تبليغاتX
تاریخچه انقلاب

استراتژي امام (ره) در برخورد با آمريكا

الف) آمريكا

1) لزوم مقابله با استراتژي بحران از درون آمريكا و دشمنان

حريف هاي ما كه كار كشته و كار كرده و مطالعه كرده هستند ، اينها مطالعه كردند كه بايد در اين وقتي كه يك چنين انقلابي با دست خود ملت پيش آمده است كودتا نبوده است كه اختيارش را بشود يك كسي بگيرد و تحت نفوذ ديگري باشد ، با دست همين ملت بوده است و يك ملت را نمي شود مهار كرد ، بايد چه بكنند ، تا اين كه اين انقلاب را نگذارند به ثمر برسد . بايد خود انقلاب را از باطن داخل خود فاسد كنند.

فعاليت الان در اين جهت است كه مي خواهند اين انقلاب را در خودش ايجاد نفاق و اختلاف كنند و مدفونش كنند و پس از اين كه خود انقلاب مدفون شد ، بيايند و يك نفري كه خودشان تعيين مي كنند ، يك كودتايي ، يك بساطي درست كنند و همان مسائل سابقش را پيش بياورند . ملت ما بايد يك مطلب را لااقل كه يك مطلب واضحي است فراموش نكند ، كه قدرت بزرگي كه منافع داشته است در ايران مطامع داشته است در ايران، منافع نفت داشته است در ايران ، منافع سوق الجيشي داشته در ايران ، يك مركزي است كه حساس است براي ابر قدرت ها ، يك چنين كشوري كه زن و مردش ، بچه و بزرگش قيام كردند و با خواست خدا و وحدت كلمه پيش بردند ، اينها حالا براي ضربه اي كه خوردند ، منافع از دستشان رفته است نمي توانند در اين محل . ديگر آن طور توطئه هايي كه پيشتر مي كردند ، زمان رژيم سابق كه اينجا را محل از براي آن چيز هايي كه مي خواستند خودشان ، پايگاههايي كه مي خواستند خودشان قرار بدهند حالا ديگر برايشان نمي شود. اينها درصدد برآمدند كه از باطن خود اين نهضت ، انقلاب يك پوسيدگي ايجاد كنند . در همه قشرهاي اعمال آنها نفوذ كردند.

صحيفه نور ، ج 11 . ص 108

آني كه آنها نقشه اصلي اشان اين است كه در داخل يك كاري انجام بدهند . آمريكا مي داند كه عرضه اين را ندارد كه در ايران وارد بشود يك كاري انجام بدهد، خودش هم مي داند اين را خودشان هم ميفهمندكه ما نمي خواهيم كه سربازهاي آمريكا در خليج از بين بروند ، آقايان هم گفتند اين را انها اين مسئله را ظاهر مي كنند كه با هو و جنجال ما را از ميدان بيرون كنند. آنها خوفي ندارند ، اني كه خوف دارد اين است كه با اين شيطنت ها ايادي آنها كه باز هستند در كشور ، با اين شيطنت ها ايجاد اختلاف كنند، دو دسته كنند.

صحيفه نور ، ج 19 ، ص 14

از خارج هيچ ترسي نداشته باشيد ، از داخل خودمان بترسيد از اين كه با توطئه ها شما ها را از هم جدا كنند.

بلغ 3 ، ص 228 ، 1/1/59

آنچه كه من مي فهم و احتمال زياد مي دهم اين است كه آمريكا نه دخالت نظامي در ايران مي خواهد بكند و نه حصر اقتصادي ، اگر هم حصر اقتصادي بكند تا حج نمي شود ، خودش هم مي داند، لكن از راه اساسي تر پيش آمدند و آن راه اين است كه ما را از باطن خودمان آسيب پذير كند و ما را بگنداند از باطن خودمان ، از اول هم بنانشان بر همين معناست . شايد در انقلابهايي كه واقع مي شود آنهايي كه مي خواهند نفع ببرند يا ضرري كشيدند كه مي خواهند جبران كنند ، نفعشان اين باشد كه خود انقلاب را در باطن خودش آسيب برسانند.

آن همه دست ها در كار اين معنا هستند ، شايد اين صحبت هايي كه در خارج مي كنند به اين كه ما دخالت نظامي مي كنيم يا حصر اقتصادي مي كنيم شايد براي اين معنا باشد كه اذهان ما را منصرف كنند آن طرف و از آن چيزي كه در كشور خودمان دارد مي گذرد غافل كنند . شما غافل از اين شياطين نباشيد كه اينها مطالعه كرده هستند ، ماها تازه وارد اين ميدان ها شديم . شماها تازه وارد اين ميدانها شديد و بر حسب آن انساني هم كه داريد آن شيطنتها كه در آن هستند كمتر وارد هستيد اينها مطالعه كردند نه ده سال و نه نه سال ، در طول تاريخي كه راه پيدا كردند ، مطالعه كردند ، نه مطالعه فقط كشورها را ، يعني مخازن اينجاها را ، اين هم يك مطالعه طولاني در آن شده قبل از اين كه اتومبيل و طياره و اين طور مسائل پيدا باشد ، اينها كارشناسهاشان را مي فرستادند در شرق و وجب به وجب اين مملكت ها را گردش مي كردند ، با شتر مي رفتند اين بيابانها را ، با قافله مي رفتند اين بيابانها را گردش مي كردند و هر جايي كه يك چيزي پيدا مي شد يادداشت مي كردند نقشه بر مي داشتند اين يك سري كارشان كه بفهمند در كشور شما چه دارد، مخازن شما چي هست . اين مال حالا نيست ، اين مال ،از سابق كه راه باز كردند دنبال اين قضيه هستند.

صحيفه نور ، ج 11 ص 23

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

2- لزوم مقابله با توطئه آمريكا در جهت تفرقه بين اهل سنت و تشيع

مسلمانان بايد بدانند كه پس از انقلاب اسلامي و توجه به قدرت خارق العاده اسلام ، توطئه ها و نقشه هاي آمريكا از ايجاد تفرقه بين برادران اهل سنت و تشيع و هجوم به ايران كه مركز ثقل نهضت اسلامي است تا نقشه عميق و گسترده هجوم به لبنان و آن جنايات عظيم ، همه و همه براي اسلام زدايي و تضعيف جريان است . به بيروت و لبنان خلاصه نمي شود ، كه اسلام در همه جا . در كشورهاي اسلامي خصوصا منطقه خليج فارس و حجاز مركز وحي الهي ، هدف است . هدف اول آن است كه حكام منطقه و چشم بسته در فرمان امريكا و از آن دردناكتر اسرائيل باشند و ننگ هر تحقير و نوكري را بپذيرند.

در چنين جو و فاجعه عظيمي ، ملت هاي اسلامي نبايد بي تفاوت باشند و از هيچ كوششي درراه حفظ اسلام و كشورهاي اسلامي نبايد دريغ كنند.

صحيفه نور ، ج 17 ، ص 29

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

 

3- لزوم مقابله  با قدرت هاي شرق و غرب به ويژه آمريكاي جهانخوار

مي دانيد كه قدرتمندان شرق و غرب خصوصا آمريكاي بازيگر ، مارهاي زخم برداشته از جمهوري اسلامي هستند كه از اول انقلاب به هر حيله ممكن دست زدند. از حمله نظامي گرفته تا طرح يك كودتا از ترور شخصيت ها تا به آتش كشيدن مزرعه ها و مغازه ها و از انفجارات كور در كوچه ها و خيابانها تا دزدي و تجاوز و از همه بدتر و بالاتر تبليغات دامنه دار از اول انقلاب تا امروز است ، كه براي تضعيف روحيه ملت مقاوم و رزمندگان عزيز به هر نوع دروغ و تهمتي متسبت مي شوند ، ولي - بحمدالله - نه تنها هيچ يك از تيرهاي آنان به هدف نرسيد كه نتيجه معكوس داد. اكنون از چنين مارهاي زخم خورده اي نبايد غافل بود.

صحيفه نور ، ج 19 ، ص 222

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

4- لزوم مقابله با ابر قدرت ها به ويژه آمريكا با تكيه بر ارزش هاي اسلامي

در سالهاي طولاني ، تبليغات دامنه دار دولت هاي شرق و غرب موجب اين شد كه ملت هاي مسلم از آنان ياري بخواهند و گمان كنند كه ترقيات اين كشورهاي ضعيف ، در گرايش به يكي از اين دو ابر قدرت است ، لكن به هر طرف كه تمايل پيدا كردند ، بعد از مدتي فهميدند كه آنها جز اسير كردن اينها و بردن خزاين و غارت كردن مخازن آنها كار ديگري نمي كنند . در عصر ما ملت دريافت كه شاه به واسطه پيوندي كه با غرب مخصوصا با آمريكا دارد و همين طور با شرق . تمام مخازن ما را به باد داده است . بلكه نيروهاي انساني ما را نيز به هدر داده است و فهميده اند جنايات فوق العاده اي كه مرتكب مي شود به واسطه پيوندي است كه شاه با ابر قدرت ها دارد ، از اين جهت ملت ما بپا خواست و ساير ممالك از جمله ممالك اسلامي نيز به اين حقيقت تا توجه پيدا كردند و با مطالعه تاريخشان درك كردند كه تمام گرفتاري هايي كه ملت ها پيدا كردند از دست اين ابر قدرت ها رويگردان شده اند و اسلام كه تمام آرزوي بشر را به طور شايسته در دسترس آنها قوانين غني اي است كه هر كس به آنها توجه پيدا كند . ناچاربه اسلام گرايش پيدا خواهد كرد و مسلمين بعد از سالهاي طولاني كه در غفلت بودند ، حالا مقداري رو به بيداري گذاشتند و مقداري توجه به اسلام پيدا كردند و اميد اين هست كه توجه آنها به اسلام بيشتر بشود و اسلام را آن طور كه هست بشناسند و در صورت شناخت صحيح ، گرايشات آنها به شرق و غرب به كلي منقطع خواهد شد و براي پياده كردن احكام اسلام جانفشاني خواهند نمود .

صحيفه نور . ج 14 ، صص 183 - 184

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

5- لزوم مقابله با آمريكا و صهيونيست ها و روش هاي تفرقه افكنانه آنها

مسلمانان حاضر در مواقف كريمه در هر ملت و مذهب كه هستند بايد به خوبي بدانند كه دشمن اصلي اسلام و قرآن كريم و پيامبر عظيم الشان صلي لله عليه و آله و سلم ، ابر قدرت ها خصوصا آمريكا و وليده فاسدش اسرائيل است كه چشم طمع به كشورهاي اسلامي دوخته و براي چپاول مخازن عظيم زير زميني اين كشورها از هيچ جنايت و توطئه اي دست بردار نيستند و رمز موفقيت آنان در اين توطئه شيطاني ، تفرقه انداختن بين مسلمانان به هر شكل كه بتوانند مي باشد . در مراسم حج ممكن است اشخاصي از قبيل ملاهاي وابسته به خود را وادار كنند كه اختلاف بين شيعه و سني ايجاد كنند و آن قدر به اين پديده شيطاني دامن زنند كه بعضي ساده دلان باور كنند و موجب تفرقه و فساد شوند. برادران و خواهران از دو فرقه بايد هشيار باشند و بدانند كه اين كوردلان جيره خوار با اسم اسلام و قرآن مجيد و سنت پيامبر مي خواهند اسلام و قرآن و سنت را از بين مسلمين برچينند ، چرا كه اسلام و كتاب و سنت را خار راه خود و مانع از چپاولگري شان مي دانند، چرا كه ايران با پيروي از همين كتاب و سنت بود كه در مقابل آنان بپا خاست و انقلاب نمود و پيروز شد.

صحيفه نور ، ج 19، ص 46

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

6- لزوم مقابله با سياست هاي اختلاف برانگيز آمريكا

آمريكا مي خواهد با تمام قوا بين مسلمين اختلاف بيندازد . شما ببينيد كه در اين طرحي كه اخيرا دادند . بين طوايفي از مسلمين حكومت هاي مسلمين اختلاف واقع شد و بيشتر خواهد شد و اگر اين طرح هم شكست خورد و شكست خورده است ، طرح ديگر خواهد داد و بايد مسلمين توجه داشته باشند كه طرح آمريكايي براي شرق و براي ملل اسلامي و دولت هاي اسلامي صرفه ندارد . بايد همه مسلمين توجه كنند و به حكومت هاي خود تذكر دهند كه زير بار طرح هاي آمريكايي كه از اين به بعد ، يكي بعد از ديگري خواهد آمد ، نرود و بازي نخوردند از اين شياطين .

صحيفه نور ، ج 15. ص 243

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

7- لزوم وحدت بين مستضعفان براي رفع سلطه هاي شيطاني (آمريكا و ...)

مستضعفان جهان ،چه آنها كه زير سلطه آمريكا و چه آنها كه زير سلطه ساير قدرتمندان هستند اگر بيدار نشوند و دست شان را به هم ندهند و قيام نكنند ، سلطه هاي شيطاني رفع نخواهد شد و همه بايد كوشش كنيم كه وحدت بين مستضعفان در هر مسلك و مذهبي كه باشند ، تحقق پيدا كند كه اگر خداي ناخواسته سستي پيدا شود ، اين دو قطب مستكبر شرق و غرب مانند سرطان همه را به هلاكت خواهند رساند. ما عازم هستيم كه تمام سلطه ها را نابود سازيم و شما هم كوشش كنيد كه ملت ها را با حق همراه كنيد .

بيانات امام در ديدار با هياتي از نيكارا گوئه ، صحيفه نور . ج 17 ، ص 249، 20 / 2/ 62

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

8- لزوم مقابله با سلطه طلبي آمريكاي جنايتكار

مهمترين و درد آورترين مساله اي كه ملت هاي اسلامي و غير اسلامي كشورهاي تحت سلطه با آن مواجه است موضوع آمريكاست . دولت آمريكا به عنوان قدرتمند ترين كشورهاي جهان براي بيشتر بلعيدن ذخاير مادي كشورهاي تحت سلطه از هيچ كوششي فروگذار نمي كند. آمريكا دشمن شماره يك مردم محروم و مستضعف جهان است . آمريكا براي سيطره سياسي و اقتصادي و فرهنگي و نظامي خويش بر جهان زير سلطه ، از هيچ جنايتي خودداري نمي نمايد. او مردم مظلوم جهان را با تبليغات وسيعش كه به وسيله صهيونيسم بين الملل سازماندهي مي گردد، استثمار مي نمايد . او با ايادي مرموز و خيانتكارش ، چنان خون مردم بي پناه را مي مكد كه گويي در جهان هيچ كس جز اوو اقمارش حق حيات ندارند. ايران كه خواسته است از هر جهت با اين شيطان بزرگ قطع رابطه كند . امروز گرفتار اين جنگهاي تحميلي است . آمريكا عراق را وادار نموده است تا ما را با حصر تصادي از پاي در آورد . مع الاصف اكثر كشورهاي آسيايي هم با ما سر ستيز برداشته . ملت هاي مسلمان بايد بدانند كه ايران كشوري است كه رسما با آمريكا مي جنگد و شهداي ما ، اين جوانان و دلاوران ارتش و سپاه از ايران و اسلام عزيز در مقابل آمريكا دفاع مي كنند.

صحيفه نور. ج 13، ص 84

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

9- لزوم مقابله با سياست هاي سلطه جويانه آمريكا در منطقه

به دولت هاي كشورهاي اسلامي هشدار مي دهم كه از اشتباهات گذشته دست بردارند. و با يكديگر دست برادري دهند و با خضوع در مقابل خداوند تعالي و اتكال به قدرت اسلام ، دست ظالمانه جباران و غارتگران جهانخوار خصوصا آمريكا را از منطقه كوتاه كنند و اين توافق آمريكايي ، صهيونيستي ، لبناني را كه سلطه آمريكا را در منطقه استوارتر و اسرائيل را بر كشوراسلامي لبنان و پس از آن بر ساير كشورهاي اسلامي و عربي چيره خواهد كرد ، محكوم و عملا نقض نمايند و بدانند چنان كه كرارا گفته ام و شنيده ايد ، اسرائيل به اين قراردادها اكتفا نمي كند و حكومت اعراب را از نيل تا فرات غصبي مي داند و دير يا زود با كمك آمريكا به نقشه شوم خود اگر خداي نخواسته فرصت پيدا كند و حكومت هاي عربي از خواب گران بيدار نشوند ، جامه عمل مي پوشاند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 12:52  توسط سید حسام الدین حسینی  | 

نخستين بيانيه سياسى امام خمينى(س) 

مطالعه اولين اعلاميه سياسى حضرت امام خمينى از جنبه آشنايى با سير مبارزات ايشان حائز اهميت است. اين اعلاميه يكسال پس از نگارش اثر گرانقدر عقيدتى و سياسى امام خمينى يعنى كتاب كشف الاسرار نوشته شده است. نسخه خطى بيانيه مزبور در كتابخانه وزيرى شهرستان يزد نگهدارى مى‏شود. شرح چگونگى درج و نگهدارى اين بيانيه را در كتابخانه وزيرى از زبان آقاى انتظارى مدير محترم كتابخانه وزيرى پى مى‏گيريم:

بسمه تعالى از جمله ابتكارات مرحوم حجة‏الاسلام وزيرى، موسس كتابخانه وزيرى يزد، تهيه و جمع آورى خط و عكس علماى اعلام بوده كه از زمانهاى پيش دفترى را بدين منظور تهيه كرده و همه جا آنرا با خود مى‏بردند و خدمت هر يك از مراجع تقليد و بزرگان علم كه مى‏رسيدند درخواست مى‏كردند تا شرحى در اين دفتر يادداشت كنند و عكس خود را كنار آن الصاق نمايند. از جمله كسانى كه مرحوم وزيرى در سال 1363 هجرى قمرى مطابق با 1323 هجرى شمسى به زيارتشان نائل شدند، رهبر كبير انقلاب و بنيانگذار جمهورى اسلامى ايران حضرت امام خمينى رضوان الله تعالى عليه بوده اند. اين ملاقات در يازدهم جمادى الاولى سال 1363 هجرى قمرى در قم اتفاق افتاده و بنا به درخواست مرحوم وزيرى حضرت امام شرح مبسوطى در سه صفحه پيرامون قيام و انقلاب در آن دفتر مرقوم فرموده اند. اين نوشته نخستين بيانيه سياسى امام خمينى (س) است كه تاكنون مكشوف شده است، و نيز نشان دهنده روح بزرگ و اهداف عاليه حضرت امام، و بيانگر آن است كه چگونه اين رادمرد در آن خفقان ستم شاهى با كمال جرات و شهامت همگان را به قيام و وحدت فرا مى‏خواندند.

اين دفتر سالها در منزل مرحوم حجة الاسلام وزيرى نگهدارى مى‏شده و ايشان به هر كجا كه سفر مى‏كردند آن را با خود مى‏بردند و دوباره به منزل بازمى گرداندند و هر وقت‏خواص به يزد مسافرت مى‏كردند از اين دفتر هم بازديد مى‏نمودند.

هنگام تاليف كتاب بررسى و تحليلى از نهضت امام خمينى، در سال 1355 حضرت امام در نجف اشرف اشاره فرمودند كه در سالهاى بسيار قديم شرحى در دفتر آقاى وزيرى يزدى نوشته اند. گويا به دنبال اين اشارت حضرت امام، شخصى به يزد آمده و گفت مى‏خواهم خطى را كه حضرت آية الله خمينى در دفتر آقاى وزيرى نوشته‏اند ببينم. بنده چون ايشان را نمى‏شناختم و ضمنا معرفى نامه‏اى هم با خود نياورده بود، گفتم اين دفتر در كتابخانه نيست، او هم رفت. پس از مدتى جناب آقاى ناطق نورى كه اكنون رياست مجلس شوراى اسلامى را عهده دار هستند در مسير مسافرت به رفسنجان، به يزد تشريف آوردند و از بنده رونوشت‏خط حضرت امام را درخواست نمودند. حقير، ايشان را به منزل مرحوم حجة الاسلام وزيرى بردم. اتفاقا آقاى وزيرى در اثر كسالت‏بسترى بودند. دفتر را آوردم و تمام آنرا آقاى ناطق نورى ملاحظه نمودند، سپس از روى خط امام ديكته كردم و ايشان هم يادداشت نمودند و تشريف بردند. بعد از مدتى حضرت آية الله شهيد مطهرى نامه‏اى مرقوم فرمودند كه: "اين نوشته فايده‏اى ندارد فتوكپى خط حضرت امام مورد نياز است". بنده هم با وعده قبلى دفتر را ساعت 11 شب به منزل يكى از دوستان كه دستگاه فتوكپى داشت‏بردم و چند دوره فتوكپى تهيه كردم و فردا صبح آنرا خدمت آية الله مطهرى فرستادم. بعدها اين دستخط در روزنامه‏اى چاپ شد، و از آن زمان به بعد نيز بارها تكثير و انتشار يافته است. در خود يزد هم چندين بار آنرا منتشر كردند. حتى بعضى از جوانان آن را به همراه اعلاميه هايى در افشاى جنايتهاى خاندان پهلوى چاپ و منتشر مى‏كردند.

بعد از پيروزى انقلاب اسلامى، حضرت حجة‏الاسلام و المسلمين آقاى حاج سيد احمد خمينى توسط حجة الاسلام حاج شيخ محمد على صدوقى - نماينده وقت مجلس شوراى اسلامى - فتوكپى دستخط مبارك امام را درخواست كردند. يك هفته پس از ارسال اين سند تاريخى، تصوير آن بر صفحه تلويزيون ظاهر شد و گوينده اعلام كرد كه اين دستخط مبارك هم اكنون در يكى از كتابخانه‏هاى يزد نگهدارى مى‏شود. در سال 1361 صحيفه نور نيز آن را چاپ نمود.

در سال 1369 عده‏اى از سازمان صدا و سيماى جمهورى اسلامى ايران به يزد آمدند و از دستخط امام فيلمبردارى كردند و بنده هم توضيحاتى دادم كه چند روز بعد شبكه سراسرى پخش كرد و اتفاقا خيلى بجا و جالب بود، زيرا بعد از پخش اين برنامه مرتب از يزد و شهرستانها به كتابخانه تلفن مى‏شد و سئوال مى‏كردند الان دفتر كجا است؟ آيا مى‏شود آنرا مطالعه كرد؟ آيا مى‏توان فتوكپى آنرا تهيه نمود؟ چه موقع امام به يزد تشريف آورده اند؟ بنده جواب مى‏دادم اين دستخط تاريخى حضرت امام در جلد اول كتاب صحيفه نور چاپ شده و شما به راحتى مى‏توانيد آن را از كتابخانه‏ها تهيه كنيد. هم چنين توضيح مى‏دادم كه حضرت امام خمينى (س) به يزد تشريف نياورده‏اند بلكه مرحوم وزيرى در قم به خدمت‏حضرت امام مشرف شده و به شرحى كه گذشت آن را از حضرت امام تقاضا نمودند.

گفتنى است كه در اين دفتر علاوه بر خط و عكس حضرت امام خمينى، خط و عكس بسيارى از مراجع تقليد و علماء و دانشمندان وجود دارد كه براى نمونه مى‏توان اسامى زير را برشمرد:

آيات عظام و مراجع عاليمقام: سيد محمد كاظم طباطبائى يزدى (صاحب عروة الوثقى) ، حاج شيخ عبدالكريم حائرى يزدى موسس حوزه علميه قم، حاج آقا حسين بروجردى، سيد عبدالهادى شيرازى، سيد ابوالقاسم الخوئى، سيد عبدالهادى شيرازى، سيد ابوالحسن اصفهانى، سيد جمال الدين اسد آبادى، سيد محسن حكيم، شيخ عبدالحسين امينى، حاج سيد احمد خوانسارى، حاج سيد محمدرضا گلپايگانى، سيد محمد هادى ميلانى، سيد شهاب الدين مرعشى نجفى، حاج آقا بزرگ تهرانى، شهيد صدوقى، شهيد دستغيب، خاتمى اردكانى، فقيه خراسانى و. . .

بسم الله الرحمن الرحيم

قيام لله، يگانه راه اصلاح جهان

قال الله تعالى: "قل انما اعظكم بواحدة ان تقوموالله مثنى و فرادا"

خداى تعالى در اين كلام شريف، از سر منزل تاريك طبيعت تا منتهاى سير انسانيت را بيان كرده و بهترين موعظه هايى است كه خداى عالم از ميانه تمام مواعظ انتخاب فرموده و اين يك كلمه را پيشنهاد بشر فرموده، اين كلمه تنها راه اصلاح در جهان است. قيام براى خدا است كه ابراهيم خليل الرحمن را به منزل خلت رسانده و از جلوه‏هاى گوناگون عالم طبيعت رهانده.

خليل‏آسا در علم اليقين زن نداى لا احب الافلين زن

قيام لله است كه موسى كليم را با يك عصا به فرعونيان چيره كرد و تمام تخت و تاج آنها را به باد فنا داد و نيز او را به ميقات محبوب رساند و به مقام صعق و صحو كشاند. قيام براى خدا است كه خاتم النبيين صلى الله عليه و آله را يك تنه بر تمام عادات و عقايد جاهليت غلبه داد و بت‏ها را از خانه خدا برانداخت و به جاى آن توحيد و تقوا را گذاشت و نيز آن ذات مقدس را به مقام قاب قوسين او ادنى رساند.

بدبختى و تيره روزى ما به خاطر قيام براى منافع شخصى است

خودخواهى و ترك قيام براى خدا ما را به اين روزگار سياه رسانده و همه جهانيان را بر ما چيره كرده و كشورهاى اسلامى را زير نفوذ ديگران درآورده. قيام براى منافع شخصى است كه روح وحدت و برادرى را در ملت اسلامى خفه كرده. قيام براى نفس است كه بيش از ده ميليون جمعيت‏شيعه را به طورى از هم متفرق و جدا كرده كه طعمه مشتى شهوت پرست پشت ميزنشين شدند. قيام براى شخص است كه يك نفر مازندرانى بيسواد را بر يك گروه چندين ميليونى چيره مى‏كند كه حرث و نسل آنها را دستخوش شهوات خود كند. قيام براى نفع شخصى است كه الان هم چند نفر كودك خيابانگرد را در تمام كشور بر اموال و نفوس و اعراض مسلمانان حكومت داده. قيام براى نفس اماره است كه مدارس علم و دانش را تسليم مشتى كودك ساده كرده و مراكز علم قرآن را مركز فحشا كرده. قيام براى خود است كه موقوفات مدارس و محافل دينى را به رايگان تسليم مشتى هرزه گرد بى‏شرف كرده و نفس از هيچ كس در نمى‏آيد. قيام براى نفس است كه چادر عفت را از سر زن‏هاى عفيف مسلمان برداشت و الان هم اين امر خلاف دين و قانون در مملكت جارى است و كسى بر عليه آن سخنى نمى‏گويد. قيام براى نفع‏هاى شخصى است كه روزنامه‏ها كه كالاى پخش فساد اخلاق است، امروز هم همان نقشه‏ها را كه از مغز خشك رضاخان بى‏شرف تراوش كرده تعقيب مى‏كنند و در ميان توده پخش مى‏كنند. قيام براى خود است كه مجال به بعضى از اين وكلاى قاچاق داده كه در پارلمان بر عليه دين و روحانيت هر چه مى‏خواهد بگويد و كسى نفس نكشد.

براى نجات دين از دست مشتى شهوتران قيام كنيد

هان‏اى روحانيين اسلامى!اى علماء ربانى!اى دانشمندان ديندار!اى گويندگان آئين دوست!اى دينداران خداخواه!اى خداخواهان حق پرست!اى حق پرستان شرافتمند!اى شرافتمندان وطنخواه!اى وطنخواهان با ناموس! موعظت‏خداى جهان را بخوانيد و يگانه راه اصلاحى را كه پيشنهاد فرموده بپذيريد و ترك نفع‏هاى شخصى كرده تا به همه سعادت‏هاى دو جهان نايل شويد و با زندگانى شرافتمندانه دو عالم دست در آغوش شويد. " ان لله فى ايام دهركم نفحاث الافتعرضوالها" امروز روزى است كه نسيم روحانى الهى وزيدن گرفته و براى قيام اصلاحى بهترين روز است، اگر مجال را از ست‏بدهيد و قيام براى خدا نكنيد و مراسم دينى را عودت ندهيد، فردا است كه مشتى هرزه گرد شهوتران بر شما چيره شوند و تمام آئين و شرف شما را دستخوش اغراض باطله خود كنند. امروز شماها در پيشگاه خداى عالم چه عذرى داريد؟ همه ديديد كتاب‏هاى يك نفر تبريزى بى‏سر و پا را كه تمام آئين شماها را دستخوش ناسزا كرد و در مركز تشيع به امام صادق و امام غايب روحى له الفداء آنهمه جسارت‏ها كرد و هيچ كلمه از شماها صادر نشد. امروز چه عذرى در محكمه خدا داريد؟ اين چه ضعف و بيچارگى است كه شماها را فراگرفته؟اى آقاى محترم كه اين صفحات را جمع آورى نموديد و به نظر علماء بلاد و گويندگان رسانديد، خوب است‏يك كتابى هم فراهم آوريد كه جمع تفرقه آنان را كند و همه آنان را در مقاصد اسلامى همراه كرده، از همه امضا مى‏گرفتيد كه اگر در يك گوشه مملكت‏به دين جسارتى مى‏شد، همه يك دل و يك جهت از تمام كشور قيام مى‏كردند. خوب است ديندارى را دست كم از بهائيان ياد بگيريد كه اگر يك نفر آنها در يك ديه زندگى كند، از مراكز حساس آنها با او رابطه دارند و اگر جزئى تعدى به او شود، براى او قيام كنند. شماها كه به حق مشروع خود قيام نكرديد، خيره سران بيدين از جاى برخاستند و در هر گوشه زمزمه بيدينى را آغاز كردند و به همين زودى بر شما تفرقه زده‏ها چنان چيره شوند كه از زمان رضاخان روزگارتان سخت تر شود: "و من يخرج من بيته مهاجرا الى الله و رسوله ثم يدركه الموت فقد وقع اجره على الله"

11/شهر جمادى الاولى 1363

سيد روح الله خمينى

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 12:41  توسط سید حسام الدین حسینی  | 

مصاحبه در سيماى جمهورى اسلامى پيرامون جمهورى اسلامى

توضيح

مقاله حاضر مجموع دو مصاحبه با استاد شهيد در روزهاى‏پيش از برگزارى رفراندم جمهورى اسلامى است كه راقم اين‏سطور افتخار انجام آنها را داشته است.در تكميل اين‏مقاله، از يادداشتهاى باقيمانده از استاد و نيز دو كنفرانس‏ايشان يكى در دانشكده الهيات و ديگرى در مسجد فرشته‏استفاده شده است.

بنام خدا

استاد!اين روزها با نزديك شدن زمان برگزارى رفراندم‏مسائل عقيدتى و ايدئولوژيكى بسيارى،بخصوص در ميان‏روشنفكران مطرح شده است،بهمين مناسبت از شما دعوت كرديم تابا شركت در يك گفتگوى تلويزيونى به پاره‏اى از اين سؤالات‏پاسخ گوييد.

بعنوان اولين سؤال من از مفهوم جمهورى اسلامى شروع‏ميكنم كه بزعم بسيارى،مفهومى گنگ و مبهم است.زيرا جمهورى‏بمعناى قرار داشتن حق حاكميت در دست‏خود مردم و بمعناى‏حكومت عامه مردم است.حال آنكه قيد اسلامى،اين اطلاق رامحدود و مقيد مى‏كند و باين ترتيب بنظر ميرسد كه مفهوم‏جمهورى اسلامى در تعارض با موازين دمكراسى و در تعارض بامفهوم جمهورى بمعناى عام آن باشد.اينست كه ميپرسم شما چه‏تعريفى از جمهورى اسلامى ارائه ميدهيد؟

استاد مطهرى:احتياج زيادى به تعريف ندارد.جمهورى‏اسلامى از دو كلمه مركب شده است، كلمه جمهورى و كلمه‏اسلامى.

كلمه جمهورى،شكل حكومت پيشنهاد شده را مشخص‏ميكند و كلمه اسلامى محتواى آنرا. ميدانيم كه حكومتهاى دنيا چه‏در گذشته و چه در حال حاضر،شكلهاى مختلفى داشته‏اند از قبيل‏حكومت فردى موروثى كه نام آن سلطنت و پادشاهى است‏ياحكومت‏حكيمان، متخصصان فيلسوفان و نخبگان كه اريستوكراسى‏ناميده ميشود و يا حكومت متنفذان، سرمايه داران و قس عليهذا. يكى از اين حكومتها،حكومت عامه مردم است،يعنى حكومتى كه‏در آن حق انتخاب با همه مردم است،قطع نظر از اينكه مرد يا زن‏سفيد يا سياه،داراى اين عقيده يا آن عقيده باشند.در اينجا فقطشرط بلوغ سنى و رشد عقلى معتبر است،و نه چيز ديگر.بعلاوه اين‏حكومت،حكومتى موقت است.يعنى هر چند سال يكبار بايد تجديدشود.يعنى اگر مردم بخواهند مى‏توانند حاكم را براى بار دوم‏يا احيانا بار سوم و چهارم-تا آنجا كه قانون اساسيشان اجازه‏ميدهد-انتخاب كنند و در صورت عدم تمايل،شخص ديگرى راكه از او بهتر ميدانند انتخاب كنند.

و اما كلمه اسلامى همانطور كه گفتم محتواى اين حكومت رابيان ميكند.يعنى پيشنهاد ميكند كه اين حكومت‏با اصول ومقررات اسلامى اداره شود،و در مدار اصول اسلامى حركت كند. چون ميدانيم كه اسلام بعنوان يك دين در عين حال يك مكتب‏و يك ايدئولوژى است، طرحى است‏براى زندگى بشر در همه ابعادو شئون آن.باين ترتيب جمهورى اسلامى يعنى حكومتى كه شكل‏آن،انتخاب رئيس حكومت از سوى عامه مردم است‏براى مدت‏موقت و محتواى آنهم اسلامى است.

اما اشتباه آنها كه اين مفهوم را مبهم دانسته‏اند ناشى ازاينست كه حق حاكميت ملى را مساوى با نداشتن مسلك و ايدئولوژى و عدم التزام به يك سلسله اصول فكرى درباره جهان واصول علمى درباره زندگى دانسته‏اند.اينان ميپندارند كه اگر كسى‏به حزبى،مسلكى،مرامى و دينى ملتزم و متعهد شد و خواهان‏اجراى اصول و ضوابط آن گرديد آزاد و دمكرات نيست. پس اگركشور اسلامى باشد،يعنى مردم مؤمن و معتقد به اصول اسلامى‏باشند و اين اصول را بى چون و چرا بدانند،دمكراسى بخطر ميافتد.

همانطور كه عرض كردم،مسئله جمهورى مربوط است‏به‏شكل حكومت كه مستلزم نوعى دمكراسى است.يعنى اينكه مردم‏حق دارند سرنوشت‏خود را خودشان در دست‏بگيرند و اين ملازم‏با اين نيست كه مردم خود را از گرايش به يك مكتب و يك‏ايدئولوژى و از التزام و تعهد به يك مكتب معاف بشمارند.آيامعنى دمكراسى اين است كه هر فردى براى خود مكتبى داشته‏باشد و يا اينكه هيچ فردى مكتبى نداشته باشد و به هيچ مكتبى‏گرايش پيدا نكند و اصول هيچ مكتبى را نپذيرد؟از اين آقايان بايدپرسيد آيا اعتقاد به يك سلسله اصول علمى يا منطقى يا فلسفى وبى چون و چرا دانستن آن اصول،بر خلاف دمكراسى است و يا آنچه‏كه بر خلاف دمكراسى است اين است كه آدمى به اصولى كه موردقبول اكثريت جامعه است اعتقاد نداشته باشد و آنها را قابل چون‏و چرا بداند،ولى بديگرى اجازه چون و چرا در اعتقادات وانديشه‏هاى خود را ندهد؟

براى اكثريت قاطع ملت ايران،ايمان و اعتقاد راسخ به‏اصول اسلام داشتن و بى چون و چرا دانستن آن اصول،نه گناه است ونه عيب.آنچه كه ميتواند گناه و عيب باشد،اينست كه اين اكثريت‏مسلمان،به اقليت‏بى اعتقاد،اجازه چون و چرا ندهد. (1)

و اما قضاوت در اين مورد كه آيا آزادى بحد كافى به‏مخالفين داده شده است‏يا نه،بر عهده همانهاست كه دمكراسى رامترادف با بى اعتقادى بيك مكتب ميدانند.

شما در توضيحتان اشاره كرديد كه حكومت جمهورى‏بمعناى اقامه حاكميت همه مردم است و ميدانيم كه اين حق‏حاكميت ملى از دستاوردهاى ارزشمند انقلاب مشروطيت است،فكر نميكنيد با پيش كشيدن مسئله جمهورى اسلامى بعوض‏جمهورى مطلق،كه بالمال به حكومت طبقه روحانى منجر ميشود،اين‏حق حاكميت كه متعلق بعموم افراد ملت است،زيرا پا گذاشته‏شود؟بعلاوه آيا به نظر شما روا نيست كه بعوض بحث مبهم ولايت‏فقيه كه در حكومت اسلامى مطرح است،اين اصل مترقى كه‏ميگويد،قواى مملكت ناشى از ملت است، بكار گرفته شود؟

استاد مطهرى:خلاصه استدلال شما اينست كه مردم ايران‏در انقلاب مشروطيت،حق حاكميت ملى-يعنى اينكه قواى‏مقننه،مجريه و قضائيه،ناشى از ملت است-را بدست آورده‏اند ومعقول نيست كه اين حق را به شخص يا اشخاصى تفويض كنند.وجمهورى اسلامى يعنى حق حاكميت فقيه-يا به بيان عده‏اى استبدادفقها-و اين بر ضد حاكميت ملى است و عملى ارتجاعى محسوب‏ميشود.

در پاسخ شما بايد گفت ملت ايران كه در انقلاب مشروطيت‏حق حاكميت ملى را كسب كرد، هرگز آنرا منافى با قبول اسلام‏بعنوان يك مكتب و يك قانون اصلى و اساسى كه قوانين مملكت‏بايد با رعايت موازين آن تدوين و تنظيم گردد،ندانست.و لهذا درمتن قانون اساسى ضرورت انطباق با قانون اسلام آمده است و درآنجا صريحا گفته ميشود كه هيچ قانونى كه بر ضد قوانين اسلام‏باشد،قانونيت ندارد و يا ضرورت حضور پنج فقيه طراز اول براى‏نظارت بر قوانين،كه در متمم قانون اساسى مندرج است،براى‏تامين همين نكته است.كسانى كه انقلاب مشروطيت را بر پا كردندهيچگاه اين تصريحها و تاكيدها را بر ضد دموكراسى و روح‏مشروطيت و حتى مقنن بودن و جعل قانون ندانستند زيرا قوانين رادر كادر اصول اسلامى وضع مى‏كردند.

آنچه كه مهم است،اين است كه مردم خود مجرى قانون‏باشند حالا يا مجرى قانونى كه خودشان وضع كرده‏اند و يا مجرى‏قانونى كه فرضا بوسيله يك فيلسوف وضع شده و اين مردم آن‏فيلسوف و مكتب او را پذيرفته‏اند و يا مجرى قانونى كه بوسيله‏وحى الهى عرضه گرديده است.

بنابراين اسلامى بودن اين جمهورى بهيچ وجه با حاكميت‏ملى-كه بدوره مشروطيت اشاره كرديد-و يا بطور كلى با دمكراسى‏منافات ندارد و هيچگاه اصول دمكراسى ايجاب نميكند كه بر يك‏جامعه ايدئولوژى و مكتبى حاكم نباشد.و ما ميبينيم كه احزاب‏معمولا خود را وابسته بيك ايدئولوژى معين ميدانند و اين امر رانه تنها بر ضد اصول دمكراسى نميشمارند كه به آن افتخار هم‏ميكنند.اما منشا اشتباه آنان كه اسلامى بودن جمهورى را منافى باروح دمكراسى ميدانند ناشى از اينست كه دمكراسى مورد قبول‏آنان هنوز همان دمكراسى قرن هيجدهم است كه در آن حقوق انسان در مسائل مربوط به معيشت و خوراك و مسكن و پوشاك،وآزادى در انتخاب راه معيشت مادى خلاصه ميشود.اما اينكه‏مكتب و عقيده و وابستگى بيك ايمان هم جزو حقوق انسانى است‏و اينكه اوج انسانيت در وارستگى از غريزه و از تبعيت از محيطهاى‏طبيعى و اجتماعى،و در وابستگى به عقيده و ايمان و آرمان است‏بكلى بفراموشى سپرده شده است.

اين اشتباه،معكوس اشتباه خوارج است.آنها از مفهوم ان‏الحكم الا لله كه به معنى اين است كه حاكميت قانون و تشريع ازناحيه خداست چنين استنباط مى‏كردند كه حاكميت-به معنى‏حكومت-هم از خداست على(ع)درباره اينها فرمود:

كلمة حق يراد بها الباطل...

اين آقايان هم اصل حاكميت و امارت ملى را با اصل‏تشريع و تدوين مكتب اشتباه كرده‏اند و لا بد پنداشته‏اند اصل ومتمم قانون اساسى كه بالصراحه هيچ قانونى را كه بر خلاف قوانين‏اسلام باشد،قانونى نمى‏دانند،بر خلاف روح مشروطيت و حاكميت‏ملى هستند.

و اما اينكه از زير پاگذاشته شدن حق حاكميت‏سخن بميان‏آورديد بايد بگويم كه مهر اسلاميت را اكثريت قاطع ملت ايران‏بر نوع نظام آينده اين مملكت زده است.مبارزه ملت ايران،تنهايك قيام عليه استيلاى سياسى و استعمار اقتصادى نبود،قيام عليه‏فرهنگها و ايدئولوژيهاى غربى و دنباله روى از غرب بود كه تحت‏عناوين فريبنده،آزادى،دمكراسى، سوسياليسم،تمدن،تجدد،پيشرفت،تمدن بزرگ و...مطرح مى‏شد.ملت ايران آنروز كه درتظاهرات چند ميليونى شعار جمهورى اسلامى را عنوان كرد در واقع ميخواست مهر خود يعنى مهر فرهنگ خود را به اين انقلاب‏بزند.ميدانيم كه هويت فرهنگى يك ملت،آن فرهنگى است كه‏در جانش ريشه دوانيده است و هويت ملى اين مردم اسلام است. بريدگان از اسلام اگر چه در داخل اين ملت و تحت‏حمايت آن‏هستند،اما در حقيقت از آن بريده‏اند زيرا خود را از فرهنگ و روح‏و خواست اين ملت جدا كرده‏اند.

حال اگر خواسته خود مردم،يعنى جمهورى اسلامى،حاكميت مردم را نقض كند بايد بگوئيم كه دمكراسى امرى‏محال است زيرا هميشه وجودش مستلزم عدمش است هيچكس‏نميخواهد اسلامى بودن جمهورى را بر مردم تحميل كند.اين‏تقاضاى خود مردم است و در واقع نهضت از آن روز اوج گرفت وشورانگيز شد كه شعار و خواست مردم،استقرار جمهورى اسلامى‏شد.جمهورى اسلامى يعنى يك نفى و يك اثبات.اما نفى،نفى‏رژيم حاكم 2500 ساله و اثبات،محتواى اسلامى و توحيدى‏آنست.

مسئله ولايت فقيه را هم كه مطرح كرديد از همين قبيل‏است،ولايت فقيه به اين معنى نيست كه فقيه خود در راس دولت‏قرار بگيرد و عملا حكومت كند.نقش فقيه در يك كشور اسلامى،يعنى كشورى كه در آن مردم،اسلام را بعنوان يك ايدئولوژى‏پذيرفته و به آن ملتزم و متعهد هستند،نقش يك ايدئولوك است‏نه نقش يك حاكم.وظيفه ايدئولوك اينست كه بر اجراى درست وصحيح ايدئولوژى نظارت داشته باشد،او صلاحيت مجرى قانون وكسى را كه ميخواهد رئيس دولت‏بشود و كارها را در كادرايدئولوژى اسلام بانجام برساند،مورد نظارت و بررسى قرار ميدهد.

تصور مردم آنروز-دوره مشروطيت-و نيز مردم ما از ولايت فقيه اين نبود و نيست كه فقها حكومت كنند و اداره مملكت رابدست گيرند بلكه در طول قرون و اعصار تصور مردم از ولايت فقيه‏اين بوده كه از آنجا كه جامعه يك جامعه اسلامى است و مردم‏وابسته به مكتب اسلامند، صلاحيت هر حاكمى،از اين نظر كه‏قابليت اجراى قوانين ملى اسلامى را دارد يا نه،بايد مورد تصويب‏و تائيد فقيه قرار گيرد.لهذا امام در فرمان خود به نخست وزير دولت‏موقت مى‏نويسد: بموجب حق شرعى(ولايت فقيه)و بموجب راى‏اعتمادى كه از طرف اكثريت قاطع ملت‏به من ابراز شده من رئيس‏دولت را تعيين مى‏كنم.ولايت فقيه،يك ولايت ايدئولوژيكى‏است و اساسا فقيه را خود مردم انتخاب ميكنند و اين امر عين‏دمكراسى است.اگر انتخاب فقيه انتصابى بود و هر فقيهى فقيه بعداز خود را تعيين ميكرد جا داشت كه بگوئيم اين امر،خلاف‏دمكراسى است.اما مرجع را به عنوان كسى كه در اين مكتب‏صاحب نظر است‏خود مردم انتخاب ميكنند.

حق شرعى امام از وابستگى قاطع مردم به اسلام به عنوان‏يك مكتب و يك ايدئولوژى ناشى ميشود و مردم تائيد ميكنندكه او مقام صلاحيتدارى است كه ميتواند قابليت اشخاص را ازجهت انجام وظايف اسلامى تشخيص دهد.در حقيقت،حق شرعى‏و ولايت‏شرعى،يعنى مهر ايدئولوژى مردم،و حق عرفى،همان‏حق حاكميت ملى مردم است كه آنها بايد فرد مورد تائيد رهبر راانتخاب كنند و باو راى اعتماد بدهند.

و اما آنجا كه از حكومت طبقه روحانى نام برديد،گويا دربيان شما ميان حكومت اسلامى و حكومت طبقه روحانى،اشتباه‏شده است.ميپرسم از كجاى كلمه اسلامى مفهوم حكومت روحانيون‏استفاده ميشود؟آيا اسلام دين طبقه روحانيت است؟آيا اسلام ايدئولوژى روحانيون است؟يا ايدئولوژى انسان بما هو انسان؟ آيا واقعا روشنفكران ما،آنگاه كه با مفهوم جمهورى اسلامى روبروميشوند يا اين كلمه را ميشنوند،جمهورى به اصطلاح آخوندى درذهنشان تداعى ميشود كه تنها فرقش با ساير جمهورى‏ها در اين‏است كه طبقه روحانيون عهده‏دار مشاغل و شاغل پستها هستند؟ حقيقتا اگر نمى‏دانسته‏اند و چنين تصورى را داشته‏اند،جاى تعجب‏است و اگر ميدانسته‏اند و نعل وارونه ميزده‏اند،جاى هزار تاسف.

امروز هر بچه دبستانى اينقدر مى‏داند كه جمهورى اسلامى‏يعنى جامعه اسلامى،با رژيم جمهورى و ميداند كه جامعه اسلامى‏يعنى جامعه توحيدى و جامعه توحيدى يعنى جامعه‏اى بر اساس‏جهان بينى توحيدى،كه بر طبق آن،جهان ماهيت از اوئى و به‏سوى اوئى دارد.و اين جهان بينى داراى يك ايدئولوژى توحيدى‏است كه از آن به توحيد عملى تعبير مى‏شود،يعنى رسيدن انسان به‏يگانگى اخلاقى و يگانگى اجتماعى،كه هر دوى اينها در آيه‏كريمه معروفى كه رسول اكرم(ص)در صدر نامه‏هايش به‏شخصيتهاى جهان آنرا ثبت ميكرد،مندرج است:

قل يا اهل الكتاب تعالوا الى كلمة سواء بيننا و بينكم الا نعبد الا الله‏و لا نشرك به شيئا و لا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله... (2)

(آيه 63-آل عمران)

جمله تعالوا الى كلمه سواء بيننا و بينكم توحيد نظرى وجمله الا نعبد الا الله توحيد عملى فردى و جمله و لا يتخذ بعضنابعضا اربابا... توحيد عملى اجتماعى را كه مساوى است‏با آزادى و دمكراسى در اصيلترين شكلش،نشان ميدهد.

گروهى ميپندارند جمهورى اسلامى مفهومى طبقاتى دارد،يعنى حكومت عده‏اى از مردم(روحانيون)و اين تقويت فلسفه‏مادى طبقاتى است.اما اگر بعوض جمهورى اسلامى، جمهورى‏مطلق نام برده شود،بكار بردن همين كلمه بى‏طرفى جناح روحانيون‏را نشان ميدهد و باين ترتيب حكومت واقعا در دست مردم قرارخواهد گرفت نه در دست طبقه‏اى خاص.اما همانطور كه عرض‏كردم،اين اشتباه ناشى از پندار باطلى است مبتنى بر اينكه حكومت‏جمهورى اسلامى حكومت طبقه روحانيون است.حال آنكه نه كلمه‏جمهورى بطور مطلق ميتواند منشاء يك تحول واقعى باشد و نه‏اينكه هر جا جمهورى با قيدى و پسوندى مقيد شود،تضاد پيدامى‏شود.بايد ديد كه آن قيد در ذات خود چه مفهومى دارد و آيا درذات خود محدوديت و محتواى طبقاتى دارد يا نه.قيد اسلام،با توجه به ذات و محتواى آن هرگز جمهورى را طبقاتى نمى‏كند.

×ميدانيم كه اوضاع زمانه دائما در تحول و دگرگونى‏است‏بر اين اساس حكومت جمهورى اسلامى،چگونه مى‏خواهدجوابگوى مسائل پيچيده و دائما در حال تحول اقتصادى،اجتماعى، سياسى و...باشد.آيا الگوى جمهورى اسلامى در اين مورد همان‏ضوابط و مقرراتى است كه 1400 سال پيش عرضه شده است؟آيااين قوانين كه قاعدتا تا زمان ما كهنه شده‏اند قادر به رويارويى با اين‏مسائل هستند؟

استاد مطهرى:مسئله تحولات زمان و ثابت‏بودن ضوابط وقوانين اسلامى مسئله‏اى است كه همواره اين شبهه را ايجاد ميكندكه چگونه ميتوان اين ثابت را با آن متغير تلفيق كرد.مسئله زمان‏و تغيير و تحول مسئله درستى است اما ظرافتى در آنست كه اغلب نسبت‏به آن بى‏توجه ميمانند.فرد انسان و همچنين جامعه انسانى،حكم قافله‏اى را دارد كه دائما در حركت و طى منازل است.فرد وجامعه هيچكدام در حال سكون و ثبات و يكنواختى نيستند بنابراين اگر بخواهيم انگشت‏بر روى يكى از منازل بگذاريم و جامعه‏بشر را در يكى از منازلى كه براى مدت كوتاهى توقف كرده،براى‏هميشه ثابت نگاهداريم بدون شك بر خلاف ناموس طبيعت عمل‏كرده‏ايم.

اما بايد توجه داشت كه فرق است ميان منزل و ميان راه،منزل تغيير ميكند اما آيا راه هم لزوما تغيير ميكند؟آيا مسير جامعه‏انسانى كه همه قبول دارند كه يك مسير تكاملى است آيا آنهم‏تغيير ميكند؟به بيان ديگر آيا راه هم در راه است؟و آيا بشر وجامعه بشرى هر روزى در يك جهت و در هر مرحله‏اى از مراحل‏در يك مسير جديد و بسوى يك هدف تازه حركت ميكند؟

پاسخ اينست كه نه،خط سير تكاملى بشر خط ثابتى است‏شبيه مدار ستارگان.ستارگان دائما در حال حركتند ولى آيا مدارآنها دائما در حال تغيير است آيا بايد چنين استدلال كرد كه چون‏ستارگان در يك مدار حركت ميكنند مدار آنها هم ضرورتا بايدتغيير كند و اگر تغير نكند آن ستاره در يك نقطه ميخكوب ميشود؟ واضحست كه جواب منفى است.لازمه حركت داشتن ستاره اين‏نيست كه مدار ستاره هم قطعا و ضرورتا و لزوما تغيير بكند.

نظير همين مسئله براى انسان و براى انسانيت مطرح است. سؤال اساسى اينست:آيا انسانيت انسان،ارزشهاى انسانى،كمال‏انسانى،واقعيتهاى متغير و متبدلى هستند؟يعنى همانطور كه لوازم‏زندگى و مظاهر تمدن روز به روز فرق ميكنند آيا معيارهاى انسانيت‏هم روز به روز فرق ميكنند؟آيا چيزى كه يك روز معيار انسانيت‏بود و قابل ستايش و تمجيد،روز ديگر از ارزش مى‏افتد و چيزديگرى كه نقطه مقابل اولى بود،معيار انسانيت ميشود؟

آيا فكر ميكنيد روزى در آينده خواهد آمد كه چومبه بودن ومعاويه بودن معيار نسانيت‏بشود و لومومبا بودن و ابو ذر بودن‏معيار ضد انسانيت؟يا اينكه نه،معتقديد چنين نيست كه ابو ذربودن،از خط سير انسانيت‏براى هميشه خارج بشود،بلكه انسانيت‏انسان دائما تكامل پيدا ميكند،و معيارهاى كاملترى براى آن پديدمى‏آيد.

انسان بحكم اينكه خط سير تكاملش ثابت است،نه خودش،يك سلسله معيارها دارد كه بمنزله نشانه‏هاى راهند.درست‏همانگونه كه در يك بيابان بر،كه حتى كوه و درختى ندارد، نشانه‏هايى مى‏گذارند كه راه را مشخص كنند اين نشانه‏ها و اين‏معيارها،هميشه نشانه و معيار هستند و دليل و ضرورتى ندارد كه‏تغيير بكنند.

من در يكى از كتابهايم،بحثى كرده‏ام راجع به اسلام وتجدد زندگى و در آنجا اين مسئله را روشن كرده‏ام كه اسلام بامقتضيات متفاوت زمانها و مكانها،چگونه برخورد ميكند (3)

در آنجا ذكر كرده‏ام كه اساسا اين مسئله كه آيا زندگى‏اصول ثابت و لا يتغير دارد يا نه؟بر اساس يك سؤال مهم فلسفى‏بنا شده و آن سؤال اينست:آيا انسان لا اقل در مراحل تاريخى‏نزديك‏تر بما،يعنى از وقتى كه بصورت يك موجود متمدن يا نيمه‏متمدن در آمده است،تبدل انواع پيدا كرده يا نه؟آيا انسان درهر دوره‏اى غير از انسان دوره ديگر است؟آيا نوع انسان تبديل به نوع ديگر ميشود؟و قهرا اگر اين تبديل امكان پذير باشد،آياهمه قوانين حاكم بر او،الا بعضى از قوانين كه فى المثل با حيوان‏مشترك است،عوض ميشود؟درست‏شبيه آبى كه تا آن هنگام كه‏مايع است قوانين مايعات بر آن حكمفرماست و وقتى به بخار تبديل‏ميشود مشمول قوانين گازها ميگردد.يا آنكه نه،در طول تاريخ،نوعيت انسان ثابت مانده است و تغيير نكرده؟

اينجا نميخواهم چندان وارد مباحث فلسفى بشوم.اما اجمالاميگويم نظريه صحيح همين است كه انسان با حفظ نوعيتش درمسير تكاملى گام برميدارد.يعنى از روزى كه انسان در روى زمين‏پديدار شده است،نوعيت او از آن جهت كه انسان است تغييرنكرده و او به نوع ديگرى تبديل نشده است.البته انسان درجانزده و نمى‏زند و از اين جهت‏يك مسير تكاملى را طى ميكند،ولى‏گويى در قانون خلقت،تكامل از مرحله جسم و اندام و ارگانيزم‏بدنى به مرحله روانى و روحى و اجتماعى تغيير موضع داده است.

از آنجا كه نوعيت انسان تغيير نميكند،بناچار يك سلسله‏اصول ثابت كه مربوط به انسان و كمال اوست،خط سير انسانيت رامشخص مى‏سازد و بر زندگى او حاكم است،و از آنجا كه انسان درچنين مسيرى حركت ميكند و در آن،منازل مختلف را مى‏پيمايدبواسطه اختلاف منازل،احكام مربوط به هر منزل با منازل ديگرمتفاوت خواهد بود همين امر او را ناگزير مى‏سازد كه در هر منزل‏بشيوه‏اى خاص-متفاوت با ديگر منازل-زندگى كند.

قوانين اسلام آنگونه كه در متن تشريعات دين منظورگرديده منزلى وضع نشده بلكه مسيرى وضع شده است،اما در عين‏حال براى منازل هم فكر شده و مقدمات و تمهيدات لازم براى آنهادر نظر گرفته شده است.اسلام براى نيازهاى ثابت،قوانين ثابت،و براى نيازهاى متغير،وضع متغيرى در نظر گرفته است.خصوصيات‏اين قوانين را باجمال در همان كتابى كه ذكرش رفت،تشريح‏كرده‏ام.اينجا براى روشن شدن موضوع به ذكر مثالى اكتفاميكنم.

اسلام در رابطه جامعه اسلامى با جامعه‏هاى ديگر به‏قدرتمند شدن و قدرتمند بودن و تهيه لوازم دفاع از خود،در حدى‏كه دشمن هرگز خيال حمله را هم نكند،توصيه كرده است.

آيه: و اعدوا لهم ما استطعتم من قوة و من رباط الخيل ترهبون‏به عدو الله و عدوكم (4) در واقع بيانگر اين اصل اجتماعى اسلامى‏است.

از سوى ديگر ميبينيم كه در فقه اسلامى بر اساس سنت‏پيامبر(ص)به چيزى توصيه شده است كه آنرا سبق و رمايه‏مينامند.يعنى شركت در مسابقه اسب دوانى و تيراندازى به منظورمهارت يافتن در امور جنگى.خود پيامبر اكرم در اين مسابقات‏شركت ميكرد.

حالا اگر به اصل و اعدوا لهم... توجه كنيم ميبينيم يك اصل‏همواره نو و زنده است،چه در آن زمان چه در زمان ما و چه آينده. اما در مورد حكم سبق و رمايه ديگر ضرورتى ندارد كه چنين‏مسابقاتى به آن نيت‏سابق برگزار شود.يعنى به نظر ميرسد كه اين‏حكم ديگر مصداق ندارد و زمانش گذشته است.دليل اين امر اين‏است كه سبق و رمايه‏«اصالت‏»ندارد و حكم مربوط به يكى ازمنازل است،اصالت مال و اعدوا لهم... است كه مسير را مشخص ميكند.در همين زمان ميتوان اين حكم را با توجه به شرايط زمانه باصورت اجرايى تازه‏اى،بمرحله اجرا درآورد.

از اينگونه مثالها الى ما شاء الله داريم و تازه آن پيچ و لولائى‏كه به قوانين اسلام انعطاف ميدهد تا بتواند خود را با شرايط نوتطبيق دهد،بدون آنكه از اصول تخلف بشود منحصر به اين‏موارد نيست.من بعوض ورود به جزئيات كه به زمان زيادى نيازدارد مثال ديگرى برايتان ميزنم تا موضوع روشنتر بشود.

اصلى در قرآن داريم راجع به مبادلات و كيفيت گردش ثروت‏در ميان مردم كه باين تعبير در قرآن بيان شده است: لا تاكلوااموالكم بينكم بالباطل (5) يعنى نقل و انتقال مملوكها نبايد به صورت‏بيهوده انجام شود.يعنى اگر شما مال و ثروتى مشروع بدست‏آورده‏ايد و خواستيد آنرا بديگرى منتقل كنيد،اين نقل و انتقال بايدبصورتى باشد كه از نظر اجتماعى شكل مفيدى داشته باشد و يكى‏از نيازهاى اصيل زندگى افراد جامعه را رفع كند.حالا فرض كنيدكسى بخواهد با پولى كه در اثر تلاش شرافتمندانه بدست آورده‏كالايى بى مصرف و بى‏فايده مثلا يك گونى مورچه مرده را بخرد،آنهم براى آنكه آنرا دور بريزد،اين معامله از نظر قرآن از اساس‏باطل است.اما فرض كنيد زمانى بيايد كه علم بتواند از مورچه‏مرده استفاده بكند در آنصورت ميبينيم كه همين معامله كه تاديروز باطل و حرام بوده به معامله صحيحى تبديل ميشود.چرا؟ باين دليل كه مجتهد فقيه واقعى،مصداق حكم كلى آيه لا تاكلوا... را بطور صحيح در هر زمان تشخيص ميدهد و بر اساس‏آن،حكم به وجوب شرعى معامله و يا عدم آن ميدهد.

نظير همين مسئله در مورد خريد و فروش خون پيش آمده‏است.در گذشته كه از خون استفاده‏اى نميشد معامله خون باطل‏بود.زيرا اكل مال به باطل محسوب ميشود.اما امروز كه در اثرپيشرفت علم،خون بصورت يك مايه حيات در آمده،ديگر نميتوان‏گفت معامله خون مصداق اكل مال به باطل است.بلكه در اينجابدليل عوض شدن مصداق،حكم جزئى تغيير ميكند اما حكم كلى‏همچنان پا بر جا و بى‏تغيير باقى ميماند و بر مصاديق تازه منطبق‏ميگردد.

در انطباق احكام كلى با مصاديق جديد،اين اجتهاد است‏كه نقش اصلى را بازى ميكند. وظيفه فقيه اينست كه بدون انحراف‏از اصول كلى،مسائل جزئى و متغير و تابع گذشت زمان را بررسى‏كند و بر اساس همان احكام و چهار چوبهاى اصلى كه توسط وحى‏عرضه شده است احكام مناسب را صادر كند.

×شما اشاره كرديد به ضوابط كلى در نظام اسلامى،كه ازوحى سرچشمه ميگيرد و مسير زندگى بشر را به بهترين نحو مشخص‏ميكند.حال آنكه در زمان ما اين مسئله بشدت مطرح است كه‏اگر بتوان تلفيقى آگاهانه از دو دستاورد بزرگ تاريخ فكر بشردمكراسى و سوسياليسم-بوجود آورد،مى‏توان صراط مستقيمى يافت‏كه انسان را از وحى بى‏نياز سازد.

به خصوص براى شرقى مسلمان اين امكان هست كه بتواندعناصرى از معنويت اسلامى را در اين چهار چوب بگنجاند و آنرا هرچه غنى‏تر و كاملتر و كارآتر سازد.

استاد مطهرى:دمكراسى و سوسياليسم ميان خودشان‏نوعى ناسازگارى-يا لا اقل توهم ناسازگارى-وجود دارد كه هنوزنتوانسته‏اند آن را از ميان بردارند.دمكراسى بر اساس اصالت فردحقوق فرد و آزادى فرد است و بر عكس سوسياليسم بر اصالت جمع و تقدم حق جمع بر حق فرد استوار است.يعنى خواه ناخواه آزادى فردرا و دمكراسى را سوسياليسم محدود ميكند و بالعكس.

امروزه در دنيا گروهى از كشورها از دمكراسى دم ميزنند وگروهى ديگر از سوسياليسم و صاحبنظران هم اعتراف دارند كه نه‏دمكراسى آن دنياى به اصطلاح آزاد و ليبرال،دمكراسى واقعى است‏و نه سوسياليسم آن قطب ديگر،سوسياليسم اصيل است.از سوى ديگرگروه كشورهاى باصطلاح ليبرال از سوسياليسم سخنى نميگويند و اگرهم ادعاى دمكراسى و سوسياليسم داشته باشند خود به بى‏محتوابودن آن اذعان دارند،و كشورهاى سوسياليستى هم بحثى درباره‏دمكراسى بميان نميآورند.و آنان نيز كه مدعى نوعى سوسياليسم‏دمكراتيك هستند پوچى سخنشان امروزه كاملا آشكار شده است.

اين مشكل كه آيا واقعا از نظر فلسفى و حقوقى بكدام يك‏از دو قطب دمكراسى و سوسياليسم بايد گرايش پيدا كرد و يا اينكه‏ايندو ديدگاه قابل جمعند يا نه،مشكلى است كه بايد از طريق‏فلسفى حل بشود.البته در اين زمينه مكتبهايى هستند كه به‏دمكراسى و سوسياليسم هر دو گرايش دارند و ميخواهند ايندونظر را با يكديگر تلفيق كنند.ولى تلفيق ايندو مبتنى بر همان‏مسئله بسيار دقيق فلسفى است كه به مسئله اصالت جمع يا اصالت‏فرد معروف است.پيروان اين مكاتب بدنبال يافتن پاسخ اين‏پرسش هستند كه آيا آنچه عينيت دارد فرد است و جمع،يك وجودعرضى و اعتبارى دارد-كه البته طبيعى است در صورت مثبت‏بودن جواب،دمكراسى بر سوسياليسم اولويت پيدا ميكند-و يابايد نظريه مخالف را پذيرفت كه معتقد است جامعه شناسى انسان‏بر روانشناسى او تقدم دارد و فرد اساسا اصالتى ندارد،فرد و روح وخواست و اراده و احساس و همه چيز او توابعى و انعكاساتى هستند از يك روح جمعى حاكم و آنچه واقعا وجود دارد جامعه‏است نه فرد-كه در اينصورت اولويت‏با سوسياليسم خواهد بود.

اما آيا شق سومى هم در كار است و آن اينكه نه فرد-منظورشخصيت فرد است نه جسم او-مستهلك در جامعه است و نه جمع‏فاقد اصالت و داراى وجود اعتبارى است،بلكه تركيب فرد و جامعه‏نوعى است كه در آن فرد اصالت و شخصيت دارد در عين اينكه‏جمع هم اصالت و شخصيت دارد،و تحقق شخصيت فرد در جامعه‏و تحقق شخصيت جامعه در فرد صورت ميگيرد،و اين سخن شبيه‏نكته‏اى است كه فلاسفه ما در باب وحدت در عين كثرت و كثرت‏در عين وحدت ميگفتند،و البته جاى بحث اين مطلب اينجا نيست.

و اما آن مسئله معنويت،همانطور كه شما اشاره كرديدپيروان مكاتب خواهان تلفيق،متوجه شدند فرضا بتوانند مشكل‏تلفيق را حل كنند،نيازى به كادرى از معنويت وجود خواهد داشت. بنابراين نكته اساسى اينست كه اين فضاى اخلاقى و معنوى چگونه‏فضائى بايد باشد و چه تضمينى دارد؟آيا اين فضا مانند فضاى‏سبز شهر است كه با پول و كارگر ميتوان آنرا بوجود آورد،يافضائى از يك ايمان و اعتقاد و گرايش و بينش است؟و در صورت‏اخير اولا چه نوع گرايش و بينشى ملاك عمل و ضامن تحقق آن‏فضاست و ثانيا چگونه ميتوان آنرا بوجود آورد؟ در اين مورد،گروهى از پيروان مكاتب تلفيقى كه بدنبال ايجاد فضاى معنوى‏هستند،ميان معنويت و مذهب تفكيك ميكنند و ميگويند معنويت‏آنجا است كه به مسائل از ديدى انسانى بدون توجه به رنگ ونژاد و مذهب و بدون هيچگونه تعصبى نگريسته شود و حال‏آنكه مذهب از آن نظر كه ميان پيروان و غير پيروان فرق ميگذاردو حقوق متفاوتى ميان اين دو دسته قائل است و بعلاوه از آن نظر كه با تعصب توام است و تعصب نوعى بيمارى و ضد معنويت وضد سلامت روح و روان است قادر به ايجاد معنويت نيست.پس‏بايد دنيايى ساخت توام با معنويت اما منهاى مذهب.و اين نظر،همان اومانيسمى است كه جهان امروز در جستجوى آن است.اين‏گروه ميپندارند همين قدر كه شعارى عمومى و انسانى شد و گرايشى‏به اصطلاح به اومانيسم داشت،براى ايجاد معنويت كافى است.حال‏آنكه ايجاد فضاى معنوى،جز با تفسيرى معنوى و روحانى از كل‏جهان ميسر نيست.معنويت و انسانيت صرفا يك امر منفى نيست (6) تجربه نشان داده كه شعارهاى اومانيستى تا كجا توخالى از آب درآمده است،گرايش اسرائيلى ژان پل سارتر-اين منادى اومانيسم درعصر ما-شاهد خوبى بر اين مدعاست.

گروه ديگرى از پيروان اين مكاتب تلفيقى،به جنبه‏هاى‏انسانى و اخلاقى عرفان گرايش پيدا كرده‏اند و ميخواهند براى‏ايجاد كادر معنوى از عرفان مذاهب و بخصوص عرفان اسلامى‏استفاده بكنند،يعنى معنويتى در حدود مسائل و توصيه‏هاى‏اخلاقى را از مذهب اخذ كنند،بدون آنكه جهان‏بينى و محتواى‏ايدئولوژيك آنرا مورد استفاده قرار دهند.اما بايد توجه داشت‏اگر چنين معنويتى بوسيله مذهب ديگرى قابل پياده شدن باشدبراى اسلام قابل پياده شدن نيست.اين به معناى مثله كردن‏اسلام است‏به معنى بريدن اعضاى رئيسه اسلام و در واقع ذبح‏آنست اسلامى كه حيات نداشته باشد و در همه شئون زندگى حضورآن احساس نشود اين اسلام،ديگر اسلام نيست.

و اما در پاسخ سؤالى كه در ابتدا مطرح كرديد بذكر جمله‏اى از اقبال اكتفا ميكنم،اقبال ميگويد:

بشريت امروز به سه چيز نيازمند است.تعبيرى روحانى ازجهان(يعنى تعبير و تفسيرى صحيح توام با معنويت از جهان و به‏تعبير ديگر كه من از قرآن گرفته‏ام شناخت جهان به اينكه ماهيت‏از اوئى و به سوى اوئى دارد) (7) دوم آزادى روحانى فرد(يعنى‏همان چيزى كه نام دمكراسى بر آن ميگذارند)و بالاخره اصولى‏اساسى و داراى تاثير جهانى كه تكامل اجتماع بشرى را بر مبناى‏روحانى توجيه كند(يعنى ايدئولوژى جامع و درستى كه بتواند راه‏و رسم زندگى را در يك مسير تكاملى مشخص كند).

اقبال به سخنان خود چنين ادامه ميدهد:

مثاليگرى اروپا هرگز بصورت عامل زنده‏اى در حيات آن درنيامده و نتيجه آن پيدايش‏«من‏»سرگردانى است كه در ميان‏دمكراسى‏هاى ناسازگار با يكديگر به جستجوى خود ميپردازد كه‏كار منحصر آنها بهره كشى از درويشان بسود توانگران است...ازطرف ديگر مسلمانان مالك انديشه‏ها و كمال مطلوب‏هاى نهايى‏مبتنى بروحى ميباشند كه چون از درونى‏ترين ژرفناى زندگى بيان‏ميشود به ظاهرى بودن آن رنگ باطنى ميدهد.براى فرد مسلمان‏شالوده روحانى زندگى امرى اعتقادى است و براى دفاع از اين‏اعتقاد جان خود را به آسانى فدا ميكند (8) امام در يكى از سخنرانيهاى خودشان فرمودند كه من به‏جمهورى اسلامى راى ميدهم نه يك كلمه بيش و نه يك كلمه كم. به نظر ميرسد آنجا كه تاكيد ميكنند نه يك كلمه كم منظورشان‏پسوند«اسلامى‏»است و شما در ابتداى اين گفتگو تذكر داديد كه‏قصد از بكار بردن اين كلمه،مشخص كردن محتواى رژيم آينده‏است،يعنى اصولى كه در كادر آن عمل خواهد شد.و اما اينكه‏فرمودند هيچ كلمه‏اى اضافه نشود ظاهرا كلمه‏«دمكراتيك‏» مورد نظرشان بوده،زيرا شاهد بوديم كه در اين روزها،عده‏اى‏واژه جمهورى دمكراتيك اسلامى را بكار ميبرند و گويا قصد امام‏از تاكيد بر حذف كلمه دمكراتيك،توجه دادن به تفاوتى است‏كه در دمكراسى غربى و آزاديهاى اسلامى وجود دارد،لطفا دراين مورد توضيح دهيد و تفاوت اين واژه‏ها را مشخص كنيد؟

استاد مطهرى:بنده نميتوانم ادعا بكنم كه تمام نظرگاه‏هاى‏امام را ميتوانم توضيح بدهم. تنها بعضى از آن نظرها را كه به آنهارسيده‏ام و ميدانم كه نظر امام نيز هست‏برايتان توضيح ميدهم.

در اسلام همانطور كه شما توجه داريد،آزادى فردى ودمكراسى وجود دارد،منتها با تفاوتى كه ميان بينش اسلامى وبينش غربى وجود دارد كه آنها را بعدا توضيح مى‏دهم.با توجه‏به اين نكته روشن مى‏شود كه در عبارت جمهورى دمكراتيك‏اسلامى،كلمه دمكراتيك حشو و زائد است،بعلاوه،در آينده‏وقتى كه مردم در دولت جمهورى اسلامى يك سلسله آزاديها ودمكراسى‏ها را بدست آوردند،ممكن است‏بعضى‏ها پيش خوداينطور تفسير بكنند كه اين آزاديها و دمكراسى‏ها نه بدليل اسلامى‏بودن اين جمهورى كه به دليل دمكراتيك بودن آن حاصل شده‏است.يعنى اين جمهورى دو مبنا و دو بنياد دارد،بنيادهاى‏دمكراتيك و بنيادهاى اسلامى.و آنچه كه به آزادى و حقوق‏فردى و دمكراسى ارتباط پيدا ميكند،مربوط است‏به بنياددمكراتيك اين جمهورى و نه به بنياد اسلامى آن،و در مقابل يك سلسله قواعد عبادات و معاملات وجود دارد كه به جنبه اسلامى‏حكومت مربوط ميشود.ما ميخواهيم تاكيد كنيم كه چنين نيست. اولا: بمصداق مصرع معروف:چونكه صد آمد،نود هم پيش ماست،وقتى كه از جمهورى اسلامى سخن بميان بياوريم به طور طبيعى‏آزادى و حقوق فرد و دمكراسى هم در بطن آنست.ثانيا: اساسامفهوم آزادى به آن معنا كه فلسفه‏هاى اجتماعى غرب اعتقاد دارندبا آزادى به آن معنا كه در اسلام مطرح است تفاوت عمده و بنيادى‏دارد.ما كه ميخواهيم كشورى بر اساس بنيادهاى اسلامى بناكنيم،نميتوانيم اين ريزه‏كاريها و ظرافتها را ناديده بگيريم.

در باب اينكه ريشه و منشاء آزادى و حقوق چيست،گفته‏اندانسان آزاد آفريده شده،پس بايد آزاد باشد.و اما در جواب اين‏سؤال كه چرا همين پاسخ در مورد مثلا گوسفند صادق نيست، نظرات‏متفاوتى وجود دارد.در غرب ريشه و منشا آزادى را تمايلات وخواهشهاى انسان ميدانند و آنجا كه از اراده انسان سخن ميگويند،در واقع فرقى ميان تمايل و اراده قائل نميشوند.از نظر فلاسفه‏غرب انسان موجودى است داراى يك سلسله خواستها و مى‏خواهدكه اينچنين زندگى كند،همين تمايل منشا آزادى عمل او خواهد بود. آنچه آزادى فرد را محدود ميكند آزادى اميال ديگران است.هيچ‏ضابطه و چهار چوب ديگرى نميتواند آزادى انسان و تمايل او رامحدود كند.

آزادى به اين معنى كه عرض كردم و شاهد هستيم كه مبناى‏دمكراسى غربى قرار گرفته است،در واقع نوعى حيوانيت رها شده‏است.اينكه انسان ميلى و خواستى دارد و بايد بر اين اساس آزادباشد،موجب تميزى ميان آزادى انسان و آزادى حيوان نميشود. حال آن كه مسئله در مورد انسان اينست كه او در عين اينكه انسانست‏حيوان است،و در عين اينكه حيوان است، انسان است. آدمى يك سلسله استعدادهاى مترقى و عالى دارد كه ملاك‏انسانيت اوست.تفكر منطقى انسان-و نه هر چه كه نامش تفكراست-تمايلات عالى او،نظير تمايل به حقيقت جويى تمايل به خيراخلاقى،تمايل به جمال و زيبايى،تمايل به پرستش حق و...اينهااز مختصات و ملاكهاى انسانيت است.بشر بحكم اينكه درسرشت‏خود دو قطبى آفريده شده،يعنى موجودى متضاد است و به‏تعبير قرآن مركب از عقل و نفس،يا جان-جان علوى-و تن‏است،محال است كه بتواند در هر دو قسمت وجودى خود ازبينهايت درجه آزادى برخوردار باشد رهايى هر يك از دو قسمت‏عالى و سافل وجود انسان،مساوى است‏با محدود شدن قسمت‏ديگر.

اگر تمايلات انسان را ريشه و منشاء آزادى و دمكراسى‏بدانيم همان چيزى بوجود خواهد آمد كه امروز در مهد دمكراسى‏هاى غربى شاهد آن هستيم.در اين كشورها،مبناى وضع قوانين درنهايت امر چيست؟خواست اكثريت.و بر همين مبنا است كه‏ميبينيم همجنس بازى،به حكم احترام به دمكراسى و نظر اكثريت‏قانونى ميشود (9) .

استدلال تصميم گيرندگان و تصويب كنندگان قانون اينست‏كه چون اكثريت ملت ما در عمل نشان داده كه با همجنس بازى‏موافق است،دمكراسى ايجاب ميكند كه اين امر را بصورت يك‏قانون لازم الاجرا در آوريم.اگر از اينها بپرسيم آيا براى انسان‏صراط مستقيمى وجود دارد كه او را به تكامل معنوى برساند،كه قهرا اگر جواب مثبت‏باشد بايد بپذيرند كه براى دور نيفتادن ازمسير،هدايت و مراقبت لازمست،جواب منفى مى‏دهند.يعنى اينهامعتقدند كه صراط مستقيمى وجود ندارد بلكه راه همانست كه خودانسان آنگونه كه ميخواهد مى‏رود.و اين نظير تئورى معروف‏ملا نصر الدين است كه روزى سوار قاطر بود پرسيدند كجا ميروى، گفت هر جا كه ميل قاطر باشد.جامعه دارنده معيارهاى دمكراسى‏غربى به كجا ميرود؟آنجا كه ميلها و خواستهاى اكثريت ايجاب‏ميكند.

در نقطه مقابل اين نوع دمكراسى و آزادى،دمكراسى‏اسلامى قرار دارد.دمكراسى اسلامى بر اساس آزادى انسان است‏اما اين آزادى انسان،در آزادى شهوات خلاصه نميشود (10)

البته اسلام دين رياضت و مبارزه با شهوات بمعنى كشتن‏شهوات،نيست.بلكه،دين اداره كردن و تدبير كردن و مسلط بودن‏بر شهوات است اين مطلب واضح‏تر از آن است كه بخواهم دراطرافش توضيح بيشترى بدهم.كمال انسان در انسانيت و عواطف‏عالى و احساسات بلند اوست.اينكه ميگوئيم در اسلام دمكراسى‏وجود دارد به اين معنا است كه اسلام ميخواهد آزادى واقعى-دربند كردن حيوانيت و رها ساختن انسانيت-به انسان بدهد.اينجابراى توضيح مطلب مثالى ميزنم ضمن اين مثال دو نوع آزادى رابا هم مقايسه ميكنم و شما خودتان قضاوت كنيد كه كداميك‏آزادى واقعى است.در تاريخ مينويسند وقتى كورش وارد بابل‏شد، مردم را در اعتقادشان آزاد گذاشت،يعنى بت پرستها را در بت‏پرستى،حيوان پرستها را در حيوان پرستى،و...همه را آزاد گذاشت وهيچ محدوديتى براى آنان قائل نشد.در معيار غربى كورش يك‏مرد آزاديخواه بحساب ميآيد.زيرا او به آزادى بر مبناى تمايلات وخواستهاى مردم احترام گذاشته است.ولى در تاريخ ماجراى ابراهيم‏خليل را هم درج كرده‏اند.حضرت ابراهيم، برعكس كورش معتقدبود كه اينگونه عقايد جاهلانه مردم،عقيده نيست،زنجيرهائى‏است كه عادات سخيف بشر به دست و پاى او بسته است.او نه تنهابه اين نوع عقائد احترام گذاشت‏بلكه در اولين فرصتى كه بدست‏آورد بتها و معبودهاى دروغين مردم را در هم شكست و تبر را هم‏به گردن بت‏بزرگ انداخت و از اين راه اين فكر را در مردم القا كردكه به عاجز بودن بتها پى ببرند و به تعبير قرآن بخود بازگردند وخود انسانى و والاى خويش را بشناسند.با معيارهاى غربى كارابراهيم خليل بر ضد اصول آزادى و دمكراسى است،چرا؟ چون‏آنها ميگويند بگذاريد هر كس هر كارى دلش ميخواهد بكند،آزادى يعنى همين.اما منطق انبياء غير از منطق انسان امروز غربى‏است.رسول اكرم(ص)را در نظر بگيريد،آيا وقتى كه آن حضرت وارد مكه شد،همان كارى را كرد كه كورش در بابل انجام داد؟ يعنى گفت‏به من ارتباط ندارد،بگذار هر كه هر كار ميخواهد بكند،اينها خودشان به ميل خودشان اين راه را انتخاب كرده‏اند پس بايدآزاد باشند،يا آنكه بتها را خرد كرد و باين وسيله آزادى واقعى رابآنها ارزانى داشت؟

از ديدگاه اسلام،آزادى و دمكراسى بر اساس آنچيزى‏است كه تكامل انسانى انسان ايجاب ميكند،يعنى آزادى،حق‏انسان بما هو انسان است،حق ناشى از استعدادهاى انسانى انسان‏است،نه حق ناشى از ميل افراد و تمايلات آنها.

دمكراسى در اسلام يعنى انسانيت رها شده،حال آنكه اين‏واژه در قاموس غرب معناى حيوانيت رها شده را متضمن است.

دليل ديگرى كه در تاكيد بر حذف كلمه دمكراتيك‏مورد نظر امام بوده،رد تقليد از غرب و تقليد كور كورانه ازمعيارهاى آنانست.استدلال امام اينست كه نميخواهد چشم ملتش‏به غرب دوخته شده باشد اين دنباله‏روى نه تنها كمكى به ملت‏ايران نميكند،بلكه در نهايت‏به تضعيف روحيه و شكست او منجرميشود.از نظر امام بكار بردن اين كلمه نوعى خيانت‏به روحيه‏مستقل اين ملت محسوب ميشود.زيرا ما گوهر آزادى را در فرهنگ‏خودمان داريم و بى‏نيازيم از اينكه دست طلب به سوى ديگران‏دراز كنيم.

×به نظر شما انقلاب ايران را چگونه ميتوان تحليل كرد؟ ويژگيهاى اين انقلاب كه ميگويند با همه انقلابات ديگر جهان‏متفاوت است چيست؟اسلامى بودن اين انقلاب چه مفهومى دارد؟

استاد مطهرى:ما از تعريف انقلاب آغاز ميكنيم.انقلاب به حسب اصل لغت‏به معنى زير و رو شدن يا پشت و رو شدن،و نظيراين معانى است.

قرآن مجيد هم اين كلمه را هر جا بكار برده به همين مفهوم‏بكار برده است نه به مفهوم اصطلاحى رايج آن در امروز.ماده‏انقلاب،تقليب تقلب،صيغه منقلب و امثال اينها در قرآن آمده‏است.از جمله: و من ينقلب على عقبيه فلن يضر الله شيئا... (11) و يا درقسمت اول اين آيه ميخوانيم:

و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل‏انقلبتم على اعقابكم (12)

(سوره آل عمران-آيه 144)

اين آيه در جنگ احد،در آن هنگام كه شايع شد رسول خدا(ص)كشته شده است و بدنبال آن عده زيادى از مسلمانان فراركردند نازل شد.آيه خطاب به مؤمنان ميگويد:محمد(ص) پيامبرى بيش نيست كه قبل از او هم پيامبران ديگرى بودند،يعنى‏هر پيامبرى كه آمده است، مردن دارد،كشته شدن دارد.محمدبراى شما از جانب خدا پيامى آورده است،خداى او زنده است اگرفرضا پيغمبر بميرد يا كشته شود،آيا شما بايد به عقب برگرديد؟دراينجا حركت اسلامى به تعبير قرآن حركت‏به جلو است و بازگشت‏اين گروه از دين به معنى برگشت‏به عقب و يا انقلاب است.انقلاب‏در تعبير قرآن يعنى رو در جهت پشت قرار گرفتن و پشت در جهت رو. يا در مورد ديگر ميگويد:

فانقلبوا بنعمة من الله و فضل... (13)

(سوره آل عمران-147)

در اينجا هم منظور بازگشت است اما بازگشتهاى خوب. بدين ترتيب روشن ميشود كه كلمه انقلاب در قرآن حاوى مفهوم‏تقدس يا ضد تقدس نيست.انقلاب بعدها در اصطلاحات فقهى وبيشتر از آن در اصطلاحات فلسفى معنى ديگرى پيدا كرد.فقها درباب مطهرات،يكى از امور پاك كننده را انقلاب ميدانند كه گاهى‏از آن به استحاله تعبير ميكنند و گاهى نيز استحاله و انقلاب را دوچيز جدا بحساب ميآورند.در اصطلاح فلاسفه معنى انقلاب از اينهم‏محدودتر و مضيقتر ميشود.فلاسفه انقلاب را به جايى ميگويند كه‏ذات و ماهيت‏يك شيئى لزوما عوض شده باشد.بحثى هم براى‏فلاسفه مطرح بود كه آيا انقلاب ماهيت ممكن است‏يا ممكن نيست. «اصالت ماهيتى‏ها»آنرا ناممكن ميدانستند و از اين جهت عمليات‏كيمياگران را كه نوعى انقلاب ماهيت‏بود تخطئه ميكردند.اما«اصالت وجوديها»نه تنها انقلاب ماهيت و ذات را امرى ممكن‏ميدانستند بلكه هر حركت اشتدادى يعنى حركت از نقص به كمال‏را انقلاب آنا فآنا در ماهيت ميدانستند.

اما انقلاب در زمان ما معناى خاص ديگرى پيدا كرده است. امروز اين كلمه يك اصطلاح جامعه‏شناسى و فلسفه تاريخ است. عربها،انقلاب به معنى اخير را«ثوره‏»مينامند و اروپايى‏ها«رولوسيون‏» (14)

انقلاب بمعنائى كه در جامعه شناسى مطرح است همان‏دگر شدن است،حتى نبايد بگوئيم دگرگون شدن،زيرا دگرگون‏شدن يعنى اينكه گونه و كيفيتش جور ديگر بشود.بعوض بايدبگوئيم دگر شدن يعنى تبديل شدن به موجود ديگر.

شعرى اقبال دارد راجع به قرآن كه در آن دگر شدن را،به‏همين معنا بكار برده است.در قسمتى از آن ميگويد:

نقش قرآن چونكه در عالم نشست نقشه‏هاى پاپ و كاهن را شكست فاش گويم آنچه در دل مضمر است اين كتابى نيست چيزى ديگر است‏چونكه در جان رفت جان ديگر شود جان كه ديگر شد جهان ديگر شود


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 15:15  توسط سید حسام الدین حسینی  | 

ماهيت و عوامل انقلاب اسلامى ايران

سخنرانى در مسجد الجواد

تذكر:

اين مقاله مجموعه چند سخنرانى استاد شهيد در مسجدالجواد است كه در فروردين ماه پنجاه و هشت ايراد گرديد و ازجمله آخرين كنفرانسهاى عمومى آن مرحوم به حساب مى‏آيد. از آنجا كه پاره‏اى از نكات طرح شده در اين مجموعه گفتار،باآنچه كه ايشان در مسجد فرشته بيان كرده‏اند،مشترك بوده است،لذا مواردى را كه در سخنرانيهاى مسجد فرشته ذكر گرديده‏بصورت پاورقى به اين مقاله اضافه كرده‏ايم.

بسم الله الرحمن الرحيم

در آغاز سخن به مضمون يك آيه از آيات كريمه قرآن اشاره‏ميكنم كه در حكم ديباچه اين بحث‏خواهد بود.خداوند رحمان‏در سوره مباركه مائده ميفرمايد:

اليوم يئس الذين كفروا من دينكم فلا تخشوهم و اخشون... (1)

آيه خطاب به مسلمانان ميفرمايد:اكنون ديگر كافران ازدين شما نا اميد شده‏اند.آنها نااميدند از اينكه بتوانند با دين شمامبارزه كنند.دشمنان شما شكست قطعى خورده‏اند و ديگر از ناحيه آنها خطرى شما را تهديد نميكند.اما امروز كه روز پيروزى است‏بايد از چيز ديگرى ترس داشته باشيد و آن ترس از منست.

مفسرين در تفسير اين آيه گفته‏اند منظور اين است كه ازاين پس خطر از درون شما را تهديد ميكند نه از بيرون.يعنى كه‏خطر بكلى رفع نشده بلكه تنها خطر دشمن خارجى از ميان رفته‏است.

«از خدا ترسيدن‏»كه در آيه آمده است‏بمعناى ترس ازقانون خداست،ترس از آنكه خداوند،نه با فضلش،بلكه با عدلش‏با ما رفتار كند.در دعاى ماثور از امام على(ع)ميخوانيم:يا من‏لا يخاف الا عدله...اى كسيكه ترس از او ترس از عدالت اوست. در يك نظام عادلانه كه در آن حقيقتا هيچ ظلم و اجحافى نسبت‏به‏هيچكس صورت نميگيرد،انسان تنها از اجراى عدالت است كه‏ميترسد.ترس او از اين خواهد بود كه مبادا خطائى مرتكب شودكه مستحق مجازات گردد. اينست كه ميگويند ترس از خدا درنهايت امر بر ميگردد به ترس از خود،يعنى به ترس از تخلفات وجرائم خود.

آنجا كه ميفرمايد اى مسلمانان،در آستانه پيروزى و شكست‏خصم،ديگر از دشمن بيرونى نترسيد،بلكه از دشمن درون ترس‏داشته باشيد،به يك معنا با آن حديث معروف كه پيغمبر اكرم‏خطاب به جنگاورانى كه از غزوه‏اى برميگشتند بيان فرمود،ارتباطپيدا ميكند.پيغمبر در آنجا فرموده بود:شما از جهاد كوچكترباز گشتيد اما جهاد بزرگتر هنوز باقى است (2) .

مولوى ميگويد:

اى شهان كشتيم ما خصم برون مانده خصمى زان بتر در اندرون

آيه‏اى كه برايتان تلاوت كردم همراه آيه يازده از سوره رعد ان الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم... (3) اساس و بنيان‏مناسبى را تشكيل ميدهند براى تحليل تاريخ اسلام.

بررسى تاريخ اسلام نشان ميدهد كه بعد از وفات پيغمبرمسير انقلاب اسلامى كه آن حضرت ايجاد كرده بود عوض شد.دراثر رخنه افراد فرصت طلب و رخنه دشمنانى كه تا ديروز با اسلام‏ميجنگيدند،اما بعدها با تغيير شكل و قيافه خود را در صفوف‏مسلمانان داخل كرده بودند،مسير اين انقلاب و شكل و محتواى‏آن تا حدود زيادى عوض گرديد،بدين ترتيب كه از اواخر قرن اول‏هجرى،تلاشهائى آغاز شد تا از اين انقلاب ماهيت اسلامى يك‏انقلاب ماهيتا قومى و عربى تعبير بشود.وارثان ميراث پيامبر به‏عوض اين كه اعتقاد داشته باشند كه اين اسلام و ارزشهاى اسلامى‏بود كه پيروز گرديد و بعوض آنكه به حفظ و تداوم دستاوردهاى‏انقلاب اسلامى با همان معيارها و با همان اصول اعتقاد داشته‏باشند،اعتقاد پيدا كردند به اينكه انقلاب ماهيتى قومى و عربى‏داشته و اين ملت عرب بوده است كه با ملل غير عرب جنگيده وآنها را شكست داده است.بديهى است كه همين امر براى ايجادشكاف در درون جامعه اسلامى كافى بود.

در برابر اين جريان گروهى به حق ادعا كردند كه آنچه شمابعنوان اسلام مطرح ميكنيد اسلام واقعى نيست،زيرا در اسلام‏حقيقى،مسائل قومى و نژادى محلى از اعراب ندارد.از سوى ديگرگروهى نيز اين مسئله را مطرح كردند كه حالا كه پاى قوميت در ميان است چرا قوم عرب؟چرا ما نبايد سرورى و آقائى داشته باشيم؟ به اين ترتيب نطفه جنگهاى قومى و نژادى و يا به اصطلاح امروزناسيوناليستى و راسيستى در ميان امت مسلمان بسته شد.

تاريخ دو سه قرن اوليه اسلام،مالامال از جدالها و نزاعهابين نژادهاى عرب،ايرانى،ترك،اقوام ما وراء النهر و...است. در ابتدا،در دوره بنى اميه،نژاد عرب روى كار آمد.بنى عباس كه‏به خلافت رسيدند،با آنكه عرب بودند اما چون با بنى اميه ضديت‏داشتند،ايرانيها را تقويت كردند و زبان و خط فارسى را رواج‏دادند.بعدها متوكل عباسى،هم بدليل آنكه پيوندى با نژادترك پيدا كرده بودند (4) و هم از آن جهت كه ميخواست‏خودش‏را از شر ايرانيها خلاص كند تركها را بر امور مسلط كرد،و اعراب‏و ايرانيها را زير دست قوم ترك قرار داد.

امروز نيز ما درست در وضعى قرار داريم نظير اوضاع ايام آخرعمر پيامبر،يعنى وقتى كه آيه اليوم يئس الذين...نازل شد.پيام‏قرآن به ما نيز اين است كه حالا كه بر دشمن بيرونى پيروز شده‏ايدو نيروهاى او را متلاشى كرده‏ايد،ديگر از او ترسى نداشته باشيد،بلكه اكنون بايد از خود ترس داشته باشيد،از منحرف شدن نهضت‏و انقلاب است كه بايد ترس داشته باشيد.اگر ما با واقع بينى و دقت‏كامل با مسائل فعلى انقلاب مواجه نشويم و در آن تعصبات وخودخواهى‏ها را دخالت دهيم،شكست انقلابمان بر اساس قاعده‏«و اخشون‏»و براساس قاعده‏«ان الله لا يغير...»حتمى الوقوع خواهد بود،درست‏به همانگونه كه نهضت صدر اسلام نيز بر همين اساس‏با شكست روبرو شد.

اصلى كه در بسيارى از موارد صدق ميكند اين است كه نگه‏داشتن يك موهبت از بدست آوردنش اگر نگوئيم مشكلتر،مطمئناآسانتر نيست.قدما ميگفتند جهان گيرى از جهاندارى ساده‏تر است. و ما بايد بگوئيم انقلاب ايجاد كردن از انقلاب نگاهداشتن سهلتراست.در همين انقلاب خودمان بوضوح ميبينيم كه از وقتى كه به‏اصطلاح شرايط سازندگى پيش آمده،آن نشاط و قوت و قدرتى را كه‏انقلاب در حال كوبيدن دشمن بيرونى داشت،تا حدود زيادى ازدست داده و يك نوع تشتت و تفرقه در آن پيدا شده است.البته‏اين تفرقه يك امر غير مترقبه و غير قابل پيش بينى نبود،از قبل‏حدس زده ميشد كه با رفتن شاه آن وحدت و يك پارچگى كه درميان مردم بود تضعيف شود.

از اينجا معلوم ميشود كه بررسى ماهيت اين انقلاب بعنوان‏يك پديده اجتماعى ضرورت اساسى دارد.ما ميبايد انقلاب خودمان‏را بشناسيم و همه جنبه‏هايش را به بهترين نحو تحليل كنيم.تنهابا اين شناختن و تحليل كردن است كه امكان تداوم بخشيدن به‏انقلاب و امكان حفظ و نگهدارى آنرا پيدا خواهيم كرد.

لازم است ابتدا يك بحث كلى درباره انقلابها مطرح كنيم‏و بعد از آن،انقلاب ايران را بطور اخص مورد بررسى قرار دهيم‏در اولين قدم بايد ببينيم انقلاب يعنى چه؟انقلاب عبارتست ازطغيان و عصيان مردم يك ناحيه و يا يك سرزمين،عليه نظم حاكم‏موجود براى ايجاد نظمى مطلوب.به بيان ديگر انقلاب از مقوله‏عصيان و طغيان است عليه وضع حاكم،بمنظور استقرار وضعى ديگر (5) باين ترتيب معلوم ميشود كه ريشه هر انقلاب دو چيز است، يكى‏نارضائى و خشم از وضع موجود،و ديگر آرمان يك وضع مطلوب، شناختن يك انقلاب يعنى شناخت عوامل نارضائى و شناخت آرمان‏مردم.

در مورد انقلابها بطور كلى دو نظريه وجود دارد،يك نظريه‏اين است كه اصلا همه انقلابهاى اجتماعى عالم،اگر چه در ظاهرممكنست‏شكلهاى مختلف و متفاوتى داشته باشد،روح و ماهيتشان‏يكى است.پيروان اين نظريه ميگويند تمام انقلابها در دنيا،چه‏انقلاب صدر اسلام چه انقلاب كبير فرانسه،جه انقلاب اكتبر و ياانقلاب فرهنگى چين و...با اينكه شكلهايشان فرق ميكند در واقع‏يك نوع انقلاب بيشتر نيستند.در ظاهر به نظر ميرسد كه يك‏انقلاب مثلا علمى است و ديگرى سياسى است،يكى ديگر انقلاب‏مذهبى و قس عليهذا،با اين حال روح و ماهيت همه اينها يك‏چيز بيشتر نيست،روح و ماهيت تمام انقلابها اقتصادى و مادى‏است.

انقلابها از اين جهت درست‏شبيه يك بيمارى است كه درموارد مختلف آثار و علائم متفاوت و مختلفى نشان ميدهد،امايك طبيب و پزشك ميفهمد كه همه اين علائم مختلف و متفاوت و همه اين نشانه‏ها و آثار كه بظاهر مختلفند يك ريشه بيشترندارند.اين آقايان ميگويند در همه انقلابها،در واقع نارضائيها درنهايت امر بيك نارضائى برميگردند خشم‏ها نيز همگى بيك خشم،و آرمانها نيز همگى بيك آرمان منتهى ميشوند.تمام انقلاب‏هاى‏دنيا در واقع انقلاب‏هاى محرومان است عليه برخوردارها.ريشه‏همه انقلابها در آخر بمحروميت‏برميگردد. (6)

در زمان ما اين مسئله-تكيه بر روى منشا طبقاتى انقلاب‏ها-رواج بسيار پيدا كرده و حتى كسانى هم كه از مفاهيم اسلامى‏سخن ميگويند و دم از فرهنگ اسلامى ميزنند،خيلى زياد روى‏مسئله مستضعفين،استضعافگرى و استضعاف شدگى تكيه ميكنند. بطورى كه اين افراط بنوعى تحريف و انحراف كشيده شده است.

پيروان نظريه دوم ميگويند،بخلاف آنچه معتقدان نظر اول‏ادعا ميكنند،همه انقلاب‏ها ريشه مادى صرف ندارد.البته ممكن‏است ريشه پاره‏اى از انقلابها دو قطبى شدن جامعه از نظر اقتصادى‏و مادى باشد،و يك شاهد مثال در اينمورد تعبير حضرت امير(ع) است در خطبه‏اى كه بمناسبت آغاز خلافت ايراد فرمود. (7) .

امام عليه السلام در اين خطبه از كظه ظالم-سيرى و اشباع‏ظالم-و سغب مظلوم-گرسنه ماندن مظلوم-نام ميبرد.يعنى‏دو قطبى شدن جامعه و تقسيم آن بمعدودى افراد سير و كثيرى‏افراد گرسنه.سيرى كه از شدت پرخورى ثقل كرده و باصطلاح تخمه(سوء هاضمه)پيدا ميكند و گرسنه‏اى كه از شدت محروميت‏شكمش‏به پشتش مى‏چسبد.

بر طبق نظر دوم درباره انقلاب‏ها،تقسيم جامعه از نظراجتماعى و اقتصادى به دو قطب محروم و مرفه شرط ضرورى پيدايش‏انقلاب نيست.بسا ممكن است انقلابى خصلت انسانى محض‏داشته باشد.طغيان به جهت گرسنگى،اختصاص بانسان ندارد. حيوان هم اگر خيلى گرسنه بماند بسا هست كه عليه انسان يا حيوانهاى‏ديگر و يا حتى عليه صاحبش طغيان ميكند.حال آنكه در بسيارى‏موارد انقلابها صرفا خصلت انسانى داشته‏اند.انقلاب هنگامى‏مى‏تواند انسانى باشد كه ماهيتى آزاديخواهانه و ماهيتى‏سياسى داشته باشد نه ماهيتى اقتصادى.چون اين امكان هست درجامعه‏اى شكم‏ها را سير بكنند و گرسنگى‏ها را تا حدى و يا بطور كلى‏از بين ببرند،ولى بمردم حق آزادى ندهند،حق دخالت در سرنوشت‏خود و حق اظهار نظر و اظهار عقيده را از آنها سلب بكنند.مى‏دانيم‏كه هيچ كدام از اين مسائل به عوامل اقتصادى مربوط نيستند. در چنين جامعه‏اى،مردم براى كسب اين حقوق از دست رفته‏قيام ميكنند و انقلاب براه مياندازند و به اين ترتيب انقلابى نه‏با ماهيت اقتصادى بلكه با ماهيتى دمكراتيك و ليبرالى بوجودميآورند.

علاوه بر دو نوع ماهيتى كه ذكر كرديم،انقلاب ميتواندماهيتى اعتقادى و ايدئولوژيك داشته باشد.بدين معنى كه مردمى‏كه به يك مكتب ايمان و اعتقاد دارند و به ارزشهاى معنوى آن‏مكتب،شديدا وابسته هستند،وقتيكه مكتب خود را در معرض آسيب ميبينند و وقتى آنرا آماج حمله‏هاى بنيان برافكن ميبينند،خشمگين و ناراضى از آسيبهائى كه بر پيكر مكتب وارد شده و درآرمان برقرارى مكتب بطور كامل و بى نقص،دست‏به قيام ميزنند. انقلاب اين مردم ربطى به سير يا گرسنه بودن شكمشان و يا ارتباطى‏با داشتن يا نداشتن آزادى سياسى ندارد،چرا كه ممكن است اينان‏هم شكمشان سير باشد و هم آزادى سياسى داشته باشند اما از آنجاكه مكتبى را كه در آرزو و آرمان آن هستند،استقرار نيافته ميبينند،برميخيزند و قيام ميكنند.

اگر بخواهيم عوامل ايجاد انقلاب را دسته بندى كنيم،باين‏نتيجه ميرسيم كه عامل ايجاد قيام‏ها يا از نوع عامل اقتصادى ومادى است،يعنى قطبى شدن جامعه و تقسيم آن به دو قطب مرفه‏و محروم،و برخوردار و بى‏نصيب است كه سبب قيام ميگردد.

طبعا آرمان چنين قيامى هم رسيدن بجامعه ايست كه در آن‏از اين شكافهاى طبقاتى اثرى نباشد،يعنى رسيدن بجامعه‏اى بى‏طبقه.و يا عامل آن،وجود خصلت‏هاى آزاديخواهانه در بشر است. يكى از ارزشهاى والاى انسانى همين خصوصيت آزاديخواهى اوست‏يعنى براى يك انسان،آزاد بودن و آقا بالا سر نداشتن از هر اندازه‏ارزش مادى ارجمندتر است (8) .

در نامه دانشوران نوشته‏اند،بو على سينا در وقتيكه شغل‏وزارت همدان را داشت (9) روزى با دبدبه و كبكبه وزارت از راهى ميگذشت اتفاقا ديد كناسى در كنار ديوارى مشغول خالى كردن‏چاه است.كناس ضمن كار اين شعر را با خود زمزمه ميكرد:

گرامى داشتم اى نفس از آنت كه آسان بگذرد بر دل جهانت

بوعلى از ديدن وضع كناس و شعرى كه ميخواند بخنده افتادبا خود فكر كرد اين بابا با اين شغل پستى كه براى خودش‏انتخاب كرده،تازه هنوز سر نفس خود منت ميگذارد كه من تو رامحترم شمردم.دستور داد كناس را بحضورش بياورند.بعد رو به اوكرد و گفت،انصاف اينست كه هيچ كس در دنيا به اندازه تونفس خودش را گرامى نداشته است.كناس نگاهى بدبدبه و كبكبه‏بوعلى كرد،فهميد كه او وزير است،جواب داد،شغل من با همه‏پستى كه دارد بمراتب شريفتر از شغل تو است تو ناچارى هر روز كه‏پيش پادشاه ميروى تا بحد ركوع در جلوى او خم شوى،حال آن‏كه من آزادم و نياز به بندگى كسى ندارم،نوشته‏اند بوعلى باشرمسارى از كناس جدا شد و رفت.

آنچه كه كناس بر زبان آورد،حكايت از واقعيتى ميكند كه‏در فطرت هر انسانى قرار دارد.اين فطرت آزادگى انسان است كه‏كناسى را،به خم شدن در برابر يك جبار،يك پادشاه،و يا يك‏انسان مثل خود ترجيح ميدهد،و لو هر قدر هم كه انجام چنين‏كارى مزاياى مادى بدنبال داشته باشد.در نقطه مقابل انسان ازاين جهت،حيوان قرار دارد كه اين مسئله برايش مطرح نيست،حيوان تنها ميخواهد شكمش سير باشد و ديگر هيچ،حال آنكه‏يك انسان آزادگى را به هر چيز ديگر ترجيح ميدهد.

باين ترتيب بسيار طبيعى است كه عامل حركت ملتى،عامل‏سياسى باشد نه عامل اقتصادى، و مادى.انقلاب فرانسه بعنوان‏مثال،از اين قبيل انقلابهاست،بعد از آنكه فيلسوفان و حكمائى‏نظير روسو آنهمه تبليغ درباره آزادى و آزادى خواهى و حيثيت‏انسانى و حريت و ارزشهاى آن كردند،زمينه قيام را آماده ساختند ومردم كه بيدار شده بودند،براى كسب آزادى انقلاب كردند.

عامل سوم ايجاد انقلابها،عامل آرمان خواهى و عقيده طلبى‏است،انقلابهاى اصطلاحا ايدئولوژيك.اينگونه انقلابها جنگ‏عقايدند نه جنگ اقتصادى در مظهر عقايد.جنگهاى مذهبى نمونه‏خوبى از نبردهائى است كه بر سر عقيده و آرمان بر پا ميگردد.قرآن‏نيز بر اين نكته تكيه ميكند،در آيه سيزدهم سوره آل عمران نكته‏ظريفى مندرج است.آيه مربوط بجنگ مسلمانان با كفار در غزوه‏بدر است.آنجا كه آيه از مؤمنان نام ميبرد،جنگ آنان را جنگ‏ايدئولوژيك و جنك عقيده مينامد.حال آنكه از جنگ كافران بجنگ‏عقيده تعبير نميكند.آيه ميفرمايد:

قد كان لكم آية فى فئتين التقتا فئة تقاتل فى سبيل الله و اخرى كافرة (10)

در برخوردى كه ميان دو گروه روى داد،عبرت و نشانه‏اى‏براى شما وجود دارد،يك گروه از اينان در راه خدا يعنى براى‏ايمان و عقيده‏شان ميجنگيدند،و اما آن گروه ديگر كافر بودند. آيه‏نميگويد كه گروه دوم نيز در راه عقيده نبرد ميكردند،زيرا جنگ آنهاواقعا ماهيت ايمانى نداشت،حمايت امثال ابو سفيان از بتها،بدليل‏اعتقاد به بتها نبود چرا كه ابو سفيان ميدانست اگر نظم تازه‏اى‏مستقر شود،از قدرت و شوكت او چيزى باقى نميماند،او در واقع‏از منافع خودش دفاع ميكرد نه از اعتقاداتش.

اكنون نهضت ما با اين پرسش روبروست كه،اساسا انقلاب‏ايران چه ماهيتى دارد؟آيا ماهيت طبقاتى دارد؟آيا ماهيت‏ليبراليستى دارد؟آيا ماهيت ايدئولوژيكى و اعتقادى و اسلامى‏دارد؟ آنهائى كه معتقدند تمام انقلابها ماهيت مادى و طبقاتى‏دارد،ميگويند واقعيت اين است كه انقلاب ايران قيام محرومين‏عليه مرفه‏ها بوده است.يعنى در ايران دو طبقه در مقابل يكديگرايستاده‏اند،طبقه اغنيا و طبقه فقرا و اين انقلاب اگر ميخواهد ادامه‏پيدا كند ميبايد همين مسير را بپيمايد.آن عده‏اى هم كه خود رامسلمان ميدانند اما شبيه ايندسته مى‏انديشند،سعى مى‏كنند به‏قضيه رنگ اسلامى بزنند.اينها مى‏گويند بحكم آيه و نريد ان نمن‏على الذين استضعفوا فى الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثين و نمكن‏لهم فى الارض و نرى فرعون و هامان و جنودهما منهم ما كانوا يحذرون... (11) اسلام هم تاريخ را بر اساس دو قطبى شدن جامعه‏ها و جنگ‏استضعاف‏گر و استضعاف شده و پيروزى استضعاف شده بر استضعاف‏گرتفسير ميكند.اين انقلاب هم يك نمونه از آنها است.

اما در قرآن نكته ظريفى وجود دارد كه اين آقايان از آن‏غافل شده‏اند و آن نكته اين است: اسلام جهت گيرى نهضتهاى‏الهى را بسوى مستضعفين ميداند اما خاستگاه هر نهضت و هرانقلاب را صرفا مستضعفين نمى‏داند.يعنى بر خلاف مكتب مادى كه ميگويد اصلا نهضت فقط و فقط بدوش محرومان است و به‏سود آنها است عليه طبقات مرفه،اسلام نهضت پيامبران را به سودمحرومان ميداند اما آنرا منحصرا بدوش محرومان نميداند.عدم‏درك اين تفاوت ميان جهت‏گيرى و ميان خاستگاه انقلاب،منشابسيارى از اشتباهات شده است.

آنهائى كه عامل مادى را در انقلاب دخيل و مؤثر ميدانندانقلابها را بالذات اجتماعى مى‏دانند. يعنى ميگويند انقلاب ريشه‏اى در ساختمان انسانها ندارد،بلكه ريشه‏اى در تغييرات اجتماعى‏دارد.حال آن كه اسلام بعكس بر روى فطرت انسان‏ها و انسانيت‏آنها تكيه مى‏كند. بهمين جهت است كه اسلام مخاطب خود رامنحصرا محرومان قرار نميدهد مخاطب اسلام همه گروهها و طبقات‏اجتماعى هستند،حتى همان طبقات مرفه و استضعاف‏گر نيز طرف‏خطاب هستند.زيرا از نظر جهان‏بينى اسلامى در درون هر استضعاف‏گرى،در درون هر فرعونى از فرعون‏ها،يك انسان در غل و زنجيرقرار دارد.در منطق اسلام فرعون فقط بنى‏اسرائيل را به زنجيرنكشيده بلكه يك انسان را در درون خودش نيز به زنجير كشيده‏است، انسانى كه داراى فطرت الهى است و ارزشهاى الهى رادرك مى‏كند،اما در زندان اين فرعون بيرونى است.و لهذامى‏بينيم كه پيامبران در آغاز دعوتشان و در شروع مبارزه عليه‏طاغوت‏ها، ابتدا سراغ آن انسان بزنجير كشيده شده در درون‏فرعونها ميروند،با اين نيت كه آن انسان را عليه فرعون حاكم‏برانگيزانند تا باين طريق بتوانند از درون انقلاب ايجاد كنند.البته‏موفقيت در اينجا بآن نسبت كه فردى انسان درونيش در زنجيرنباشد،نيست.قرآن در خصوص اينگونه انقلاب‏هاى درونى‏مى‏فرمايد:

و قال رجل مؤمن من آل فرعون يكتم ايمانه...(28-مؤمن)

مى‏فرمايد انسانى از همان ملاء فرعون،از همانها كه ازنظر امكانات زندگى در رفاه كامل بسر ميبرند و از نظر اين كه درطبقه استثمارگر و در طبقه استضعاف‏گر هستند با حاكم و با فرعون‏همكار و همدست و هم انديشه‏اند،در ميان چنين افرادى،مردى‏پيدا ميشود كه، بموسى ايمان ميآورد و بحمايت از او برميخيزد.

زن فرعون نيز از آن نمونه افرادى است كه در طبقه حاكم‏قرار دارند اما با شنيدن سخن حق وجدانشان بيدار ميشود و به‏نداى حق لبيك ميگويند.زن فرعون با قبول دعوت موسى عليه‏فرعون قيام ميكند،او در ابتدا غل و زنجير را از پاى آن انسانى كه‏در درونش بزنجير كشيده شده پاره كرد و بعد از آزاد كردن خودانسانيش عليه فرعون كه هم شوهرش بود و هم سمبل نظام جورو ظلم،طغيان كرد.

اين قيام،قيام فردى از گروه قبطيان بسود سبطيان بودسبطيها انسانهائى هستند كه از ناحيه انسانهاى ديگر-قبطيهابزنجير كشيده شده‏اند،اما خودشان انسان درون خود را بزنجيرنكشيده و يا آن كه كمتر اسير كرده‏اند.قهرا دعوت موسى در ميان‏ايشان-سبطيها-كه در واقع محرومان جامعه بحساب ميآمدند،داوطلب بيشترى داشت،درست همانطور كه دعوت پيامبر اسلام‏بيشتر از طرف محرومان پذيرفته شد و از طبقات مرفه گروه كمترى بآن‏لبيك گفتند.در زمان ما نيز استقبال محرومين از انقلاب اسلامى‏بيشتر بود زيرا اين انقلاب بسود مستضعفين و در جهت‏خيرمستضعفين يعنى در جهت عدالت است و قهرا چون در جهت استقرارعدالت است لازم است نعمت‏هائى كه در دست عده‏اى احتكار شده‏از آنها گرفته شود و در اختيار آنها كه محرومند قرار بگيرد.طبيعى است كه براى آنكس كه بايد حقش را بگيرد،قضيه هم فال است‏و هم تماشا.يعنى هم پاسخ‏گر بفطرتش است و هم چيزى نصيبش‏شده است.ولى آن كس كه بايد نعمتها را پس بدهد،البته‏بفطرتش پاسخ ميگويد ولى بايد پا روى مطامعش بگذارد.ازاينجهت‏براى اين فرد پذيرفتن نظم تازه بسيار مشكل است و درست‏بهمين دليل،ميزان موفقيت در ميان اين طبقه كم است.

در تفسير و تحليل انقلاب ما،گروهى معتقد به تفسير تك‏عاملى هستند.مى‏گويند تنها يك عامل در ايجاد اين انقلاب‏دخيل بوده است.البته در ميان اين گروه سه نظر مختلف وجود دارد. يك دسته عامل را صرفا مادى و اقتصادى،دسته‏اى ديگر عامل راتنها آزادى خواهى و دسته سوم عامل را فقط اعتقادى و معنوى‏مى‏دانند.در مقابل اين گروه،گروه ديگرى قرار دارند كه معتقدندانقلاب تك عاملى نبوده بلكه در تكوين و ايجاد اين انقلاب هر سه‏عامل بصورت مستقل دخالت داشته‏اند و در آينده،اين انقلاب باهمكارى و ائتلاف اين سه عامل است كه تداوم پيدا مى‏كند وبثمر ميرسد.

اما در كنار اين نظرات،نظر ديگرى وجود دارد كه خود مانيز موافق آن هستيم.در اينجا كوشش مى‏كنيم تا حد امكان نظراخير را تشريح كنيم.انقلاب ايران به اعتراف بسيارى يك انقلاب‏مخصوص به خود است‏يعنى براى آن نظيرى در دنيا نميتوان‏پيدا كرد.در مورد يگانه بودن انقلاب گروهى كه بوجود سه عامل‏مستقل معتقدند ميگويند ما در دنيا هيچ انقلابى نداريم كه‏اين سه عامل در آن دوش بدوش يكديگر حركت كرده باشد. ما نهضت‏هاى سياسى داريم ولى طبقاتى نبوده‏اند،نهضت‏هاى طبقاتى داريم اما سياسى نبوده‏اند.و بالاخره اگر هر دو اين عامل‏وجود داشته‏اند،از عوامل معنوى و مذهبى خالى بوده‏اند.باين‏ترتيب اين گروه نيز نظر ما را در مورد منحصر بفرد بودن اين انقلاب‏بنحوى مى‏پذيرند.از نظر ما اين انقلاب اسلامى بوده است،امامنظور از اسلامى بودن بايد روشن گردد.بعضى‏ها فكر ميكنند مقصوداز اسلام تنها همان معنويتى است كه در اديان بطور كلى و از جمله‏در اسلام وجود دارد.گروه ديگر ميپندارند اسلامى بودن بمعناى‏رواج مناسك مذهبى و آزاد بودن انجام عبادات و آداب شرعى‏است.اما با وجود اين تعبيرات،لا اقل بر ما روشن است كه اسلام‏معنويت محض،آن چنان كه غربيها درباره مذهب ميانديشند،نيست.اين حقيقت نه تنها درباره انقلاب فعلى،بلكه در موردانقلاب صدر اسلام نيز صادق است.

انقلاب صدر اسلام در همان حال كه انقلابى مذهبى واسلامى بود،در همان حال انقلابى سياسى نيز بود،و در همان حال‏كه انقلابى معنوى و سياسى نيز بود،انقلابى اقتصادى و مادى‏نيز بود يعنى حريت،آزادگى،عدالت،نبودن تبعيضهاى اجتماعى‏و شكاف‏هاى طبقاتى در متن تعليمات اسلامى است.در واقع هيچ‏يك از ابعادى كه در بالا بآنها اشاره كرديم،بيرون از اسلام‏نيستند.راز موفقيت نهضت ما نيز در اين بوده است كه نه تنها به‏عامل معنويت تكيه داشته،بلكه آندو عامل ديگر-مادى و سياسى-را نيز با اسلامى كردن محتواى آنها،در خود قرار داده است. فى المثل،مبارزه براى پر كردن شكافهاى طبقاتى،از تعاليم اساسى‏اسلام محسوب مى‏شود،اما اين مبارزه با معنويتى عميق توام وهمراه است.

از سوى ديگر روح آزادى خواهى و حريت در تمام دستورات اسلامى به چشم ميخورد.در تاريخ اسلام با مظاهرى روبرو مى‏شويم‏كه گوئى به قرن هفدهم-دوران انقلاب كبير فرانسه-و يا قرن‏بيستم-دوران مكاتب مختلف آزاديخواهى-متعلق است.

داستانى كه جرج جرداق از خليفه دوم نقل ميكند و آن رابا كلام امير المؤمنين مقايسه ميكند در اين زمينه نمونه خوبى است. مشهور است در وقتى كه عمرو عاص حاكم مصر بود، روزى پسرش‏با فرزند يكى از رعايا دعوايش ميشود،در ضمن نزاع پسر عمروعاص سيلى محكمى بگوش بچه رعيت ميزند.رعيت و پسرش براى‏شكايت پيش عمرو عاص مى‏روند، رعيت مى‏گويد پسرت به پسر من‏سيلى زده و طبق قوانين اسلامى ما آمده‏ايم تا انتقام بگيريم.عمروعاص اعتنائى به حرف او نميكند و هر دو را از كاخ بيرون مى‏كند. رعيت غيرتمند و پسرش براى دادخواهى راهى مدينه ميشوند ويكسر بنزد خليفه دوم مى‏روند.در حضور خليفه رعيت‏شكايت ميكندكه اين چه عدل اسلامى است كه پسر حاكم،پسر مرا سيلى مى‏زندو حق دادخواهى را هم از ما ميگيرد.عمر دستور احضار عمرو عاص‏و پسرش را مى‏دهد، بعد از پسر رعيت مى‏خواهد كه در حضور اوسيلى پسر عمرو عاص را تلافى كند.آنگاه رو به عمرو عاص مى‏كند ومى‏گويد:

«متى استعبدتم الناس و قد ولدتهم امهاتهم احرارا»

از كى تا بحال مردم را برده خودت قرار داده‏اى و حال آنكه‏از مادر آزاد زائيده شده‏اند.

با مقايسه با انقلاب فرانسه،مى‏بينيم كه درست همين طرزتفكر روح آن انقلاب را تشكيل ميدهد از جمله اين اعتقاد كه‏«هر كس از مادر آزاد زائيده ميشود و بنابر اين آزاد است‏»ازاصول اساسى انقلاب فرانسه بشمار ميرود.باز در تاريخ اسلام مى‏خوانيم وقتى مجاهدان صدر اسلام در قادسيه با لشكر رستم‏فرخزاد فرمانده سپاه ايران روبرو ميشوند رستم در شب اول زهرة‏بن عبد الله سر كرده سپاه اسلام را بنزد خود ميطلبد و به او پيشنهادصلح مى‏كند،باين صورت كه پولى بگيرند و برگردند سرجاى خود. اين داستان را ما در كتاب داستان راستان نقل كرده‏ايم (12) و در اينجاقسمتى از آنرا كه به بحث مربوط مى‏شود ذكر مى‏كنيم.

رستم با غرور و بلند پروازى-كه مخصوص خود او بودگفت:شما همسايه ما بوديد،ما بشما نيكى مى‏كرديم شمااز انعام ما بهره‏مند مى‏شديد و گاهى كه خطرى شما راتهديد مى‏كرد ما از شما حمايت و شما را حفظ مى‏كرديم‏تاريخ گواه اين مطلب است.سخن رستم كه به اينجا رسيدزهره گفت:همه اينها كه گفتى صحيح است،اما تو بايداين واقعيت را درك كنى كه امروز غير از ديروز است ماديگر آن مردمى نيستيم كه طالب دنيا و ماديات باشيم،مااز هدفهاى دنيائى گذشته‏ايم،هدفهاى آخرتى داريم...

بعد رستم از زهره مى‏خواهد كه در اطراف هدفها و دين‏خودشان توضيحاتى باو بدهد و زهره در جواب مى‏گويد:

اساس و پايه و ركن آن(دين)دو چيز است،شهادت به‏يگانگى خدا و شهادت به رسالت محمد و اينكه آنچه اوگفته است از جانب خداست.رستم مى‏گويد اينكه عيب‏ندارد ديگر چه؟ديگر آزاد ساختن بندگان خدا،از بندگى‏انسان‏هائى مانند خود. (13) و ديگر اينكه مردم همه از يك‏پدر و مادر زاده شده‏اند،همه فرزندان آدم و حوا هستند،بنابراين همه برادر و خواهر يك ديگرند... (14)

سپس زهره ساير اهداف را تشريح مى‏كند.غرضم از ذكراين داستان نشان دادن اين نكته بود كه تعليمات ليبراليستى درمتن تعاليم اسلامى وجود دارد (15) .

اين گنجينه عظيم از ارزشهاى انسانى كه در معارف اسلامى‏نهفته بود،تقريبا از سنه بيست‏به بعد در ايران بوسيله يك عده ازاسلام شناسهاى خوب و واقعى وارد خود آگاهى مردم شد. يعنى‏بمردم گفته شد،اسلام دين عدالت است،اسلام با تبعيضهاى طبقاتى‏مخالف است،اسلام دين حريت و آزادى است.به اين ترتيب علاوه بر معنويت،آرمانها و مفاهيم ديگر نظير برابرى، آزاديخواهى،عدالت و...رنگ اسلامى به خود گرفت و در ذهن مردم جايگزين‏شد.درست‏به دليل جاى گزينى اين مفاهيم در ذهن توده بود كه‏نهضت اخير ما نهضتى شامل و همه‏گير شد.فكر نمى‏كنم درشامل بودن اين نهضت‏بتواند كسى ترديد كند.نهضت مشروطه‏يك نهضت‏شهرى بود نه روستائى اما اين نهضت هم روستائى بودهم شهرى.شهرى و روستائى، محروم و ثروتمند،كارگر و كشاورز،بازارى و غير بازارى،روشنفكر و عامى،همه و همه در اين نهضت‏شركت كرده بودند و اين بدليل اسلامى بودن نهضت‏بود كه همه‏گروههاى مختلف در يك مسير و يك صف قرار گرفتند (16) .

بالاتر از اين ايجاد هماهنگى،نهضت ما توانست موفقيت‏بسيار بزرگ ديگرى كسب بكند و آن از بين بردن خود باختگى‏ملت ما در برابر غرب-بمعنى اعم آن يعنى بلوك غرب و شرق‏بود. نهضت ما توانست‏بمردم بگويد كه شما خود يك مكتب ويك فكر مستقل داريد.خود مى‏توانيد بر روى پاى خود بايستيدو تنها بخود اتكا داشته باشيد.

از نظر علماى جامعه شناسى،اين مطلب ثابت‏شده كه‏همانطور كه فرد داراى روح است، جامعه هم روح دارد.هرجامعه‏اى داراى فرهنگى است كه آن فرهنگ روح جامعه را تشكيل‏ميدهد.اگر كسى در نهضتى بتواند بر روى آن روح انگشت‏بگذارد،آنرا زنده كند، خواهد توانست تمام اندام جامعه را يك جابه حركت درآورد.

مدتهاست كه برخورد و تلاقى شرق و غرب بوقوع پيوسته‏و اين امر بخصوص در صد سال اخير شدت بيشترى پيدا كرده است. مردم مشرق زمين بطور كلى و مسلمانان بخصوص، وقتى خود رادر مقابل غربى‏ها ديدند،احساس كوچكى و حقارت كردند.دركتاب نهضتهاى اسلامى،اين نكته را نوشته‏ام كه سيد احمد خان‏هندى يا بقول انگليسيها،سر سيد احمد خان، در ابتدا يكى از سران‏نهضت اسلامى در هند بود و مردم را عليه امپراطورى انگليس‏تحريك مى‏كرد انگليسى‏ها او را به انگلستان دعوت كردند.سيداحمد خان در اروپا وقتى آن تمدن عظيم اوايل قرن بيستم و آن‏اوضاع باشكوه بريتانياى كبير را ديد،آنچنان خود را باخت كه‏وقتى برگشت‏به هند تمام افكارش عوض شد.از آن به بعد به مردم‏مى‏گفت ما راهى نداريم الا اينكه تحت قيمومت انگلستان درآئيم. و اين درست همانند فكرى بود كه تقى زاده ما پيدا كرد.

تقى زاده مى‏گفت ايرانى اگر بخواهد بسعادت برسد بايد ازفرق سر تا نوك پا فرنگى بشود.در نقطه مقابل اينها سيد جمال‏الدين اسد آبادى قرار داشت.سيد با اينكه در صد سال پيش و دراوج انحطاط مسلمانان زندگى مى‏كرد وقتى كه به غرب رفت،آنجاباين فكر افتاد كه بايد ملل مشرق زمين را بيدار كرد.بايد بآنهاشخصيت داد و بايد غرب را در مقابل آنها تحقير كرد. خود سيدجمال به اين كار همت گماشت.او در مجله عروة الوثقى كه درپاريس منتشر مى‏كرد داستان مسجد مهمان كش را آورده كه‏داستان بسيار زيبائى است (17) خلاصه داستان مسجد مهمان كش كه در مثنوى آمده از اين قرار است:مى‏دانيم كه در قديم مهمانخانه‏و هتل و از اين قبيل اماكن نبوده و اگر كسى وارد محلى مى‏شد ودوست و آشنائى نداشت،معمولا بمسجد ميرفت و در آنجا مسكن‏ميگزيد.مسجد مهمان كش از اين جهت معروف شده بود كه هركسى شب آنجا ميخوابيد صبح،جنازه‏اش را بيرون ميآوردند وكسى هم نمى‏دانست علت چيست.روزى شخص غريبى به اين‏شهر آمد و چون جائى نداشت،رفت كه در مسجد بخوابد. مردم‏نصيحتش كردند كه:به اين مسجد نرو،هر كس كه شب در اين‏مسجد مى‏خوابد،زنده نميماند.مرد غريب كه آدم شجاع و دليرى‏بود،گفت من از زندگى بيزارم و از مرگ هم نمى‏ترسم و مى‏روم،ببينم چه ميشود.به هر حال مرد شب را در مسجد ميخوابد، نيمه‏هاى‏شب صداهاى هولناك و مهيبى از اطراف مسجد بلند شد،صداهاى‏مهيبى كه زهره شير را مى‏تركاند.مرد با شنيدن صدا از جا بلندشد و فرياد كشيد:هر كه هستى بيا جلو،من از مرگ نمى‏ترسم،من از اين زندگى بيزارم،بيا هر كارى دلت ميخواهد بكن.بافرياد مرد،ناگهان صداى سهمناكى بلند شد و ديوارهاى مسجدفرو ريخت و گنجهاى مسجد پديدار شد.سيد جمال در پايان مقدمه‏خود مينويسد:

بريتانياى كبير چنين پرستشگاه بزرگى است كه گمراهان‏چون از تاريكى سياسى بترسند بدرون آن پناه مى‏برند وآنگاه اوهام هراس انگيز ايشان را از پاى در ميآورد.مى‏ترسم‏روزى مردى كه از زندگى نوميد شده،ولى همت استواردارد بدرون اين پرستشگاه برود و يكباره در آن فريادنوميدى برآورد،پس ديوارها بشكافد و طلسم اعظم بشكند. (18)

خود سيد جمال چنين كارى كرد.در زمانى كه فكر مبارزه باانگلستان در دماغ احدى خطور نمى‏كرد،اين مرد فرياد مبارزه باسياست استعمارگرى انگلستان را بلند كرد،و براى اولين بار اين‏حالت‏خودباختگى را از مردم گرفت،و براى اولين بار روى خوداسلامى امت مسلمان تكيه كرد.سيد جمال براى تمام ملتهاى‏اسلامى يك منش و يك هويت‏يگانه قائل بود.اما آنرا يك من‏پايمال شده،يك من تحقير شده منى كه شرافت‏خود،كرامت وتاريخ خود را فراموش كرده، مى‏دانست و معتقد بود كه بايد اين‏من را به ياد خود آورد.به اين دليل بود كه سيد به تاريخ صدراسلام،به تمدن و فرهنگ اسلام تكيه مى‏كرد و از اين طريق خوداين امت را بيادش ميآورد،و به ملل مسلمان روحيه مى‏داد.البته‏روشن است كه اين حرفها به دليل آماده نبودن شرايط،در آن زمان‏نميتوانست تاثير زيادى داشته باشد،اما به هر حال سيد بذر تحولات‏و قيام‏هاى بعدى را كاشت و ما اكنون ثمره و نتيجه آن مجاهدتهارا براى العين مشاهده ميكنيم.آنطور كه اوضاع سياسى جهان‏نشان ميدهد الان در تمام كشورهاى اسلامى، نهضت‏هاى اسلامى‏بر اساس جستجوى هويت اسلامى پا گرفته است.حتى در كشورهائيكه‏كمتر اسمى از آنها در وسائل ارتباط جمعى مطرح مى‏شود،چنين‏نهضت‏هائى شروع به رشد كرده‏اند.همه اين نهضت‏ها آنطور كه‏از قرائن برميآيد،ماهيتى اسلامى دارند، يعنى براساس طرد همه‏ارزشهاى غير اسلامى و تكيه بر ارزشهاى مستقل اسلامى،استوارند.

در مورد انقلاب خودمان اگر اين نظريه درست‏باشد كه‏ماهيتى اسلامى دارد (19) ،يعنى انقلابى است كه در همه جهات‏مادى و معنوى سياسى و عقيدتى،روح و هويتى اسلامى دارد،درآن صورت تداوم آن و بثمر رسيدنش نيز بر همين مبنا و اساس‏امكان پذير خواهد بود.باين ترتيب وظيفه هر يك از ما عبارت‏خواهد بود از كوشش در جهت‏حفظ هويت اصيل انقلاب. يعنى‏انقلاب ما از اين پس نيز بايد اسلامى باشد نه مشترك و مؤتلف. بايد اسلامى باشد نه صرفا ضد طبقاتى،بايد اسلامى باشد،نه‏آزاديخواهانه محض و بالاخره بايد اسلامى باشد و نه فقط روحانى‏و معنوى و يا تنها سياسى.

اما به بينيم چگونه ميتوان ثابت كرد كه اين انقلاب انقلابى‏اسلامى بوده و هويت ديگرى نداشته.يكى از راههاى شناخت‏انقلاب،بررسى كيفيت رهبرى آن انقلاب و نهضت است.

از نظر رهبرى اينطور نبود كه روز اول كسى خود را كانديدابكند و بعد مردم به او راى بدهند و او را به رهبرى انتخاب كنند وبدنبال آن،رهبر براى مردم تعيين خط مشى كند. واقعيت اينست‏كه گروههاى زيادى-از آنها كه احساس مسئوليت مى‏كنندتلاش كردند كه رهبرى نهضت را بعهده بگيرند ولى تدريجا همه‏عقب رانده شدند و رهبر خود به خود انتخاب شد.شما در نظربگيريد كه چه تعداد از قشرهاى مختلف،مثلا از روحانيون-چه‏از مراجع و يا غير مراجع-و يا از غير روحانيون چه گروههاى اسلامى‏و چه غير اسلامى،در اين انقلاب شركت داشتند.در اين نهضت‏افراد تحصيلكرده،افراد عامى،دانشجو،كارگرها،كشاورزان، بازرگانان همه و همه شركت داشتند ولى از ميان همه اين افرادمختلف،تنها يك نفر،به عنوان رهبر انتخاب شد،رهبرى كه همه گروهها او را برهبرى پذيرفتند.اما چرا؟آيا بدليل صداقت رهبربود؟بيشك اين رهبر صداقت داشت ولى آيا صداقت منحصربشخص امام خمينى بود و كسى ديگر صداقت نداشت؟البته‏مى‏دانيم كه چنين نيست و صداقت منحصر به ايشان نبود. آيابدليل شجاعت رهبر بود و اينكه تنها ايشان فرد شجاعى بودند وغير از ايشان رهبر صديق و صادق و شجاع ديگرى وجود نداشت؟ البته كسان شجاع ديگرى نيز بودند.آيا به اين دليل بود كه ايشان‏از يك نوع روشن بينى برخوردار بودند و ديگران فاقد اين روشن‏بينى‏بودند؟آيا بدليل قاطعيت رهبر بود و ديگران فاقد قاطعيت‏بودند؟ ميدانيم كه قاطعيت منحصر به ايشان نبود.درست است كه همه اين‏مزايا باعلى درجه در ايشان جمع بود،ولى چنين نيست كه اين‏مزايا-لا اقل با شدت و گسترش كمتر-در ديگران نبود،پس چه‏شد كه جامعه خودبخود ايشان را،و فقط ايشان را به رهبرى‏انتخاب كرد و هيچ فرد ديگرى را در كنار ايشان به رهبرى نپذيرفت؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 15:12  توسط سید حسام الدین حسینی  | 

روحانيت و انقلاب اسلامى

امشب در نظر دارم درباره روحانيت و انقلاب اسلامى ايران‏بحث كنم.اين مسئله از دو جنبه قابل بحث است،يكى مربوط به‏گذشته و آن اينكه روحانيت در اين انقلاب چه سهمى داشته و چطورشده كه به قول بعضى از آقايان،روحانيت اينچنين انقلابى شد وانقلابى از كار درآمد،و ديگر در رابطه با نقش روحانيت در آينده‏انقلاب اسلامى ايران.

بحث امشب بيشتر ناظر به قسمت دوم خواهد بود.درباره‏قسمت اول گروه‏هاى به اصطلاح چپ،چه آنهائى كه در اظهار عقايدخود صريح هستند و رك و بى‏پرده سخن ميگويند و چه آنهائى كه‏يك پوشش اسلامى بر روى افكار خود كشيده‏اند در نوشته‏ها ونشريه‏ها و جزوات خود مينوشتند كه امكان ندارد روحانيت انقلابى‏بشود زيرا بر اساس اصول ماركسيسم-كه البته دسته دوم ميگفتندبر اساس اصول قرآنى-انقلاب از ناحيه طبقه محروم و بدليل‏محروميت آنها عليه طبقه مرفه و حاكم انجام ميگيرد.بر اساس همين‏بينش آنها عقيده داشتند كه امكان ندارد از ناحيه گروههاى وابسته‏به طبقه حاكم انقلاب صورت گيرد و از آنجا كه روحانيت در طول‏تاريخ وابسته به طبقه حاكم بوده است،نميتواند عليه همين طبقه انقلاب كند و اگر امروز ميبينيد كه روحانيت روحيه انقلابى بخودگرفته،اين صرفا دسيسه طبقه حاكم براى حفظ موجوديت‏خودش‏است.در واقع اين طبقه حاكم است كه در گوش روحانيت‏خوانده‏كه:چهره انقلابى بخود بگير تا به موقع بتوانى انقلاب را ترمز كنى‏و به اين ترتيب هم خودت را حفظ كنى و هم ما را.حتى در نشريه‏اى‏كه در اسفند پنجاه و شش از طرف يك گروه مخفى منتشر شده بود (1) خواندم كه به مردم هشدار داده بود گول اينها را-منظور روحانيت‏است-نخوريد زيرا اينها با دستگاه شاه ساخته‏اند و ميخواهند او راحفظ كنند!

سالى كه رزم آرا ترور شد بعضى‏ها كه همه چيز را و هر حركتى‏را با بدبينى نگاه ميكردند و از سوى ديگر رزم آرا را كه در آن دوره‏قهرمان صحنه سياست‏به حساب ميآمد به ديده اعجاب مينگريستند،ميگفتند هر نقشه‏اى هست‏سياست رزم آرا است و حتى تير خوردن اورا هم ميگفتند اينهم نقشه خودش است!بعضى از روشنفكران ماهم در اين نوع تعصب به خرج دادنها دست كمى از آن بدبينيهاى‏دوره رزم آرا ندارند.اگر كسى نشريات اين به اصطلاح روشنفكران رامطالعه كرده باشد متوجه ميشود كه پيروزى انقلاب ايران بدست‏مذهبيها و روحانيون،اينها را بشدت بهت زده كرده است.و از آنجاكه با معيارهاى آنها چنين انقلابى امكان وقوع نداشت،اين بودكه در ابتدا بسيار تلاش كردند تا موضوع را به هر نحو شده توجيه‏و تاويل كنند و خلاصه اينكه بگويند اينهم كار خود رزم آرا است! ولى واقعيت‏بقدرى قوى بود كه تمام گروه‏ها،حتى چپ‏ترين آنهاچاره‏اى نديدند جز اينكه بگويند رهبرى روحانيت را ميپذيريم.آنهاپيش خود مى‏انديشند چرا ما كه دهها سال دم از انقلاب زديم و حزب‏درست كرديم و تشكيلاتى و طرحهايى داشتيم نتوانستيم كارى ازپيش ببريم،ولى اين آخوندها با اين امكانات كم،آنچنان ريشه‏يك رژيم 2500 ساله را در ايران كندند كه براى سياستمداران‏بزرگ دنيا هم غير قابل پيش بينى بود.حتى در خود ايران هم،جامعه شناسان ايرانى روحانيت را بعنوان دكورى در كنار سياست واقتصاد،بحساب ميآوردند و براى آن اهميت چندانى قائل نبودند (2) .

در صحبت امشب،قصد ندارم به اثبات نقش روحانيت درنهضت‏بپردازم،اين جهتى است كه هيچكس منكر آن نيست.دراين جلسه ميخواهم بيشتر راجع به آينده نهضت و نقش روحانيت درتداوم انقلاب سخن بگويم.سؤال مهمى كه كمك زيادى به روشن شدن موضوع ميكند اينست كه چرا روحانيت در ايران چنين قدرتى‏دارد؟در جزوه‏اى كه چندى قبل منتشر شد (3) مقايسه‏اى كردم ميان‏روحانيت تشيع و تسنن.در آنجا گفته‏ام با اينكه ميان روحانيون وعلماى تسنن سخنان اصلاحى بيشتر از علماى شيعه عنوان شده وطرحهاى اصلاحى از جانب آنها بيشتر ارائه شده است،ولى آنهانتوانستند يك حركت اصلاحى عميق بوجود بياورند.بر عكس، علماى‏شيعه با اينكه كمتر در اين زمينه‏ها حرف زده‏اند در طول اين صدسال حركتهائى را رهبرى كرده‏اند كه نظير هيچكدامشان حتى درميان اهل سنت وجود نداشته است تا چه رسد به روحانيت مسيحى وامثال اينها...

يك امريكائى كه ظاهرا مسلمان شده است‏بنام حامدآلگار،كتابى نوشته بنام نقش روحانيت پيشرو در نهضت مشروطيت ايران‏كه به فارسى هم ترجمه شده است.البته نگارش وقايع تاريخى دراين كتاب از اول دوره قاجار آغاز شده.در اين كتاب بخوبى روشن‏شده است كه در طول دويست و پنجاه سال دوره قاجاريه،علماى شيعه‏همواره،درگير مبارزه با سلاطين و در كار رهبرى نهضت‏هاى ضدسلاطين بوده‏اند.اين كتاب با اينكه نقطه ضعفهاى كوچكى هم‏دارد-و آنهم البته به دليل آشنا نبودن به محيط ايران بوده است‏ولى در مجموع كتابى است كه بيطرفانه و بيغرضانه نوشته شده وبخوبى اين نكته را آشكار ميكند كه وحانيت‏شيعه همواره در كنارمردم بوده و همواره بسود مردم قيام و حركت ميكرده است.در همين‏نهضت ملى شدن نفت ايران كه خود شاهد آن بوديم،ديديم كه‏روحانيت‏به رهبرى مرحوم آيت الله خوانسارى و آيت الله كاشانى وهمكارى فدائيان اسلام چه نقش عظيمى داشتند،اگر قدرت و نفوذ كلمه اينها نبود محال بود كه نفت ايران ملى بشود.در نهضت‏ديگرى كه از پانزده خرداد به اين طرف آغاز شد روحانيت تنها نيروى‏پيشتاز بود .

در صدر اسلام،مبارزه رودررو و عليه قدرت حاكم تا زمان‏امام حسين(ع)بشكل برخوردهاى گسترده،ادامه يافت.اما از اواخرقرن اول و بخصوص قرنهاى دوم و سوم كه دوره ساير ائمه است،در دنياى اسلام دگرگونى خاصى پيدا ميشود.به اين معنى كه باگرويدن ملل مختلف به اسلام و با بسط قلمرو دنياى مسلمان،كم‏كم‏شمشيرها كنار گذاشته شد و در عوض كتابها به عنوان سلاحى تازه‏بكار گرفته شد.در همه سرزمينهاى اسلامى مردم با شور و ولع‏ميخواستند كتاب آسمانى دين تازه را بشناسند و بخوانند و بفهمند.دراين راه،تازه مسلمانان،عشقشان براى فهم و درك قرآن چند برابرديگر مسلمانها بود در همه جا مردم به دنبال كسى ميگشتند كه قرائت‏قرآن بداند و بتواند قرآن را از ابتدا تا انتها برايشان بخواند.اين روآورى به قرآن باعث رونق بازار مفسرها و محدثها شد.به خصوص‏كه بناى تفسير را براستفاده از حديث گذاشته بودند.خود اين توجه‏سبب پيدايش يك جريان انحرافى گرديد،جعل حديث. طبيعى‏است كه وقتى تقاضاى يك كالا خيلى زياد شد و عرضه به قدر كافى‏نبود،ميدان براى كالاى تقلبى هم باز ميشود.خدا رحمت كندمرحوم آيت الله بروجردى را كه اين نكته از يادگارهاى ايشان است. ايشان ميفرمود:در آن ايام وضع اينطور بود كه فى المثل كسى ازمدينه بلند ميشد و به اقصى بلاد خراسان سفر ميكرد.آنجا ميپرسيدنداين كيست؟ ميگفتند از صحابه پيامبر است.پيامبر را ملاقات كرده. همين يكى دو جمله كافى بود تا دهها هزار نفر دور اين آدم رابگيرند و از او طلب حديثى را بكنند كه خودش از لبهاى مبارك‏پيامبر شنيده است.خوب همه اين صحابه هم كه سالهاى متوالى باپيامبر نبودند،بلكه بسيارى از آنها سال آخر عمر پيامبر مسلمان شده‏بودند و از پيامبر تنها چند حديث و يا چند قصه ميدانستند،ولى‏هجوم و اقبال مردم سبب ميشد آنهائى كه ضعيف الايمان بودندكم‏كم از خودشان به جعل حديث ميپرداختند و از بازار گرم سوءاستفاده ميكردند (4) .بجز اين جريان انحرافى،جريانهاى فكرى ديگرى‏نيز پيدا شدند.از جمله اينكه در ميان اقوامى كه اسلام بميان آنهاراه يافته بود افرادى بودند وابسته به مذاهب ديگر.اينها در مقابل‏هجوم اسلام،به دفاع از مذاهب خود برخاستند.به دليل آزادى‏ابراز افكار و انديشه‏ها در آن زمان (5) انواع و اقسام مسائل-حتى‏آندسته از مسائلى كه در مخالفت صريح با اساس انديشه‏هاى اسلامى قرار داشتند-مطرح گرديد در اين مورد،داستان مفضل كه ازاصحاب امام صادق(ع)بود نمونه بسيار خوبى است.

امام صادق(ع)در زمان خود همان كار را ميكند كه پيامبر(ص)ويا على(ع)و يا حسين(ع) ميكرد،يعنى انجام رسالت و وظيفه با توجه به‏شرايط زمان و مكان خود.در شرايط زمان امام حسين(ع)مسئله اصلى‏اسلام يزيد و دار و دسته او بود.ولى در زمان امام صادق(ع)علاوه‏بر لزوم مبارزه با قلدر زمانه-كه امام خود بطور فعالانه در آن شركت‏داشت و نهضتهاى علوى را كه از روى خلوص نيت‏بودند،كاملاتاييد ميفرمود-مسئله مبارزه با نحله‏هاى فكرى و مكتبهاى انحرافى‏نيز مطرح بود.واضح است كه به دنبال انقلاب،آزادى از راه ميرسدو آزادى به همراه خود،تضاد افكار و عقايد و بحثهاى فلسفى وكلامى را مطرح ميكند.در اين هنگام ديگر شمشير كارى از پيش‏نميبرد،اينجا اسلحه مناسب،درس و كتاب و قلم است.

وظيفه امام صادق در روياروئى با آنهمه انديشه‏هاى گوناگون‏از فرقه‏هاى مختلف كلامى، فقهى و فلسفى گرفته تا مذاهب يهود ومجوس و جاثليق(كاتوليك)و مكاتب دهرى و مادى-چه بود؟ رسالت امام صادق اين بود كه در اين جبهه به مبارزه برخيزد و راه‏راست و مكتب صحيح را به امت نشان بدهد.نظير وضع امام صادق،در زمان حضرت رضا(ع)نيز وجود دارد.در آن هنگام مامون كه خودمردى دانشمند بود،جلسات بزرگى با شركت رجال و شخصيتهاى‏بزرگ علمى و مذهبى فرق و مذاهب گوناگون تشكيل ميداد و آنها را به‏مناظره با يكديگر دعوت ميكرد.مباحثات امام رضا(ع)در اين جلسات‏بسيار آموزنده و روشنگر است.

همه اينها كه عرض كردم براى روشن كردن اين نكته بودكه وقتى اوضاع زمانه آنگونه شود كه شناخت‏حق از باطل دشوار و صعب گردد،اصلى‏ترين وظيفه رهبر دينى نشاندادن صراط مستقيم ومبارزه با انحرافها و تحريفها است.اگر امام حسين(ع)در زمان امام‏صادق و يا امام رضا ميبود،بى‏ترديد همانگونه عمل ميكرد كه آن دوبزرگوار عمل كردند.

براى نهضت ما نيز چنين آينده‏اى كه در آن بازار عرصه افكارداغ باشد،قابل پيش بينى است. از اين رو لازمست روحانيت دههابرابر گذشته،خود را تجهيز كند.روحانيت احتياج به تقويت دارد،احتياج به برنامه و كار منظم و حساب شده دارد.در برابر روحانيون‏مردم قرار دارند كه بمراتب بيشتر از گذشته به هدايت و راهنمائى وارشاد احتياج دارند.روحانيت‏بايد بسرعت‏به فكر چاره بيفتد و تا اين‏سيل عظيم به راه نيفتاده است،خود را براى مقابله با آن آماده كند.

وحدت و تشكيلات،خوشبختانه در تهران تا حدودى بوجودآمده است.منظورم جامعه روحانيت و شوراى روحانيت است كه‏تشكيل شده.من اميدوارم اين نمونه در سراسر ايران تعميم پيداكند و همه روحانيت‏به يكديگر متصل و مرتبط بشوند و بتوانند ازاين طريق خود را به بهترين وجهى تجهيز كنند.

مساجد از جمله بهترين پايگاههاى روحانيت‏به حساب ميآيند. نگاهى به وضع مساجد نشان ميدهد كه بعد از انقلاب،اغلب مساجدخلوت شده است،يك دليل اين امر اين است كه تا قبل از پيروزى‏انقلاب مساجد به بهترين نحو نقش انقلابى خود را انجام ميدادند. در آنها همان مسائلى مطرح ميشد كه مردم خواستارش بودند.امابعد از پيروزى انقلاب،مساجد،خود را با اين تغيير هماهنگ نكردند. اكنون ضرورت احياى مسجد بيش از هر زمان ديگر احساس ميشود. البته لازمست در كنار مسجد راديو و تلويزيون هم برنامه‏هاى مذهبى‏داشته باشند. حزب اسلامى و كانونهاى تعليمات سياسى و مذهبى هم بايد بوجود بيايند.مردم از طريق اين كانونها،ميبايد تعليمات‏و آموزشهاى سياسى ببينند.اما اگر همه اين نهادها،جاى مسجد رابگيرند،آنوقت فاجعه بوجود ميآيد.راه جلوگيرى از اين فاجعه تعطيل‏اين نهادها نيست،بلكه اين مساجدند كه بايد در وضع خود تجديدنظر كنند و در اين ميان سهم عمده و نقش اصلى به دوش روحانيت‏است.

انقلاب ايران اگر در آينده بخواهد به نتيجه برسد و هم چنان‏پيروزمندانه به پيش برود، مى‏بايد باز هم روى دوش روحانيون و روحانيت‏قرار داشته باشد.اگر اين پرچمدارى از دست روحانيت گرفته شودو به دست‏به اصطلاح روشنفكران بيفتد،يك قرن كه هيچ،يك نسل كه‏بگذرد،اسلام به كلى مسخ ميشود.زيرا حامل فرهنگ اصيل اسلامى،در نهايت‏باز هم همين گروه روحانيون متعهد هستند.به اين دليل‏لازمست روحانيت را اصلاح كرد.نه اينكه آنرا از بين برد.ثابت نگاه‏داشتن سازمان روحانيت در وضع فعلى نيز به انقراض آن منتهى خواهدشد. اين مطلب را حدود ده سال است كه بارها و بارها تكرار كرده‏ام‏و گفته‏ام كه روحانيت‏يك درخت آفت زده است و بايد با آفتهايش‏مبارزه كرد.اما كسى كه ميگويد دست‏به تركيب اين درخت نزنيد،معناى‏سخنش اين است كه با آفتهاى آنهم مبارزه نكنيد و اين باعث ميشودكه آفتها،درخت را از بين ببرند.آن كسى نيز كه ميگويد اصلا اين‏درخت را بايد از ريشه كند، اشتباه بزرگى مرتكب ميشود.زيرا اگراين درخت كنده شود،ديگر هيچكس قادر نخواهد بود تا نهال جديدى‏به جاى آن بكارد.به اين ترتيب آينده انقلاب اسلامى ايران،پيوندزيادى با آينده روحانيت دارد.

سؤالى كه در ابتداى سخنم مطرح كردم در اينجا پاسخ‏ميگويم.اينكه روحانيت‏شيعه توانسته است در طول تاريخ منشاءحركتهاى بزرگ بشود،ولى روحانيتهاى ديگر نتوانسته‏اند،دو دليل‏عمده دارد:

دليل اول- ويژگى خاص فرهنگ روحانيت‏شيعه است.خودفرهنگ شيعى يك فرهنگ زنده و حركت زا و انقلاب آفرين است.اين‏فرهنگى است كه از روش على(ع)و از انديشه‏هاى او تغذيه ميكند،اين فرهنگى است كه در تاريخ خود عاشورا دارد.صحيفه سجاديه ودوره امامت و عصمت دويست و پنجاه ساله دارد.هيچ يك ازفرهنگهاى ديگر چنين عناصر حركت زائى در خود ندارند.دليل دوم- اينكه روحانيت‏شيعه-كه بدست ائمه شيعه پايه‏گذارى شده است‏از ابتدا اساسش تضاد با قدرتهاى حاكم بوده است.بقول حامدآلگاردر همان كتابى كه ذكرش گذشت اساس روحانيت‏شيعه برانكارحقانيت پادشاه است.روحانيت‏شيعه از نظر معنوى متكى به خدا واز نظر اجتماعى متكى به مردم است و هيچگاه جزو دولت نبوده است. اما در مقابل،مثلا روحانيت تسنن از همان ابتدا،وابسته به دستگاه‏حاكم بوده است.از همان زمان كه ابو يوسف به سمت قاضى القضات‏هارون منصوب شد و در عين حال سمت مفتى اعظم را هم بدست‏آورد،مشخص بود كه ديگر پايگاهى در ميان مردم نميتوانست‏داشته باشد.در زمان خود ما افرادى نظير شيخ محمد عبده كه ازروشنفكران روحانيون اهل تسنن مصر است وقتى اعتبار پيدا ميكندكه آقاى خديو عباس به اسمش ابلاغ صادر ميكند و الا مردم مصرمفتى بودن او را بى‏اعتبار ميشمارند.و يا شيخ محمد شلتوت،مصلح‏بزرگ مصرى را جمال عبد الناصر بايد به اسمش ابلاغ صادر كند ووقتيكه توى اتاقش مينشيند ميبايد عكس جمال عبد الناصر بالاى‏سرش باشد.مشخص است كه اين افراد ديگر نميتوانند پايگاه مردمى‏داشته باشند و نخواهند توانست عليه قدرت حاكم قيام كنند.اماروحانيت‏شيعه از ابتدا بر اساس بى‏نيازى از قدرتهاى حاكم پايه‏گذارى شد و هميشه سلاطين و بزرگان مجبور بودند آستان آنها را ببوسند و پيشانى به درگاه آنها بسايند (6) .

پس سر ديگر اينكه روحانيت توانسته انقلابها را رهبرى كند،استقلال است و اين حقيقت كه آنها هيچگاه عضو دستگاههاى دولتى‏و غير دولتى نبوده‏اند.از آنها ابلاغ نميگرفته‏اند،عكس آنها را به‏خانه‏اشان راه نميداده‏اند.در آينده هم بايد اين ارزشها براى روحانيت‏محفوظ بماند. امام صريحا فرموده‏اند كه من موافق نيستم حتى درجمهورى اسلامى روحانيون پستهاى دولتى بپذيرند البته بعضى ازكارها در صلاحيت روحانيت است،از قبيل استادى،معلمى، قضاوت...اما روحانيون نبايد كار دولتى بپذيرند،آنها بايد در كناردولت‏بايستند و آنرا ارشاد كنند.آنها بايد بر فعاليت دولت نظارت ومراقبت داشته باشند.شايد يك طريق معقول براى اعمال اين نظارت،تاسيس همان دايره امر به معروف و نهى از منكر است كه ميبايد مستقل‏از دولت عمل كند.روحانيت‏بايد در حفظ مساجد كوشا باشد.امامت‏جماعت‏بايد محفوظ بماند. روضه‏ها و ذكر مصيبتها بايد محفوظبمانند،اما لازمست اصلاح شوند و تحريفات و جعلها و دروغها ازآنها حذف و پيراسته گردد.

سخن آخر اينكه روحانيت در حفظ و تداوم انقلاب نقشى‏اساسى بعهده دارد و ميبايد با كوشش همه جانبه،مكان شايسته خودرا حفظ بكند و در صف اول حركت مردم همچنان به هدايت آنها ادامه‏بدهد.

و السلام

پى‏نوشتها:

1- رجوع شود به ماهنامه توفان‏«ارگان حزب كمونيست كارگران ودهقانان ايران‏»شماره 15، دوره چهارم تحت عنوان‏«نه خدا،نه شاه،نه قهرمان‏»و به كليه نشريات گروه‏«فرقان‏»در جريان انقلاب و بخصوص بهمن 57.

2- يكى از نويسندگان غير مذهبى كه سالها قبل جزو ايدئولوگهاى حزب توده بود و بعدها تا حد زيادى در نظراتش تحول پيدا شد،چندى قبل در يكى از مجلات مقاله‏اى نوشته بود و نهضت فعلى ايران را با ديد نسبتا بى‏طرفانه‏اى تحليل كرده بود.در آن مقاله نويسنده، مقايسه‏اى ميان اين نهضت و نهضت مشروطيت و ملى شدن نفت‏بعمل آورده و متذكر شده بود كه گناه شكست در دو نهضت قبلى به گردن لائيكهاست-يعنى آنها كه سياستشان از مذهبشان انگيخته نميشود و تمايلات مذهبى چندانى ندارند-در ابتدا هر كدام از اين دو نهضت،دو نيرو،نيروى مذهبى‏ها و نيروى لائيكها با هم براه افتادند،ولى در موقع بهره‏بردارى، لائيكها به اين فكر افتادند كه مذهبى‏ها را عقب بزنند و همين سبب شكست هر دوى اين نهضتهاشد.در انقلاب فعلى نيز اغلب روشنفكران،فكر ميكردند تنها دو نيروى تعيين كننده در جامعه وجود دارد،يكى نيروى اقتصادى و ديگرى نيروى سياسى.هيچكس نمى‏توانست پيش بينى كند نيروى ديگرى در بطن جامعه وجود داشته باشد كه از همه نيروهاى ديگر قدرتمندتر و ريشه‏دارتر است و همانست كه بالاخره انقلاب را به پيروزى ميرساند.

3- نهضتهاى اسلامى در صد ساله اخير-استاد مطهرى-انتشارات صدرا.

4- البته اين امر سواى تحريفاتى است كه با قصد و غرض از طريق دستهاى پيدا و ناپيداى آنها كه هدفشان نابودى اسلام بود،صورت ميگرفت.

5- كه بسيار به وضع كنونى ما شباهت داشت.

6- زمانى كه در قم بودم،سالهاى اول مرجعيت مرحوم آيت الله-بروجردى اعلى الله مقامه الشريف،روزى يكى از بازاريهاى معروف و متدين تهران،مبلغ زيادى پول بابت وجوه شرعيه را به شكل يك حواله روى يك تكه كاغذ نوشته بود و به وسيله شخصى كه به قم مى‏آمد خدمت آقا فرستاده بود.تكه كاغذ را كه بدست آيت الله دادند،ايشان آنرا به كنارى انداختند و فرمودند ديگر از اين نوع وجوهات براى ما نفرستيد،شما خيال مى‏كنيد داريد سر ما منت مى‏گذاريد.روحانيت عزيزتر و شريفتر و محترم‏تر از اين است كه اين چنين مورد توهين قرار بگيرد.اين رهبر شيعى است كه تا اين حد استغنا نشان مى‏دهد.بعد هم آن بازرگان براى عذرخواهى به قم آمد و آنقدر التماس و زارى كرد تا عذرش پذيرفته شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 15:10  توسط سید حسام الدین حسینی  | 

استقلال و آزادى

مسئله استقلال و آزادى موضوعى است كه امشب ميخواهم‏درباره آن گفتگو كنم.يك طفل، ماداميكه صغير است و تحت ولايت‏و قيمومت پدر،پدر بزرگ يا مادر زندگى ميكند،از خودش استقلال‏ندارد.خودش براى خودش نميتواند تصميم بگيرد،براى انجام هركارى ميبايد اجازه بگيرد.اين يك نوع،و يك درجه از عدم‏استقلال و وابستگى است.

نوع ديگر افرادى كه استقلال ندارند بردگانند.اگر فردى‏برده ديگرى باشد،قهرا نميتواند مستقيما درباره خود تصميم بگيرد،بلكه يا ديگرى براى او و به جاى او تصميم ميگيرد،يا آنكه تصميم‏گرفتنش موكول به اجازه ديگرى است.بجز دو موردى كه ذكركردم موارد ديگرى هم وجود دارد كه بواسطه آنها استقلال ازافراد-بدون آنكه نام صغير يا مجنون روى آنها باشد-سلب ميشود. فى المثل در بسيارى از خانواده‏ها،نوكرها و كلفتها حالت عدم استقلال‏دارند.در رژيمهاى به اصطلاح فئودالى،خصوصا در شكلى كه درمغرب زمين وجود داشته است (1) سرف‏ها (2) يا دهقانان وابسته به زمين،غير مستقل بوده‏اند...اين موارد كه بعنوان نمونه ذكر شدندو بسيارى موارد ديگر،شكلهاى مختلفى از عدم استقلال و وابستگى‏افرادند (3) .

همانطور كه درباره يك فرد مسئله استقلال و عدم استقلال‏مطرح است،درباره جامعه و كشور نيز به طريق اولى چنين مسئله‏اى‏مطرح است.در زمان ما در ميان افراد،مسئله بردگى، مسئله ارباب‏و رعيتى و...ديگر به شكل قديم مطرح نيست.اما در سطح كشورها،روابط آقائى و بندگى به شدت رواج دارد.نگاهى به نقشه سياسى‏جهان به خوبى نشان ميدهد كه پاره‏اى از كشورها،آقا و فرمانده‏هستند و در مقابل كشورهائى هم قرار دارند كه اسما مستقلنداما عملا تحت‏سيطره كشورهاى دسته اول قرار دارند.اين امر را مادر منطقه خودمان به خوبى تجربه كرده‏ايم ميدانيم كه در خليج‏فارس و نيز در اقيانوس هند،مبارزات سياسى شديدى ميان ابرقدرتها برقرار است.امريكا ميخواهد خليج فارس را براى خودش‏حفظ كند،متقابلا كشورهاى بزرگ ديگر نيز چنين مقصد و خواستى‏دارند.در اين زمينه امريكا تا قبل از انقلاب ايران،از ساير حريفان‏جلوتر بود.آنها بدون اينكه آشكار كنند،در منطقه نوكرى داشتندبه نام شاه و البته ظاهر امر اين بود كه ايران ميخواهد امنيت‏خودش‏را حفظ كند.آنچه كه امريكائيها در اين ميان انجام ميدادند از اين‏قرار بود:از يك سو با پول ايران،نفت ايران را در مقياس وسيعى‏كه به غارت بيشتر شباهت داشت،استخراج ميكردند و از سوى ديگرقسمت اعظم پولى را كه بابت‏خريد نفت‏به ايران پرداخت ميكردندبه اسم فروش اسلحه‏هاى مدرن،دوباره از ايران پس ميگرفتند و درعوض ايران را به شكل ژاندارم منطقه و حافظ منافع خود درآورده‏بودند.ادعاى رژيم شاه هم اين بود كه ما سياست مستقل ملى‏داريم و اين اسلحه‏ها را نيز براى دفاع از خودمان خريدارى‏ميكنيم.اين از جنبه استقلال سياسى.

در زمينه استقلال اقتصادى هم شاهد بوديم كه ايران‏محكوم بود به اينكه كشاورزى و دامدارى خود را تقليل دهد تاگندم و شكر و گوشت و...را از خارج وارد كند.محكوم بود به اينكه‏صنايع مونتاژ و مصرف كننده و طفيلى غرب را داشته باشد.در زمينه‏مواد غذائى،بنا به اعتراف روزنامه‏هاى خود رژيم،حتى نود و پنج‏درصد احتياجات كشور از خارج وارد ميشد و در هيچ موردى نبود كه ما بتوانيم به خود اتكا داشته باشيم.

آنچه كه ما در سابق دچارش بوديم،بدترين نوع اسارت وبندگى بود،نه تنها در مسائل اقتصادى ما را وابسته كرده بودندبلكه در ساير زمينه‏ها،آنها بودند كه براى ما تعيين تكليف مى‏كردند (4) .

امام در همان اوايل اقامتشان در پاريس،مكرر در اعلاميه‏هائى كه به ايران ميفرستادند،مردم را تشويق به كشاورزى وبه خصوص كشت گندم ميكردند.و ميدانيم كه اين فرمان تا چه حدمؤثر واقع شد،بخصوص كه بلطف خدا،امسال،سال بسيار پر بركتى‏بود (5) .

ببينيد وقتى كشورى ميخواهد روى پاى خود بايستد،خودش‏براى خودش تصميم بگيرد، ميتواند با يك همت مردانه قيد وبندهاى بندگى را پاره كند.امسال شايد همين ايرانى كه گندمش‏را از امريكا وارد ميكرد بتواند به خود كفائى برسد.و دور نيست آن‏روزى كه با همت مردم اين سرزمين،مملكت ما بتواند در همه‏زمينه‏ها روى پاى خودش بايستد و بى‏نياز از غير شود.

يادتان ميآيد كه مردم در تظاهرات چه شعار با معنائى‏ميدادند؟استقلال،آزادى،جمهورى اسلامى.اين نشانه اين است‏كه يك ملت ميخواهد مستقل باشد.ميخواهد از نظر سياسى خودش‏براى خودش تصميم بگيرد.از نظر علمى خودش براى خودش‏طرح ريزى كند، خودش براى اقتصاد خودش نظر بدهد.و بالاتر ازهمه اينها ميخواهد،استقلال فرهنگى،فكرى و مكتبى خود را به‏دست آورد و خودش براى خودش فكر كند و فرهنگ بسازد.بى‏شك در ميان انواع گوناگون استعمار،خطرناك‏تر از همه استعمارفرهنگى است.مگر ممكن است ملتى را از نظر اقتصادى و سياسى‏استعمار بكنند،بدون آنكه قبلا او را استعمار فكرى كرده باشند. براى بهره‏كشى از فرد بايد شخصيت فكرى او را سلب كنند،او رابه آنچه مال خودش ست‏بدبين كنند و در عوض او را شيفته هر آنچه‏كه از ناحيه استعمارگر عرضه ميشود بسازند. ميبايد در مردم حالتى‏به نام تجدد زدگى بوجود بياورند بطوريكه از آداب و رسوم خودشان‏متنفر بشوند،اما از آداب و رسوم بيگانه خوششان بيايد.ميبايد آنهارا به ادبيات خودشان،به فلسفه خودشان،بكتابهاى خودشان،به‏دانشمندان و مفاخر علمى و فرهنگى خودشان بدبين كنند و در عوض‏مسحور ادبيات و فلسفه و كتابهاى ديگران كنند (6) .

در دنياى امروز،علوم و فنون در كشورهاى مختلف بطورمشابه مورد استفاده قرار ميگيرد و هيچ ملتى نميتواند ادعا كند كه‏علم خاصى متعلق به اوست.اما علوم با مكتبها و ايدئولوژيها وراه و رسمهاى زندگى تفاوت دارند.اينجا است كه ملتها حسابشان‏را جدا ميكنند.هر ملتى كه از خود مكتبى مستقل،و استقلال فكرو راى داشته باشد و زير بار مكتبهاى بيگانه نرود،حق حيات دارد وهر ملتى كه مكتب نداشته باشد و بخواهد مكتبش را از بيگانه‏بگيرد ناچار تن به بردگى و بندگى بيگانه خواهد داد اين متاسفانه‏همان بلائى است كه در گذشته بر سر ما آورده‏اند.در مملكت ما گروه‏به اصطلاح روشنفكران خود باخته-كه تعدادشان هم كم نيست‏دو دسته‏اند.يك دسته ميگويند ما بايد مكتب غربيها را ازكشورهاى آزاد بگيريم-ليبراليسم-و عده‏اى ديگر ميگويند مابايد مكتب را از بلوكهاى ديگر غربى بگيريم-كمونيسم.

در سالهاى اخير،بدبختانه گروه سومى هم پيدا شده‏اند كه‏به يك مكتب التقاطى معتقد شده‏اند.اينها قسمتى از اصول كمونيسم‏را با بعضى از مبانى اگزيستانسياليسم تركيب كرده‏اند و بعد حاصل‏را با مفاهيم ارزشها و اصطلاحات خاص فرهنگ اسلامى آميخته‏اند. آنوقت ميگويند مكتب اصيل و ناب اسلام اين است و جز اين نيست.

من در اينجا هشدار ميدهم،ما با گرايش به مكتبهاى‏بيگانه استقلال مكتبى خودمان را از دست ميدهيم.حال ميخواهدآن مكتب كمونيزم باشد يا اگزيستانسياليسم يا يك مكتب التقاطى. با اين شيوه‏ها و با اين طرز تفكر به استقلال فرهنگى نخواهيم رسيد وبه ناچار محكوم به فنا خواهيم بود.اين اعلام خطر بزرگى است كه‏من ميكنم.ما اگر مكتب مستقلى نميداشتيم،خوب در آن صورت‏ميگفتيم چاره‏اى نداريم بايد يا به اين گروه ملحق شويم،يا به آن‏گروه.ولى درد بر سر اينست كه چنين مكتب مستقل و غير نيازمندبغيرى را داريم.اين از خودباختگى ماست كه فكر ميكنيم آنچه راكه داريم بايد از دست‏بدهيم و كالاى ديگران را مورد استفاده‏قرار بدهيم.

در جامعه خودمان به كرات ديده‏ايم كه كسى فى المثل شيفته‏منطق ديالكتيك است و تازه واقع مطلب اينست كه همان منطق راهم بخوبى نفهميده،بلكه جسته و گريخته از گوشه و كنار بگوشش‏خورده و چيزى در ذهنش جاى گرفته است.بعد همين آدم ادعاميكند كه منطق اسلام هم همان منطق ديالكتيك است،بدون‏اينكه توجه كند منطق ديالكتيك دين او را و اسلام او را از ريشه‏ميكند و نابود ميسازد.و يا ديگرى ميبيند كه در دنيا مد شده كه‏ميگويند زير بنا اقتصاد است.او هم بدون تعمق و طوطى‏وارميگويد زيربناى اسلام هم اقتصاد است.بدون اينكه بفهمد معنى اين‏سخن كه زير بنا اقتصاد است،محو و طرد هر گونه معنويت است،معنويتى كه اسلام بر اساس آن بنا شده است.يا خود باخته ديگرى‏ميبيند مبارزه با مالكيت،امروز شايع و رايج است،او هم بدون آنكه‏با ضوابط و معيارهاى اسلامى آشنائى داشته باشد ميگويد آقامالكيت اختصاصى نبايد وجود داشته باشد،اسلام هم منكر مالكيت‏اختصاصى است.من نميخواهم بگويم در اين موارد سوء نيتى در كاراست،ولى اگر كارى يا عملى،خطرى بزرگ به دنبال داشته باشد، بروز خطر،ديگر ربطى ندارد كه سوء نيت در كار باشد يا نباشد.درنظر بگيريد اگر در ساختمانى بنزين ريخته شده باشد،بعد هم‏كسى بيايد و كبريتى بكشد،حتى اگر كبريت را براى روشن كردن‏سيگارش استفاده كند،باز در اصل فاجعه تفاوتى رخ نميدهد.وقتى‏كه فضا پر از گاز قابل اشتعال باشد،و لو سوء نيتى هم وجود نداشته‏باشد،كبريت كه زديم گاز مشتعل ميشود و انفجار رخ ميدهد. به دليل همين نگرانيهاست كه من بر روى مسئله استقلال،و بالاخص‏استقلال مكتبى زياد تكيه دارم.ما اگر مكتب مستقل خودمان را ارائه‏نكنيم،حتى با اينكه رژيم را ساقط كرده‏ايم و حتى با اين فرض كه‏استقلال سياسى و استقلال اقتصادى را بدست آوريم،اگر به استقلال‏فرهنگى دست نيابيم، شكست‏خواهيم خورد و نخواهيم توانست انقلاب‏را به ثمر برسانيم.

ما بايد نشان بدهيم جهان بينى اسلامى،نه با جهان بينى غرب‏منطبق است و نه با جهان بينى شرق و به هيچكدامشان وابسته و محتاج‏نيست.اين چه بيمارى است كه حتى جهان بينى اسلامى را ميخواهندبا جهان بينى‏هاى بيگانه تطبيق بدهند.

بعضيها،به آيات قرآن كه ميرسند آنقدر آنها را تاويل و توجيه‏ميكنند تا اينكه بهر ترتيبى شده آنرا با يكى از مكاتب غربى يا شرقى‏منطبق كنند.اين نكته را قبلا هم مكرر گفته‏ام كه بعضيها، تا اسم ملك و فرشته ميآيد،تلاش مى‏كنند به طريقى آنرا تعبير وتفسير كنند.من صريحا ميگويم كه اين روش خطاست.اگر شما هنوزبه درك اين مفاهيم قرآنى نائل نشده‏ايد بايد كوشش و مجاهده كنيدتا آنرا دريابيد.شما چه بخواهيد چه نخواهيد در قرآن دهها معجزه‏ذكر شده است اينها از مفاخر قرآن است.اگر اين مسائل نبود اصلادين نيمى از سالت‏خودش را از دست داده بود.دين آمده است تاديد ما را وسيع كند.امر حسى كه نيازى به آمدن پيامبران ندارد. دين آمده است ايمان به غيب براى ما ايجاد كند.دين ميخواهد ارزش انسان را تا آنجا بالا ببرد كه بتواند از قوانين معنوى استفاده‏بكند و حتى آنرا بر ضد قوانين مادى بكار اندازد،قوانين ما فوق‏مادى آنگاه كه در قوانين مادى دخل و تصرف بكند،نام معجزه برآن ميگذاريم.در قرآن تا دلتان بخواهد معجزه ذكر شده است.من‏نميدانم گويا عده‏اى رودربايستى دارند،تا در قرآن به معجزه ميرسندشروع ميكنند به تاويل و تعبير كردن. تا ميرسند به شكافتن دريابراى موسى،ميگويند مقصود اينست كه در آن موقع دريا در حالت‏جذر بوده،و در زمان غرق شدن فرعون دريا حالت مد پيدا كرده‏است.اگر عصاى موسى اژدها شد،مقصود اينست كه قدرت منطق‏و قوه بيان موسى،بر سلاح تبليغ آنها غلبه كرد و چون اژدها،منطقهاى آنان را بلعيد.معناى چنين سخنانى انكار صريح قرآن‏است.معنايش اينست كه ما استقلال در فكر نداريم،معنايش‏اينست كه ما قرآن را پيشوا قرار نداده‏ايم،بنا را براين گذاشته‏ايم‏كه مكتبهاى ديگر را بپذيريم و بعد آيات قرآن را براساس آنهاتوجيه و تفسير كنيم.

من بعنوان نصيحت ميگويم،كسانى كه اينچنين فكر ميكننديعنى ميخواهند مكتب اسلام را با مكاتب ديگر تطبيق دهند و ياعناصرى از آن مكتب را در اسلام وارد كنند،چه بدانند،و چه‏ندانند در خدمت استعمار هستند.خدمت اينها به استعمار،از خدمت‏آنها كه عامل استعمار سياسى يا عامل استعمار اقتصادى هستند،بمراتب بيشتر است و بهمين سبت‏خيانتشان به ملت‏بيشتر وعظيمتر.از اين‏رو و با توجه به اين خطرات براى حفظ انقلاب اسلامى‏در آينده،از جمله اساسيترين مسائليكه ميبايد مد نظر داشته باشيم،حفظ استقلال مكتبى و ايدئولوژيك خودمان است.

پى‏نوشتها:

1- نوع نظام فئودالى در مغرب،با آنچه كه در شرق بنام فئوداليسم خوانده ميشود،تفاوتهائى داشته است.حالتى كه در مغرب براى رعايا وجود داشته،چيزى ما بين آزادى و بردگى بوده است.باين معنى كه كشاورز،برده مالك نبوده اما در عين حال از زمين نيز نميتوانست جدا باشد.اما در مشرق زمين حال بدين منوال نبود.در همين ايران خودمان،رعايائى كه در يك مزرعه كشاورزى ميكردند آزاد بودند كه در آنجا بمانند،يا آنكه بجاى ديگرى بروند.اگر رعيت از اربابش راضى بود،سال ديگر هم نزد او مى‏ماند،چند سال ديگر هم مى‏ماند،ولى اگر احساس مى‏كرد ارباب ارباب خوبى نيست و ميشنيد كه در جاى ديگر ارباب خوشرفتارى هست،ديگر هيچ كس نميتوانست جلو او را بگيرد،او آزاد بود كه برود و ميرفت.و اين ارباب بود كه بعدا مجبور ميشد رضايت رعيت ديگرى را جلب كند و او را به استخدام خود درآورد.در مغرب زمين كشاورز محكوم بود كه همراه خانواده‏اش تا ابد در همانجائى كه بدنيا آمده و كار كرده،بماند.اگر احيانا مى‏خواست‏به جاى ديگر برود جلو او را ميگرفتند و بر فرض اگر مخفيانه هم ميرفت و از مالك ديگرى تقاضاى كار مى‏كرد طبق قوانين مالك حق نداشت او را بپذيرد و ميبايد او را به ارباب قبليش تحويل دهد.عدم استقلال اين رعايا آنقدر زياد بود كه اگر فى المثل زمين و مزرعه‏اى خريد و فروش ميشد آنها نيز همراه زمين،فروخته ميشدند.

Serf 2-

3- البته،گاهى فردى جزء يك جمع و گروه است.در آنصورت در كارهاى مربوط به خودش استقلال دارد اما در كارهاى مربوط به جمع به حكم آنكه قانون واحدى بر جمع حكمفرمائى مى‏كند،نمى‏تواند به تنهائى تصميم بگيرد.اما اين حالت،غير از موارد عدم استقلال است كه به آنها اشاره كرديم.

4- متاسفانه در اين مورد،كشورهاى جهان سوم كم و بيش سرنوشتى مشابه دارند.اين ماجرا را كه از قول مرحوم آيت الله امينى رحمة الله عليه برايتان نقل ميكنم شاهدى است‏بر اين مدعا.ايشان تعريف ميكرد يكى ازنمايندگان مجلس عراق-در زمان نورى سعيد-كه شيعه بود و از وابستگان مرحوم امينى،بخدمت ايشان آمده بود.مرحوم امينى از او پرسيده بود شما وكلا اين علم لدنى را از كجا آورده‏ايد؟ما در كارهاى علمى خودمان براى اظهار نظر در هر موردى احتياج به مطالعه و صرف وقت و بررسى و دقت نظرداريم،اما چگونه است كه شما اين لايحه‏هاى سياسى مهم را كه به مجلس مى‏آورند در عرض دو سه ساعت،تصويب يا رد ميكنيد؟نماينده با خنده جواب داده بود،موضوع خيلى ساده است.ما صبح كه به مجلس ميرويم،اصلا نمى‏دانيم چه مسئله‏اى قرار است مطرح بشود.اول وقت‏يك نماينده از جانب نورى سعيد به مجلس مى‏آيد خطاب به عده‏اى از وكلا ميگويد.قل نعم-شما بگوئيد آرى و به گروهى ديگر ميگويد قل لا-شما بگوئيد نه.به اين ترتيب معلوم ميشود كه چه كسانى بايد در موافقت‏با لايحه صحبت كنند و چه كسانى در مخالفت‏با آن،بعد هم كه لايحه به مجلس آورده ميشود،تازه از محتوايش باخبر ميشويم و طبق دستور با يك قيام و قعود نسبت‏به آن تصميم ميگيريم.

5- كسى از خراسان به ديدن من آمده بود،يك پير مرد شصت‏ساله. ميگفت‏حتى پير مردهاى صد ساله ما هم يادشان نمى‏آيد كه هيچ سالى بقدر امسال،محصول خوب داشته باشيم.و اين مسئله تا آنجا كه من اطلاع دارم فقط مختص خراسان نبوده و در ساير مناطق نيز وضع به همين منوال بوده است.

6- يكى از آقايان فضلا نقل ميكرد،در اواخر دوره رضاخان شخصى كه در آن زمان وزير فرهنگ بود و بعد سناتور شد،روزى در دانشگاه تهران براى دانشجويان سخنرانى ميكرد. محتواى سخنش هم تجليل از فعاليتهاى فرهنگى دوره رضاخان بود.به دانشجويان يگفت‏شما بايد قدر اين دولت و تمدنى را كه برايتان بوجود آورده است‏بدانيد.شما ميخواهيد در اين دانشگاه رشته‏هاى گوناگون نظير ادبيات،پزشكى و علوم را بخوانيد و انشاء الله در اين زمينه‏ها متخصص خواهيد شد.اما آيا مى‏دانيد ما در گذشته چه داشته‏ايم؟ بعد براى نشان دادن شرايط فرهنگى دوره‏هاى گذشته يكى از كتابهاى خرافى مربوط به جادوگرى و مارگيرى و رمالى و از اين قبيل را بيرون آورد و مقدارى از مطالب كتاب را بر سبيل تمسخر و استهزاء براى دانشجويان خواند.دوست ما نقل ميكرد كه اتفاقا در همان ايام وزارت فرهنگ موضوعى را به مسابقه گذاشته بود و از حسن اتفاق مقاله‏اى را كه من نوشته بودم برنده اين مسابقه شد.طبق مقررات قرار شد كه با آقاى وزير ملاقات كنم.وقتى مرا ديد تعجب كرد كه در لباس اهل علم هستم.گفت‏باورم نمى‏شد كه يك آخوند توانسته باشد بهترين مقاله را بنويسد.بعد توضيح داد كه فلان مطلبى كه در مقاله شما بود،با آخرين نظريه‏هاى روانكاوى و روانشناسى امروز مطابقت مى‏كند،وما فكر مى‏كرديم نويسنده اين مقاله تحصيل كرده اروپا يا امريكاست.حالامى‏توانى بگوئى اين مطلب را از كجا نقل كرده‏اى؟در جواب گفتم اين‏مضمون يك حديث است و حديث را برايش خواندم.بعد هم با عصبانيت‏به او گفتم،آقاى وزير!تو كه در اين جا نشسته‏اى فاضلترى يا من؟آن مزخرفات چه بود كه آن روز در دانشگاه،به دانشجوها ميگفتى؟چرا به ملتت‏خيانت ميكنى؟آيا آنچه در مدارس قديم ما تدريس ميشود،آنهائى است كه‏در آن كتاب نوشته شده بود؟آيا اگر در مدارس قديم ما ادبيات تدريس نميشد،شما امروز ميتوانستيد اساسا دانشكده ادبيات داشته باشيد؟آيا تو خبرندارى كه فقهى كه در اين مدارس تدريس ميشود،با بزرگترين مكتبهاى دنيا برابرى ميكند؟و يا اصولى كه در آنجا تدريس ميشود،از نظر ملل پيشرفته،يك علم جديد است كه فلسفه‏هاى غرب در نهايت امر دارند به آن شباهت پيدا ميكنند؟در حوزه‏هاى ما اشارات بو على و اسفار ملا صدرا و منظومه حاجى سبزوارى و كفايه آخوند خراسانى و آثار شيخ مرتضى انصارى و صدها كتاب علمى و فلسفى و فقهى طراز اول تدريس ميشود.تو همه اينها را ناديده گرفته‏اى و به جمعى جوان بى‏اطلاع ميگوئى در حوزه يك مشت اباطيل درس ميدهند.راستى زهى شرافت و درستى.

در هر حال آنچه مسلم است اينكه از همان زمان،نقشه بر اين بود كه از ابتدا فرزندان ما را به فرهنگ خود بد بين كنند و ارتباط آنها را باگذشته‏شان از بين ببرند و بجايش پيوندهاى تازه‏اى با غرب برايشان ايجادكنند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 15:8  توسط سید حسام الدین حسینی  | 

 متن کامل وصيت نامه سياسي– الهي امام خميني


بسم‌الله الرحمن‌ الرحيم

   

و بعد، اينجانب‌ مناسب‌ مي‌دانم‌ كه‌ شمه‌اي‌ كوتاه‌ و قاصر در باب‌ «ثقلين‌» تذكر دهم‌؛ نه‌ از حيث‌ مقامات‌ غيبي‌ و معنوي‌ و عرفاني‌، كه‌ قلم‌ مثل‌ مني‌ عاجز است‌ از جسارت‌ در مرتبه‌اي‌ كه‌ عرفان‌ آن‌ بر تمام‌ دايرة‌ وجود، از ملك‌ تا ملكوت‌ اعلي‌ و از آنجا تا لاهوت‌ و آنچه‌ در فهم‌ من‌ و تو نايد، سنگين‌ و تحمل‌ آن‌ فوق‌ طاقت‌، اگر نگويم‌ ممتنع‌ است‌؛ و نه‌ از آنچه‌ بر بشريت‌ گذشته‌ است‌، از مهجور بودن‌ از حقايق‌ مقام‌ والاي‌ «ثقل‌ اكبر» و «ثقل‌ كبير» كه‌ از هر چيز اكبر است‌ جز ثقل‌ اكبر كه‌ اكبر مطلق‌ است‌؛ و نه‌ از آنچه‌ گذشته‌ است‌ بر اين‌ دو ثقل‌ از دشمنان‌ خدا و طاغوتيان‌ بازيگر كه‌ شمارش‌ آن‌ براي‌ مثل‌ مني‌ ميسر نيست‌ با قصور اطلاع‌ و وقت‌ محدود؛ بلكه‌ مناسب‌ ديدم‌ اشاره‌اي‌ گذرا و بسيار كوتاه‌ از آنچه‌ بر اين‌ دو ثقل‌ گذشته‌ است‌ بنمايم‌.

شايد جملة‌ لَنْ يفْتَرِقا حتّي‌ يرِدا عَلَي الْحَوض‌ اشاره‌ باشد بر اينكه‌ بعد از وجود مقدس‌ رسول‌الله ـ صلي‌الله عليه‌ و آله‌ و سلم‌ ـ هرچه‌ بر يكي‌ از اين‌ دو گذشته‌ است‌ بر ديگري‌ گذشته‌ است‌ و مهجوريت‌ هر يك‌ مهجوريت‌ ديگري‌ است‌، تا آنگاه‌ كه‌ اين‌ دو مهجور بر رسول‌ خدا در «حوض‌» وارد شوند. و آيا اين‌ «حوض‌» مقام‌ اتصال‌ كثرت‌ به‌ وحدت‌ است‌ و اضمحلال‌ قطرات‌ در دريا است‌، يا چيز ديگر كه‌ به‌ عقل‌ و عرفان‌ بشر راهي‌ ندارد. و بايد گفت‌ آن‌ ستمي‌ كه‌ از طاغوتيان‌ بر اين‌ دو وديعة‌ رسول‌ اكرم‌ ـ صلي‌الله عليه‌ و آله‌ و سلم‌ ـ گذشته‌، بر امت‌ مسلمان‌ بلكه‌ بر بشريت‌ گذشته‌ است‌ كه‌ قلم‌ از آن‌ عاجز است‌.

و ذكر اين‌ نكته‌ لازم‌ است‌ كه‌ حديث‌ «ثقلين‌» متواتر بين‌ جميع‌ مسلمين‌ است‌ و (در) كتب‌ اهل‌ سنت‌ از «صحاح‌ ششگانه‌» تا كتب‌ ديگر آنان‌، با الفاظ‌ مختلفه‌ و موارد مكرره‌ از پيغمبر اكرم‌ ـ صلي‌الله عليه‌ و آله‌ و سلم‌ ـ به‌ طور متواتر نقل‌ شده‌ است‌. و اين‌ حديث‌ شريف‌ حجت‌ قاطع‌ است‌ بر جميع‌ بشر بويژه‌ مسلمانان‌ مذاهب‌ مختلف‌؛ و بايد همة‌ مسلمانان‌ كه‌ حجت‌ بر آنان‌ تمام‌ است‌ جوابگوي‌ آن‌ باشند؛ و اگر عذري‌ براي‌ جاهلان‌ بيخبر باشد براي‌ علماي‌ مذاهب‌ نيست‌.

اكنون‌ ببينيم‌ چه‌ گذشته‌ است‌ بر كتاب‌ خدا، اين‌ وديعة‌ الهي‌ و ماترك‌ پيامبر اسلام‌ صلي‌الله عليه‌ و آله‌ و سلم‌ ـ مسائل‌ أسف‌انگيزي‌ كه‌ بايد براي‌ آن‌ خون‌ گريه‌ كرد، پس‌ از شهادت‌ حضرت‌ علي‌(ع‌) شروع‌ شد. خودخواهان‌ و طاغوتيان‌، قرآن‌ كريم‌ را وسيله‌اي‌ كردند براي‌ حكومتهاي‌ ضد قرآني‌؛ و مفسران‌ حقيقي‌ قرآن‌ و آشنايان‌ به‌ حقايق‌ را كه‌ سراسر قرآن‌ را از پيامبر اكرم‌ ـ صلي‌الله عليه‌ و آله‌ و سلم‌ ـ دريافت‌ كرده‌ بودند و نداي‌ اِنّي‌ تاركٌ فيكُمُ الثقلان‌ در گوششان‌ بود با بهانه‌هاي‌ مختلف‌ و توطئه‌هاي‌ از پيش‌ تهيه‌ شده‌، آنان‌ را عقب‌ زده‌ و با قرآن‌، در حقيقت‌ قرآن‌ را ـ كه‌ براي‌ بشريت‌ تا ورود به‌ حوض‌ بزرگترين‌ دستور زندگاني‌ مادي‌ و معنوي‌ بود و است‌ ـ از صحنه‌ خارج‌ كردند؛ و بر حكومت‌ عدل‌ الهي‌ ـ كه‌ يكي‌ از آرمانهاي‌ اين‌ كتاب‌ مقدس‌ بوده‌ و هست‌ ـ خط‌ بطلان‌ كشيدند و انحراف‌ از دين‌ خدا و كتاب‌ و سنت‌ الهي‌ را پايه‌گذاري‌ كردند، تا كار به‌ جايي‌ رسيد كه‌ قلم‌ از شرح‌ آن‌ شرمسار است‌.

و هرچه‌ اين‌ بنيان‌ كج‌ به‌ جلو آمد كجيها و انحرافها افزون‌ شد تا آنجا كه‌ قرآن‌ كريم‌ را كه‌ براي‌ رشد جهانيان‌ و نقطة‌ جمع‌ همة‌ مسلمانان‌ بلكه‌ عائلة‌ بشري‌، از مقام‌ شامخ‌ احديت‌ به‌ كشف‌ تام‌ محمدي‌(ص‌) تنزل‌ كرد كه‌ بشريت‌ را به‌ آنچه‌ بايد برسند برساند و اين‌ وليدة‌ «علم‌ الاسما ء » را از شرّ شياطين‌ و طاغوتها رها سازد و جهان‌ را به‌ قسط‌ و عدل‌ رساند و حكومت‌ را به‌ دست‌ اوليا ء الله، معصومين‌ ـ عليهم‌ صلوات‌ الاولين‌ و الا´خرين‌ ـ بسپارد تا آنان‌ به‌ هر كه‌ صلاح‌ بشريت‌ است‌ بسپارند ـ چنان‌ از صحنه‌ خارج‌ نمودند كه‌ گويي‌ نقشي‌ براي‌ هدايت‌ ندارد و كار به‌ جايي‌ رسيد كه‌ نقش‌ قرآن‌ به‌ دست‌ حكومتهاي‌ جائر و آخوندهاي‌ خبيثِ بدتر از طاغوتيان‌ وسيله‌اي‌ براي‌ اقامة‌ جور و فساد و توجيه‌ ستمگران‌ و معاندان‌ حق‌ تعالي‌ شد. و مع‌الاسف‌ به‌ دست‌ دشمنان‌ توطئه‌گر و دوستان‌ جاهل‌، قرآن‌ اين‌ كتاب‌ سرنوشت‌ساز، نقشي‌ جز در گورستانها و مجالس‌ مردگان‌ نداشت‌ و ندارد و آنكه‌ بايد وسيلة‌ جمع‌ مسلمانان‌ و بشريت‌ و كتاب‌ زندگي‌ آنان‌ باشد، وسيلة‌ تفرقه‌ و اختلاف‌ گرديد و يا بكلي‌ از صحنه‌ خارج‌ شد، كه‌ ديديم‌ اگر كسي‌ دم‌ از حكومت‌ اسلامي‌ برمي‌آورد و از سياست‌، كه‌ نقش‌ بزرگ‌ اسلام‌ و رسول‌ بزرگوار صلي‌الله عليه‌ و آله‌ و سلم‌ ـ و قرآن‌ و سنت‌ مشحون‌ آن‌ است‌، سخن‌ مي‌گفت‌ گويي‌ بزرگترين‌ معصيت‌ را مرتكب‌ شده‌؛ و كلمة‌ «آخوند سياسي‌» موازن‌ با آخوند بي‌دين‌ شده‌ بود و اكنون‌ نيز هست‌.

و اخيراً قدرتهاي‌ شيطاني‌ بزرگ‌ به‌ وسيلة‌ حكومتهاي‌ منحرفِ خارج‌ از تعليمات‌ اسلامي‌، كه‌ خود را به‌ دروغ‌ به‌ اسلام‌ بسته‌اند، براي‌ محو قرآن‌ و تثبيت‌ مقاصد شيطاني‌ ابرقدرتها قرآن‌ را با خط‌ زيبا طبع‌ مي‌كنند و به‌ اطراف‌ مي‌فرستند و با اين‌ حيلة‌ شيطاني‌ قرآن‌ را از صحنه‌ خارج‌ مي‌كنند. ما همه‌ ديديم‌ قرآني‌ را كه‌ محمدرضا خان‌ پهلوي‌ طبع‌ كرد و عده‌اي‌ را اغفال‌ كرد و بعض‌ آخوندهاي‌ بيخبر از مقاصد اسلامي‌ هم‌ مداح‌ او بودند. و مي‌بينيم‌ كه‌ ملك‌ فهد هر سال‌ مقدار زيادي‌ از ثروتهاي‌ بي‌پايان‌ مردم‌ را صرف‌ طبع‌ قرآن‌ كريم‌ و محالّ تبليغاتِ مذهبِ ضد قرآني‌ مي‌كند و وهابيت‌، اين‌ مذهب‌ سراپا بي‌اساس‌ و خرافاتي‌ را ترويج‌ مي‌كند؛ و مردم‌ و ملتهاي‌ غافل‌ را سوق‌ به‌ سوي‌ ابرقدرتها مي‌دهد و از اسلام‌ عزيز و قرآن‌ كريم‌ براي‌ هدم‌ اسلام‌ و قرآن‌ بهره‌برداري‌ مي‌كند.

ما مفتخريم‌ و ملت‌ عزيز سرتاپا متعهد به‌ اسلام‌ و قرآن‌ مفتخر است‌ كه‌ پيرو مذهبي‌ است‌ كه‌ مي‌خواهد حقايق‌ قرآني‌، كه‌ سراسر آن‌ از وحدت‌ بين‌ مسلمين‌ بلكه‌ بشريت‌ دم‌ مي‌زند، از مقبره‌ها و گورستانها نجات‌ داده‌ و به‌ عنوان‌ بزرگترين‌ نسخة‌ نجات‌ دهندة‌ بشر از جميع‌ قيودي‌ كه‌ بر پاي‌ و دست‌ و قلب‌ و عقل‌ او پيچيده‌ است‌ و او را به‌ سوي‌ فنا و نيستي‌ و بردگي‌ و بندگي‌ طاغوتيان‌ مي‌كشاند نجات‌ دهد.

و ما مفتخريم‌ كه‌ پيرو مذهبي‌ هستيم‌ كه‌ رسول‌ خدا مؤسس‌ آن‌ به‌ امر خداوند تعالي‌ بوده‌، و اميرالمؤمنين‌ علي‌ بن‌ ابيطالب‌، اين‌ بندة‌ رها شده‌ از تمام‌ قيود، مأمور رها كردن‌ بشر از تمام‌ اغلال‌ و بردگيها است‌.

ما مفتخريم‌ كه‌ كتاب‌ نهج‌البلاغه‌ كه‌ بعد از قرآن‌ بزرگترين‌ دستور زندگي‌ مادي‌ و معنوي‌ و بالاترين‌ كتاب‌ رهايي‌بخش‌ بشر است‌ و دستورات‌ معنوي‌ و حكومتي‌ آن‌ بالاترين‌ راه‌ نجات‌ است‌، از امام‌ معصوم‌ ما است‌.

ما مفتخريم‌ كه‌ ائمة‌ معصومين‌، از علي‌ بن‌ ابيطالب‌ گرفته‌ تا منجي‌ بشر حضرت‌ مهدي‌ صاحب‌ زمان‌ ـ عليهم‌ آلاف‌ التحيات‌ والسلام‌ ـ كه‌ به‌ قدرت‌ خداوند قادر، زنده‌ و ناظر امور است‌ ائمة‌ ما هستند.

ما مفتخريم‌ كه‌ ادعية‌ حياتبخش‌ كه‌ او را «قرآن‌ صاعد» مي‌خوانند از ائمة‌ معصومين‌ ما است‌. ما به‌ «مناجات‌ شعبانية‌» امامان‌ و «دعاي‌ عرفات‌»

حسين‌ بن‌ علي‌ ـ عليهما السلام‌ ـ و «صحيفة‌ سجاديه‌» اين‌ زبور آل‌ محمد و «صحيفة‌ فاطميه‌» كه‌ كتاب‌ الهام‌ شده‌ از جانب‌ خداوند تعالي‌ به‌ زهراي‌ مرضيه‌ است‌ از ما است‌.

ما مفتخريم‌ كه‌ «باقرالعلوم‌» بالاترين‌ شخصيت‌ تاريخ‌ است‌ و كسي‌ جز خداي‌ تعالي‌ و رسول‌ ـ صلي‌الله عليه‌ و آله‌ ـ و ائمة‌ معصومين‌ عليهم‌السلام‌ ـ مقام‌ او را درك‌ نكرده‌ و نتوانند درك‌ كرد، از ما است‌.

و ما مفتخريم‌ كه‌ مذهب‌ ما «جعفري‌» است‌ كه‌ فقه‌ ما كه‌ درياي‌ بي‌پايان‌ است‌، يكي‌ از آثار اوست‌. و ما مفتخريم‌ به‌ همة‌ ائمة‌ معصومين‌ ـ عليهم‌ صلوات‌الله ـ و متعهد به‌ پيروي‌ آنانيم‌.

ما مفتخريم‌ كه‌ ائمة‌ معصومين‌ ما ـ صلوات‌ الله و سلامه‌ عليهم‌ ـ در راه‌ تعالي‌ دين‌ اسلام‌ و در راه‌ پياده‌ كردن‌ قرآن‌ كريم‌ كه‌ تشكيل‌ حكومت‌ عدل‌ يكي‌ از ابعاد آن‌ است‌، در حبس‌ و تبعيد به‌ سر برده‌ و عاقبت‌ در راه‌ براندازي‌ حكومتهاي‌ جائرانه‌ و طاغوتيان‌ زمان‌ خود شهيد شدند. و ما امروز مفتخريم‌ كه‌ مي‌خواهيم‌ مقاصد قرآن‌ و سنت‌ را پياده‌ كنيم‌ و اقشار مختلفة‌ ملت‌ ما در اين‌ راه‌ بزرگِ سرنوشت‌ساز سر از پا نشناخته‌، جان‌ و مال‌ و عزيزان‌ خود را نثار راه‌ خدا مي‌كنند.

ما مفتخريم‌ كه‌ بانوان‌ و زنان‌ پير و جوان‌ و خرد و كلان‌ در صحنه‌هاي‌ فرهنگي‌ و اقتصادي‌ و نظامي‌ حاضر، و همدوش‌ مردان‌ يا بهتر از آنان‌ در راه‌ تعالي‌ اسلام‌ و مقاصد قرآن‌ كريم‌ فعاليت‌ دارند؛ و آنان‌ كه‌ توان‌ جنگ‌ دارند، در آموزش‌ نظامي‌ كه‌ براي‌ دفاع‌ از اسلام‌ و كشور اسلامي‌ از واجبات‌ مهم‌ است‌ شركت‌، و از محروميتهايي‌ كه‌ توطئة‌ دشمنان‌ و ناآشنايي‌ دوستان‌ از احكام‌ اسلام‌ و قرآن‌ بر آنها بلكه‌ بر اسلام‌ و مسلمانان‌ تحميل‌ نمودند، شجاعانه‌ و متعهدانه‌ خود را رهانده‌ و از قيد خرافاتي‌ كه‌ دشمنان‌ براي‌ منافع‌ خود به‌ دست‌ نادانان‌ و بعضي‌ آخوندهاي‌ بي‌اطلاع‌ از مصالح‌ مسلمين‌ به‌ وجود آورده‌ بودند، خارج‌ نموده‌اند؛ و آنان‌ كه‌ توان‌ جنگ‌ ندارند، در خدمت‌ پشت‌ جبهه‌ به‌ نحو ارزشمندي‌ كه‌ دل‌ ملت‌ را از شوق‌ و شعف‌ به‌ لرزه‌ درمي‌آورد و دل‌ دشمنان‌ و جاهلان‌ بدتر از دشمنان‌ را از خشم‌ و غضب‌ مي‌لرزاند، اشتغال‌ دارند. و ما مكرر ديديم‌ كه‌ زنان‌ بزرگواري‌ زينب‌گونه‌ ـ عليها سلام‌الله ـ فرياد مي‌زنند كه‌ فرزندان‌ خود را از دست‌ داده‌ و در راه‌ خداي‌ تعالي‌ و اسلام‌ عزيز از همه‌ چيز خود گذشته‌ و مفتخرند به‌ اين‌ امر؛ و مي‌دانند آنچه‌ به‌ دست‌ آورده‌اند بالاتر از جنات‌ نعيم‌ است‌، چه‌ رسد به‌ متاع‌ ناچيز دنيا.

و ما و ملتهاي‌ مظلوم‌ دنيا مفتخريم‌ كه‌ رسانه‌هاي‌ گروهي‌ و دستگاههاي‌ تبليغات‌ جهاني‌، ما و همة‌ مظلومان‌ جهان‌ را به‌ هر جنايت‌ و خيانتي‌ كه‌ ابرقدرتهاي‌ جنايتكار دستور مي‌دهند متهم‌ مي‌كنند.

و ملت‌ ما بلكه‌ ملتهاي‌ اسلامي‌ و مستضعفان‌ جهان‌ مفتخرند به‌ اينكه‌ دشمنان‌ آنان‌ كه‌ دشمنان‌ خداي‌ بزرگ‌ و قرآن‌ كريم‌ و اسلام‌ عزيزند، درندگاني‌ هستند كه‌ از هيچ‌ جنايت‌ و خيانتي‌ براي‌ مقاصد شوم‌ جنايتكارانة‌ خود دست‌ نمي‌كشند و براي‌ رسيدن‌ به‌ رياست‌ و مطامع‌ پست‌ خود دوست‌ و دشمن‌ را نمي‌شناسند. و در رأس‌ آنان‌ امريكا اين‌ تروريست‌ بالذات‌ دولتي‌ است‌ كه‌ سرتاسر جهان‌ را به‌ آتش‌ كشيده‌ و هم‌ پيمان‌ او صهيونيست‌ جهاني‌ است‌ كه‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ مطامع‌ خود جناياتي‌ مرتكب‌ مي‌شود كه‌ قلمها از نوشتن‌ و زبانها از گفتن‌ آن‌ شرم‌ دارند؛ و خيال‌ ابلهانة‌ «اسرائيل‌ بزرگ‌»! آنان‌ را به‌ هر جنايتي‌ مي‌كشاند. و ملتهاي‌ اسلامي‌ و مستضعفان‌ جهان‌ مفتخرند كه‌ دشمنان‌ آنها حسين‌ اردني‌ اين‌ جنايت‌ پيشة‌ دوره‌گرد، و حسن‌ و حسني‌ مبارك‌ هم‌ آخور با اسرائيل‌ جنايتكارند و در راه‌ خدمت‌ به‌ امريكا و اسرائيل‌ از هيچ‌ خيانتي‌ به‌ ملتهاي‌ خود رويگردان‌ نيستند. و ما مفتخريم‌ كه‌ دشمن‌ ما صدام‌ عفلقي‌ است‌ كه‌ دوست‌ و دشمنْ او را به‌ جنايتكاري‌ و نقض‌ حقوق‌ بين‌المللي‌ و حقوق‌ بشر مي‌شناسند و همه‌ مي‌دانند كه خيانتكاري او به‌ ملت‌ مظلوم‌ عراق‌ و شيخ‌نشينان‌ خليج‌، كمتر از خيانت‌ به‌ ملت‌ ايران‌ نباشد.

و ما و ملتهاي‌ مظلوم‌ دنيا مفتخريم‌ كه‌ رسانه‌هاي‌ گروهي‌ و دستگاههاي‌ تبليغات‌ جهاني‌، ما و همة‌ مظلومان‌ جهان‌ را به‌ هر جنايت‌ و خيانتي‌ كه‌ ابرقدرتهاي‌ جنايتكار دستور مي‌دهند متهم‌ مي‌كنند. كدام‌ افتخار بالاتر و والاتر از اينكه‌ امريكا با همة‌ ادعاهايش‌ و همة‌ ساز و برگهاي‌ جنگي‌اش‌ و آنهمه‌ دولتهاي‌ سرسپرده‌اش‌ و به‌ دست‌ داشتن‌ ثروتهاي‌ بي‌پايانِ ملتهاي‌ مظلوم‌ عقب‌افتاده‌ و در دست‌ داشتن‌ تمام‌ رسانه‌هاي‌ گروهي‌، در مقابل‌ ملت‌ غيور ايران‌ و كشور حضرت‌ بقية‌الله ـ ارواحنا لمقدمه‌ الفدا ء ـ آنچنان‌ وامانده‌ و رسوا شده‌ است‌ كه‌ نمي‌داند به‌ كه‌ متوسل‌ شود! و رو به‌ هر كس‌ مي‌كند جواب‌ رد مي‌شنود! و اين‌ نيست‌ جز به‌ مددهاي‌ غيبي‌ حضرت‌ باري‌ تعالي‌ ـ جلَّت‌ عظمتُه‌ـ كه‌ ملتها را بويژه‌ ملت‌ ايران‌ اسلامي‌ را بيدار نموده‌ و از ظلمات‌ ستمشاهي‌ به‌ نور اسلام‌ هدايت‌ نموده‌.

من‌ اكنون‌ به‌ ملتهاي‌ شريف‌ ستمديده‌ و به‌ ملت‌ عزيز ايران‌ توصيه‌ مي‌كنم‌ كه‌ از اين‌ راه‌ مستقيم‌ الهي‌ كه‌ نه‌ به‌ شرقِ ملحد و نه‌ به‌ غربِ ستمگرِ كافر وابسته‌ است‌، بلكه‌ به‌ صراطي‌ كه‌ خداوند به‌ آنها نصيب‌ فرموده‌ است‌ محكم‌ و استوار و متعهد و پايدارْ پايبند بوده‌، و لحظه‌ [اي‌ ] از شكر اين‌ نعمت‌ غفلت‌ نكرده‌ و دستهاي‌ ناپاك‌ عمال‌ ابرقدرتها، چه‌ عمال‌ خارجي‌ و چه‌ عمال‌ داخلي‌ بدتر از خارجي‌، تزلزلي‌ در نيت‌ پاك‌ و ارادة‌ آهنين‌ آنان‌ رخنه‌ نكند؛ و بدانند كه‌ هرچه‌ رسانه‌هاي‌ گروهي‌ عالم‌ و قدرتهاي‌ شيطاني‌ غرب‌ و شرق‌ اشتلم‌ مي‌زنند دليل‌ بر قدرت‌ الهي‌ آنان‌ است‌ و خداوند بزرگ‌ سزاي‌ آنان‌ را هم‌ در اين‌ عالم‌ و هم‌ در عوالم‌ ديگر خواهد داد. «إنَّه‌ ولي النِّعَم‌ و بِيدِه‌ ملكوتُ كلِّ شي‌ ء ٍ».

و با كمال‌ جِد و عجز از ملتهاي‌ مسلمان‌ مي‌خواهم‌ كه‌ از ائمة‌ اطهار و فرهنگ‌ سياسي‌، اجتماعي‌، اقتصادي‌، نظامي‌ اين‌ بزرگ‌ راهنمايان‌ عالم‌ بشريت‌ به‌ طور شايسته‌ و به‌ جان‌ و دل‌ و جانفشاني‌ و نثار عزيزان‌ پيروي‌ كنند. از آن‌ جمله‌ دست‌ از فقه‌ سنتي‌ كه‌ بيانگر مكتب‌ رسالت‌ و امامت‌ است‌ و ضامن‌ رشد و عظمت‌ ملتها است‌، چه‌ احكام‌ اوليه‌ و چه‌ ثانويه‌ كه‌ هر دو مكتب‌ فقه‌ اسلامي‌ است‌، ذره‌اي‌ منحرف‌ نشوند و به‌ وسواس‌ خناسان‌ معاند با حق‌ و مذهب‌ گوش‌ فرا ندهند و بدانند قدمي‌ انحرافي‌، مقدمة‌ سقوط‌ مذهب‌ و احكام‌ اسلامي‌ و حكومت‌ عدل‌ الهي‌ است‌. و از آن‌ جمله‌ از نماز جمعه‌ و جماعت‌ كه‌ بيانگر سياسي‌ نماز است‌ هرگز غفلت‌ نكنند، كه‌ اين‌ نماز جمعه‌ از بزرگترين‌ عنايات‌ حق‌ تعالي‌ بر جمهوري‌ اسلامي‌ ايران‌ است‌. و از آن‌ جمله‌ مراسم‌ عزاداري‌ ائمة‌ اطهار و بويژه‌ سيد مظلومان‌ و سرور شهيدان‌، حضرت‌ ابي‌عبدالله الحسين‌ ـ صلوات‌ وافر الهي‌ و انبيا و ملائكة‌الله و صلحا بر روح‌ بزرگ‌ حماسي‌ او باد ـ هيچ‌گاه‌ غفلت‌ نكنند. و بدانند آنچه‌ دستور ائمه‌ ـ عليهم‌السلام‌ ـ براي‌ بزرگداشت‌ اين‌ حماسة‌ تاريخي‌ اسلام‌ است‌ و آنچه‌ لعن‌ و نفرين‌ بر ستمگران‌ آل‌ بيت‌ است‌، تمام‌ فرياد قهرمانانة‌ ملتها است‌ بر سردمداران‌ ستم‌پيشه‌ در طول‌ تاريخ‌ الي‌ الابد. و مي‌دانيد كه‌ لعن‌ و نفرين‌ و فرياد از بيداد بني‌اميه‌ لعنة‌الله عليهم‌ـ با آنكه‌ آنان‌ منقرض‌ و به‌ جهنم‌ رهسپار شده‌اند، فرياد بر سر ستمگران‌ جهان‌ و زنده‌ نگهداشتن‌ اين‌ فرياد ستم‌شكن‌ است‌.

و لازم‌ است‌ در نوحه‌ها و اشعار مرثيه‌ و اشعار ثناي‌ از ائمة‌ حق‌ ـ عليهم‌ سلام‌الله ـ به‌طور كوبنده‌ فجايع‌ و ستمگريهاي‌ ستمگران‌ هر عصر و مصر يادآوري‌ شود؛ و در اين‌ عصر كه‌ عصر مظلوميت‌ جهان‌ اسلام‌ به‌ دست‌ امريكا و شوروي‌ و ساير وابستگان‌ به‌ آنان‌ و از آن‌ جمله‌ آل‌ سعود، اين‌ خائنين‌ به‌ حرم‌ بزرگ‌ الهي‌ ـ لعنة‌الله و ملائكته‌ و رسله‌ عليهم‌ ـ است‌ به‌ طور كوبنده‌ يادآوري‌ و لعن‌ و نفرين‌ شود. و همه‌ بايد بدانيم‌ كه‌ آنچه‌ موجب‌ وحدت‌ بين‌ مسلمين‌ است‌ اين‌ مراسم‌ سياسي‌ است‌ كه‌ حافظ‌ ملّيت‌ مسلمين‌، بويژه‌ شيعيان‌ ائمة‌ اثني‌ عشرـ عليهم‌ صلوات‌ الله و سلم‌ [ است‌ ].

و آنچه‌ لازم‌ است‌ تذكر دهم‌ آن‌ است‌ كه‌ وصيت‌ سياسي‌ ـ الهي‌ اينجانب‌ اختصاص‌ به‌ ملت‌ عظيم‌الشأن‌ ايران‌ ندارد، بلكه‌ توصيه‌ به‌ جميع‌ ملل‌ اسلامي‌ و مظلومان‌ جهان‌ از هر ملت‌ و مذهب‌ مي‌باشد.

از خداوند ـ عزوجل‌ ـ عاجزانه‌ خواهانم‌ كه‌ لحظه‌اي‌ ما و ملت‌ ما را به‌ خود واگذار نكند و از عنايات‌ غيبي‌ خود به‌ اين‌ فرزندان‌ اسلام‌ و رزمندگان‌ عزيز لحظه‌ [ اي‌ ] دريغ‌ نفرمايد.

                                                     روح‌ الله الموسوي‌ الخميني‌

 

 

      بسم‌الله الرحمن‌ الرحيم‌

اهميت‌ انقلاب‌ شكوهمند اسلامي‌ كه‌ دستاورد ميليون ها انسان‌ ارزشمند و هزاران‌ شهيد جاويد آن‌ و آسيب‌ ديدگان‌ عزيز، اين‌ شهيدان‌ زنده‌ است‌ و مورد اميد ميليونها مسلمانان‌ و مستضعفان‌ جهان‌ است‌، به‌ قدري‌ است‌ كه‌ ارزيابي‌ آن‌ از عهدة‌ قلم‌ و بيان‌ والاتر و برتر است‌. اينجانب‌، روح‌الله موسوي‌ خميني‌ كه‌ از كرم‌ عظيم‌ خداوند متعال‌ با همة‌ خطايا مأيوس‌ نيستم‌ و زاد راه‌ پرخطرم‌ همان‌ دلبستگي‌ به‌ كرم‌ كريم‌ مطلق‌ است‌، به‌ عنوان‌ يك‌ نفر طلبة‌ حقير كه‌ همچون‌ ديگر برادران‌ ايماني‌ اميد به‌ اين‌ انقلاب‌ و بقاي‌ دستاوردهاي‌ آن‌ و به‌ ثمر رسيدن‌ هرچه‌ بيشتر آن‌ دارم‌، به‌ عنوان‌ وصيت‌ به‌ نسل‌ حاضر و نسلهاي‌ عزيز آينده‌ مطالبي‌ هر چند تكراري‌ عرض‌ مي‌نمايم‌. و از خداوند بخشاينده‌ مي‌خواهم‌ كه‌ خلوص‌ نيت‌ در اين‌ تذكرات‌ عنايت‌ فرمايد.

اسلام‌ و حكومت‌ اسلامي‌ پديدة‌ الهي‌ است‌ كه‌ با به‌ كار بستن‌ آن‌ سعادت‌ فرزندان‌ خود را در دنيا و آخرت‌ به‌ بالاترين‌ وجه‌ تأمين‌ مي‌كند و قدرت‌ آن‌ دارد كه‌ قلم‌ سرخ‌ بر ستمگريها و چپاولگريها و فسادها و تجاوزها بكشد و انسانها را به‌ كمال‌ مطلوب‌ خود برساند.

1) ما مي‌دانيم‌ كه‌ اين‌ انقلاب‌ بزرگ‌ كه‌ دست‌ جهانخواران‌ و ستمگران‌ را از ايران‌ بزرگ‌ كوتاه‌ كرد، با تأييدات‌ غيبي‌ الهي‌ پيروز گرديد. اگر نبود دست‌ تواناي‌ خداوند امكان‌ نداشت‌ يك‌ جمعيت‌ 36 ميليوني‌ با آن‌ تبليغات‌ ضداسلامي‌ و ضد روحاني‌ خصوص‌ در اين‌ صد سال‌ اخير و با آن‌ تفرقه‌افكنيهاي‌ بيحساب‌ قلمداران‌ و زبان‌ مُزدان‌ در مطبوعات‌ و سخنرانيها و مجالس‌ و محافل‌ ضداسلامي‌ و ضدملي‌ به‌ صورت‌ مليت‌، و آنهمه‌ شعرها و بذله‌گوييها، و آنهمه‌ مراكز عياشي‌ و فحشا و قمار و مسكرات‌ و مواد مخدره‌ كه‌ همه‌ و همه‌ براي‌ كشيدن‌ نسل‌ جوان‌ فعال‌ كه‌ بايد در راه‌ پيشرفت‌ و تعالي‌ و ترقي‌ ميهن‌ عزيز خود فعاليت‌ نمايند، به‌ فساد و بي‌تفاوتي‌ در پيشامدهاي‌ خائنانه‌، كه‌ به‌ دست‌ شاه‌ فاسد و پدر بي‌فرهنگش‌ و دولتها و مجالس‌ فرمايشي‌ كه‌ از طرف‌ سفارتخانه‌هاي‌ قدرتمندان‌ بر ملت‌ تحميل‌ مي‌شد، و از همه‌ بدتر وضع‌ دانشگاهها و دبيرستان ها و مراكز آموزشي‌ كه‌ مقدرات‌ كشور به‌ دست‌ آنان‌ سپرده‌ مي‌شد، با به‌ كار گرفتن‌ معلمان‌ و استادان‌ غربزده‌ يا شرقزدة‌ صددرصد مخالف‌ اسلام‌ و فرهنگ‌ اسلامي‌ بلكه‌ ملي‌ صحيح‌، با نام‌ «مليت‌» و «ملي‌گرايي‌»، گرچه‌ در بين‌ آنان‌ مرداني‌ متعهد و دلسوز بودند، لكن‌ با اقليت‌ فاحش‌ آنان‌ و در تنگنا قرار دادنشان‌ كار مثبتي‌ نمي‌توانستند انجام‌ دهند و با اينهمه‌ و دهها مسائل‌ ديگر، از آن‌ جمله‌ به‌ انزوا و عزلت‌ كشيدن‌ روحانيان‌ و با قدرت‌ تبليغاتْ به‌ انحراف‌ فكري‌ كشيدن‌ بسياري‌ از آنان‌، ممكن‌ نبود اين‌ ملت‌ با اين‌ وضعيت‌ يكپارچه‌ قيام‌ كنند و در سرتاسر كشور با ايدة‌ واحد و فرياد «الله اكبر» و فداكاريهاي‌ حيرت‌آور و معجزه‌آسا تمام‌ قدرتهاي‌ داخل‌ و خارج‌ را كنار زده‌ و خودْ مقدرات‌ كشور را به‌ دست‌ گيرد. بنابراين‌ شك‌ نبايد كرد كه‌ انقلاب‌ اسلامي‌ ايران‌ از همة‌ انقلابها جدا است‌: هم‌ در پيدايش‌ و هم‌ در كيفيت‌ مبارزه‌ و هم‌ در انگيزة‌ انقلاب‌ و قيام‌. و ترديد نيست‌ كه‌ اين‌ يك‌ تحفة‌ الهي‌ و هدية‌ غيبي‌ بوده‌ كه‌ از جانب‌ خداوند منان‌ بر اين‌ ملت‌ مظلوم‌ غارتزده‌ عنايت‌ شده‌ است‌.

2) اسلام‌ و حكومت‌ اسلامي‌ پديدة‌ الهي‌ است‌ كه‌ با به‌ كار بستن‌ آن‌ سعادت‌ فرزندان‌ خود را در دنيا و آخرت‌ به‌ بالاترين‌ وجه‌ تأمين‌ مي‌كند و قدرت‌ آن‌ دارد كه‌ قلم‌ سرخ‌ بر ستمگريها و چپاولگريها و فسادها و تجاوزها بكشد و انسانها را به‌ كمال‌ مطلوب‌ خود برساند. و مكتبي‌ است‌ كه‌ برخلاف‌ مكتبهاي‌ غيرتوحيدي‌، در تمام‌ شئون‌ فردي‌ و اجتماعي‌ و مادي‌ و معنوي‌ و فرهنگي‌ و سياسي‌ و نظامي‌ و اقتصادي‌ دخالت‌ و نظارت‌ دارد و از هيچ‌ نكته‌، ولو بسيار ناچيز كه‌ در تربيت‌ انسان‌ و جامعه‌ و پيشرفت‌ مادي‌ و معنوي‌ نقش‌ دارد فروگذار ننموده‌ است‌؛ و موانع‌ و مشكلات‌ سر راه‌ تكامل‌ را در اجتماع‌ و فرد گوشزد نموده‌ و به‌ رفع‌ آنها كوشيده‌ است‌. اينك‌ كه‌ به‌ توفيق‌ و تأييد خداوند، جمهوري‌ اسلامي‌ با دست‌ تواناي‌ ملت‌ متعهد پايه‌ريزي‌ شده‌، و آنچه‌ در اين‌ حكومت‌ اسلامي‌ مطرح‌ است‌ اسلام‌ و احكام‌ مترقي‌ آن‌ است‌، بر ملت‌ عظيم‌الشأن‌ ايران‌ است‌ كه‌ در تحقق‌ محتواي‌ آن‌ به‌ جميع‌ ابعاد و حفظ‌ و حراست‌ آن‌ بكوشند كه‌ حفظ‌ اسلام‌ در رأس‌ تمام‌ واجبات‌ است‌، كه‌ انبياي‌ عظام‌ از آدم‌ ـ عليه‌ السلام‌ ـ تا خاتم‌النبيين‌ ـ صلي‌الله عليه‌ و آله‌ و سلم‌ ـ در راه‌ آن‌ كوشش‌ و فداكاري‌ جانفرسا نموده‌اند و هيچ‌ مانعي‌ آنان‌ را از اين‌ فريضة‌ بزرگ‌ بازنداشته‌؛ و همچنين‌ پس‌ از آنان‌ اصحاب‌ متعهد و ائمة‌ اسلام‌ ـ عليهم‌ صلوات‌ الله ـ با كوششهاي‌ توانفرسا تا حد نثار خون‌ خود در حفظ‌ آن‌ كوشيده‌اند. و امروز بر ملت‌ ايران‌، خصوصاً، و بر جميع‌ مسلمانان‌، عموماً، واجب‌ است‌ اين‌ امانت‌ الهي‌ را كه‌ در ايران‌ به‌ طور رسمي‌ اعلام‌ شده‌ و در مدتي‌ كوتاه‌ نتايج‌ عظيمي‌ به‌ بار آورده‌، با تمام‌ توان‌ حفظ‌ نموده‌ و در راه‌ ايجاد مقتضيات‌ بقاي‌ آن‌ و رفع‌ موانع‌ و مشكلات‌ آن‌ كوشش‌ نمايند. و اميد است‌ كه‌ پرتو نور آن‌ بر تمام‌ كشورهاي‌ اسلامي‌ تابيدن‌ گرفته‌ و تمام‌ دولتها و ملتها با يكديگر تفاهم‌ در اين‌ امر حياتي‌ نمايند، و دست‌ ابرقدرتهاي‌ عالمخوار و جنايتكاران‌ تاريخ‌ را تا ابد از سر مظلومان‌ و ستمديدگان‌ جهان‌ كوتاه‌ نمايند.

اينجانب‌ كه‌ نفسهاي‌ آخر عمر را مي‌كشم‌ به‌ حسب‌ وظيفه‌، شطري‌ از آنچه‌ در حفظ‌ و بقاي‌ اين‌ وديعة‌ الهي‌ دخالت‌ دارد و شطري‌ از موانع‌ و خطرهايي‌ كه‌ آن‌ را تهديد مي‌كنند، براي‌ نسل‌ حاضر و نسلهاي‌ آينده‌ عرض‌ مي‌كنم‌ و توفيق‌ و تأييد همگان‌ را از درگاه‌ پروردگار عالميان‌ خواهانم‌.

الف- ‌ بي‌ترديد رمز بقاي‌ انقلاب‌ اسلامي‌ همان‌ رمز پيروزي‌ است‌؛ و رمز پيروزي‌ را ملت‌ مي‌داند و نسلهاي‌ آينده‌ در تاريخ‌ خواهند خواند كه‌ دو ركن‌ اصلي‌ آن‌: انگيزة‌ الهي‌ و مقصد عالي‌ حكومت‌ اسلامي‌؛ و اجتماع‌ ملت‌ در سراسر كشور با وحدت‌ كلمه‌ براي‌ همان‌ انگيزه‌ و مقصد.

از توطئه‌هاي‌ مهمي‌ كه‌ در قرن‌ اخير، خصوصاً در دهه‌هاي‌ معاصر، و بويژه‌ پس‌ از پيروزي‌ انقلاب‌ آشكارا به‌ چشم‌ مي‌خورد، تبليغات‌ دامنه‌دار با ابعاد مختلف‌ براي‌ مأيوس‌ نمودن‌ ملتها و خصوص‌ ملت‌ فداكار ايران‌ از اسلام‌ است‌.

اينجانب‌ به‌ همة‌ نسلهاي‌ حاضر و آينده‌ وصيت‌ مي‌كنم‌ كه‌ اگر بخواهيد اسلام‌ و حكومت‌ الله برقرار باشد و دست‌ استعمار و استثمارگرانِ خارج‌ و داخل‌ از كشورتان‌ قطع‌ شود، اين‌ انگيزة‌ الهي‌ را كه‌ خداوند تعالي‌ در قرآن‌ كريم‌ بر آن‌ سفارش‌ فرموده‌ است‌ از دست‌ ندهيد؛ و در مقابل‌ اين‌ انگيزه‌ كه‌ رمز پيروزي‌ و بقاي‌ آن‌ است‌، فراموشي‌ هدف‌ و تفرقه‌ و اختلاف‌ است‌. بي‌جهت‌ نيست‌ كه‌ بوقهاي‌ تبليغاتي‌ در سراسر جهان‌ و وليده‌هاي‌ بومي‌ آنان‌ تمام‌ توان‌ خود را صرف‌ شايعه‌ها و دروغهاي‌ تفرقه‌افكن‌ نموده‌اند و ميلياردها دلار براي‌ آن‌ صرف‌ مي‌كنند. بي‌ انگيزه‌ نيست‌ سفرهاي‌ دائمي‌ مخالفان‌ جمهوري‌ اسلامي‌ به‌ منطقه‌. و مع‌الاسف‌ در بين‌ آنان‌ از سردمداران‌ و حكومتهاي‌ بعض‌ كشورهاي‌ اسلامي‌، كه‌ جز به‌ منافع‌ شخص‌ خود فكر نمي‌كنند و چشم‌ و گوش‌ بسته‌ تسليم‌ امريكا هستند ديده‌ مي‌شود؛ و بعض‌ از روحاني‌ نماها نيز به‌ آنان‌ ملحقند.

امروز و در آتيه‌ نيز آنچه‌ براي‌ ملت‌ ايران‌ ومسلمانان‌ جهان‌ بايد مطرح‌ باشد و اهميت‌ آن‌ را در نظر گيرند، خنثي‌ كردن‌ تبليغات‌ تفرقه‌ افكنِ خانه‌ برانداز است‌. توصية‌ اينجانب‌ به‌ مسلمين‌ و خصوص‌ ايرانيان‌ بويژه‌ در عصر حاضر، آن‌ است‌ كه‌ در مقابل‌ اين‌ توطئه‌ها عكس‌ العمل‌ نشان‌ داده‌ و به‌ انسجام‌ و وحدت‌ خود، به‌ هر راه‌ ممكن‌ افزايش‌ دهند و كفار و منافقان‌ را مأيوس‌ نمايند.

ب‌- از توطئه‌هاي‌ مهمي‌ كه‌ در قرن‌ اخير، خصوصاً در دهه‌هاي‌ معاصر، و بويژه‌ پس‌ از پيروزي‌ انقلاب‌ آشكارا به‌ چشم‌ مي‌خورد، تبليغات‌ دامنه‌دار با ابعاد مختلف‌ براي‌ مأيوس‌ نمودن‌ ملتها و خصوص‌ ملت‌ فداكار ايران‌ از اسلام‌ است‌. گاهي‌ ناشيانه‌ و با صراحت‌ به‌ اينكه‌ احكام‌ اسلام‌ كه‌ 1400 سال‌ قبل‌ وضع‌ شده‌ است‌ نمي‌تواند در عصر حاضر كشورها را اداره‌ كند، يا آنكه‌ اسلام‌ يك‌ دين‌ ارتجاعي‌ است‌ و با هر نوآوري‌ و مظاهر تمدن‌ مخالف‌ است‌، و در عصر حاضر نمي‌شود كشورها از تمدن‌ جهاني‌ و مظاهر آن‌ كناره‌ گيرند، و امثال‌ اين‌ تبليغات‌ ابلهانه‌ و گاهي‌ موذيانه‌ و شيطنت‌آميز به‌ گونة‌ طرفداري‌ از قداست‌ اسلام‌ كه‌ اسلام‌ و ديگر اديان‌ الهي‌ سر و كار دارند با معنويات‌ و تهذيب‌ نفوس‌ و تحذير از مقامات‌ دنيايي‌ و دعوت‌ به‌ ترك‌ دنيا و اشتغال‌ به‌ عبادات‌ و اذكار و ادعيه‌ كه‌ انسان‌ را به‌ خداي‌ تعالي‌ نزديك‌ و از دنيا دور مي‌كند، و حكومت‌ و سياست‌ و سررشته‌داري‌ برخلاف‌ آن‌ مقصد و مقصود بزرگ‌ و معنوي‌ است‌، چه‌ اينها تمام‌ براي‌ تعمير دنيا است‌ و آن‌ مخالف‌ مسلك‌ انبياي‌ عظام‌ است‌! و مع‌الاسف‌ تبليغ‌ به‌ وجه‌ دوم‌ در بعض‌ از روحانيان‌ و متدينان‌ بيخبر از اسلام‌ تأثير گذاشته‌ كه‌ حتي‌ دخالت‌ در حكومت‌ و سياست‌ را به‌ مثابة‌ يك‌ گناه‌ و فسق‌ مي‌دانستند و شايد بعضي‌ بدانند! و اين‌ فاجعة‌ بزرگي‌ است‌ كه‌ اسلام‌ مبتلاي‌ به‌ آن‌ بود.

گروه‌ اول‌ كه‌ بايد گفت‌ از حكومت‌ و قانون‌ و سياست‌ يا اطلاع‌ ندارند يا غرضمندانه‌ خود را به‌ بي‌اطلاعي‌ مي‌زنند. زيرا اجراي‌ قوانين‌ بر معيار قسط‌ و عدل‌ و جلوگيري‌ از ستمگري‌ و حكومت‌ جائرانه‌ و بسط‌ عدالت‌ فردي‌ و اجتماعي‌ و منع‌ از فساد و فحشا و انواع‌ كجرويها، و آزادي‌ بر معيار عقل‌ و عدل‌ و استقلال‌ و خودكفايي‌ و جلوگيري‌ از استعمار و استثمار و استعباد، و حدود و قصاص‌ و تعزيرات‌ بر ميزان‌ عدل‌ براي‌ جلوگيري‌ از فساد و تباهي‌ يك‌ جامعه‌، و سياست‌ و راه‌ بردن‌ جامعه‌ به‌ موازين‌ عقل‌ و عدل‌ و انصاف‌ و صدها از اين‌ قبيل‌، چيزهايي‌ نيست‌ كه‌ با مرور زمان‌ در طول‌ تاريخ‌ بشر و زندگي‌ اجتماعي‌ كهنه‌ شود. اين‌ دعوي‌ به‌ مثابة‌ آن‌ است‌ كه‌ گفته‌ شود قواعد عقلي‌ و رياضي‌ در قرن‌ حاضر بايد عوض‌ شود و به‌ جاي‌ آن‌ قواعد ديگر نشانده‌ شود. اگر در صدر خلقت‌، عدالت‌ اجتماعي‌ بايد جاري‌ شود و از ستمگري‌ و چپاول‌ و قتل‌ بايد جلوگيري‌ شود، امروز چون‌ قرن‌ اتم‌ است‌ آن‌ روش‌ كهنه‌ شده‌! و ادعاي‌ آنكه‌ اسلام‌ با نوآوردها مخالف‌ است‌ ـ همان‌ سان‌ كه‌ محمدرضا پهلوي‌ مخلوع‌ مي‌گفت‌ كه‌ اينان‌ مي‌خواهند با چهارپايان‌ در اين‌ عصر سفر كنند ـ يك‌ اتهام‌ ابلهانه‌ بيش‌ نيست‌. زيرا اگر مراد از مظاهر تمدن‌ و نوآوردها، اختراعات‌ و ابتكارات‌ و صنعتهاي‌ پيشرفته‌ كه‌ در پيشرفت‌ و تمدن‌ بشر دخالت‌ دارد، هيچ‌گاه‌ اسلام‌ و هيچ‌ مذهب‌ توحيدي‌ با آن‌ مخالفت‌ نكرده‌ و نخواهد كرد بلكه‌ علم‌ و صنعت‌ مورد تأكيد اسلام‌ و قرآن‌ مجيد است‌. و اگر مراد از تجدد و تمدن‌ به‌ آن‌ معني‌ است‌ كه‌ بعضي‌ روشنفكران‌ حرفه‌اي‌ مي‌گويند كه‌ آزادي‌ در تمام‌ منكرات‌ و فحشا حتي‌ همجنس‌بازي‌ و از اين‌ قبيل‌، تمام‌ اديان‌ آسماني‌ و دانشمندان‌ و عقلا با آن‌ مخالفند گرچه‌ غرب‌ و شرقزدگان‌ به‌ تقليد كوركورانه‌ آن‌ را ترويج‌ مي‌كنند.

و اما طايفة‌ دوم‌ كه‌ نقشة‌ موذيانه‌ دارند و اسلام‌ را از حكومت‌ و سياست‌ جدا مي‌دانند. بايد به‌ اين‌ نادانان‌ گفت‌ كه‌ قرآن‌ كريم‌ و سنت‌ رسول‌الله ـ صلي‌الله عليه‌ و آله‌ ـ آنقدر كه‌ در حكومت‌ و سياست‌ احكام‌ دارند در ساير چيزها ندارند؛ بلكه‌ بسيار از احكام‌ عبادي‌ اسلام‌، عبادي‌ ـ سياسي‌ است‌ كه‌ غفلت‌ از آنها اين‌ مصيبتها را به‌ بار آورده‌. پيغمبر اسلام‌(ص‌) تشكيل‌ حكومت‌ داد مثل‌ ساير حكومتهاي‌ جهان‌ لكن‌ با انگيزة‌ بسط‌ عدالت‌ اجتماعي‌. و خلفاي‌ اول‌ اسلامي‌ حكومتهاي‌ وسيع‌ داشته‌اند و حكومت‌ علي‌بن‌ ابيطالب‌ ـ عليه‌السلام‌ ـ نيز با همان‌ انگيزه‌، به‌ طور وسيعتر و گسترده‌تر از واضحات‌ تاريخ‌ است‌. و پس‌ از آن‌ بتدريج‌ حكومت‌ به‌ اسم‌ اسلام‌ بوده‌؛ و اكنون‌ نيز مدعيان‌ حكومت‌ اسلامي‌ به‌ پيروي‌ از اسلام‌ و رسول‌ اكرم‌ ـ صلي‌الله عليه‌ و آله‌ ـ بسيارند.

اينجانب‌ در اين‌ وصيتنامه‌ با اشاره‌ مي‌گذرم‌، ولي‌ اميد آن‌ دارم‌ كه‌ نويسندگان‌ و جامعه‌شناسان‌ و تاريخ‌نويسان‌، مسلمانان‌ را از اين‌ اشتباه‌ بيرون‌ آورند. و آنچه‌ گفته‌ شده‌ و مي‌شود كه‌ انبيا ـ عليهم‌السلام‌ ـ به‌ معنويات‌ كار دارند و حكومت‌ و سررشته‌داري‌ دنيايي‌ مطرود است‌ و انبيا و اوليا و بزرگان‌ از آن‌ احتراز مي‌كردند و ما نيز بايد چنين‌ كنيم‌، اشتباه‌ تأسف‌آوري‌ است‌ كه‌ نتايج‌ آن‌ به‌ تباهي‌ كشيدن‌ ملتهاي‌ اسلامي‌ و باز كردن‌ راه‌ براي‌ استعمارگران‌ خونخوار است‌، زيرا آنچه‌ مردود است‌ حكومتهاي‌ شيطاني‌ و ديكتاتوري‌ و ستمگري‌ است‌ كه‌ براي‌ سلطه‌جويي‌ و انگيزه‌هاي‌ منحرف‌ و دنيايي‌ كه‌ از آن‌ تحذير نموده‌اند؛ جمع‌آوري‌ ثروت‌ و مال‌ و قدرت‌طلبي‌ و طاغوت‌ گرايي‌ است‌ و بالاخره‌ دنيايي‌ است‌ كه‌ انسان‌ را از حق‌ تعالي‌ غافل‌ كند. و اما حكومت‌ حق‌ براي‌ نفع‌ مستضعفان‌ و جلوگيري‌ از ظلم‌ و جور و اقامة‌ عدالت‌ اجتماعي‌، همان‌ است‌ كه‌ مثل‌ سليمان‌ بن‌ داوود و پيامبر عظيم‌الشأن‌ اسلام‌ ـ صلي‌الله عليه‌ و آله‌ ـ و اوصياي‌ بزرگوارش‌ براي‌ آن‌ كوشش‌ مي‌كردند؛ از بزرگترين‌ واجبات‌ و اقامة‌ آن‌ از والاترين‌ عبادات‌ است‌، چنانچه‌ سياست‌ سالم‌ كه‌ در اين‌ حكومتها بوده‌ از امور لازمه‌ است‌. بايد ملت‌ بيدار و هوشيار ايران‌ با ديد اسلامي‌ اين‌ توطئه‌ها را خنثي‌ نمايند. و گويندگان‌ و نويسندگان‌ متعهد به‌ كمك‌ ملت‌ برخيزند و دست‌ شياطين‌ توطئه‌گر را قطع‌ نمايند.

ج‌ - و از همين‌ قماش‌ توطئه‌ها و شايد موذيانه‌تر، شايعه‌هاي‌ وسيع‌ در سطح‌ كشور، و در شهرستانها بيشتر، بر اينكه‌ جمهوري‌ اسلامي‌ هم‌ كاري‌ براي‌ مردم‌ انجام‌ نداد. بيچاره‌ مردم‌ با آن‌ شوق‌ و شعف‌ فداكاري‌ كردند كه‌ از رژيم‌ ظالمانة‌ طاغوت‌ رهايي‌ يابند، گرفتار يك‌ رژيم‌ بدتر شدند! مستكبران‌ مستكبرتر و مستضعفان‌ مستضعف‌تر شدند! زندانها پر از جوانان‌ كه‌ اميد آتية‌ كشور است‌ مي‌باشد و شكنجه‌ها از رژيم‌ سابق‌ بدتر و غيرانسانيتر است‌! هر روز عده‌اي‌ را اعدام‌ مي‌كنند به‌ اسم‌ اسلام‌! و اي‌ كاش‌ اسم‌ اسلام‌ روي‌ اين‌ جمهوري‌ نمي‌گذاشتند! اين‌ زمان‌ از زمان‌ رضاخان‌ و پسرش‌ بدتر است‌! مردم‌ در رنج‌ و زحمت‌ و گراني‌ سرسام‌آور غوطه‌ مي‌خورند و سردمداران‌ دارند اين‌ رژيم‌ را به‌ رژيمي‌ كمونيستي‌ هدايت‌ مي‌كنند! اموال‌ مردم‌ مصادره‌ مي‌شود و آزادي‌ در هر چيز از ملت‌ سلب‌ شده‌! و بسياري‌ ديگر از اين‌ قبيل‌ امور كه‌ با نقشه‌ اجرا مي‌شود. و دليل‌ آنكه‌ نقشه‌ و توطئه‌ در كار است‌ آنكه‌ هرچند روز يك‌ امر در هر گوشه‌ و كنار و در هر كوي‌ و برزن‌ سر زبانها مي‌افتد؛ در تاكسيها همين‌ مطلب‌ واحد و در اتوبوسها نيز همين‌ و در اجتماعات‌ چند نفره‌ باز همين‌ صحبت‌ مي‌شود؛ و يكي‌ كه‌ قدري‌ كهنه‌ شد يكي‌ ديگر معروف‌ مي‌شود. و مع‌الاسف‌ بعض‌ روحانيون‌ كه‌ از حيله‌هاي‌ شيطاني‌ بيخبرند با تماس‌ يكي‌ ـ دو نفر از عوامل‌ توطئه‌ گمان‌ مي‌كنند مطلب‌ همان‌ است‌. و اساس‌ مسأله‌ آن‌ است‌ كه‌ بسياري‌ از آنان‌ كه‌ اين‌ مسائل‌ را مي‌شنوند و باور مي‌كنند اطلاع‌ از وضع‌ دنيا و انقلابهاي‌ جهان‌ و حوادث‌ بعد از انقلاب‌ و گرفتاريهاي‌ عظيم‌ اجتناب‌ناپذير آن‌ ندارند چنانچه‌ اطلاع‌ صحيح‌ از تحولاتي‌ كه‌ همه‌ به‌ سود اسلام‌ است‌ ندارند ـ و چشم‌ بسته‌ و بيخبر امثال‌ اين‌ مطالب‌ را شنيده‌ و خود نيز با غفلت‌ يا عمد به‌ آنان‌ پيوسته‌اند.

اينجانب‌ توصيه‌ مي‌كنم‌ كه‌ قبل‌ از مطالعة‌ وضعيت‌ كنوني‌ جهان‌ و مقايسه‌ بين‌ انقلاب‌ اسلامي‌ ايران‌ با ساير انقلابات‌ و قبل‌ از آشنايي‌ با وضعيت‌ كشورها و ملتهايي‌ كه‌ در حال‌ انقلاب‌ و پس‌ از انقلابشان‌ بر آنان‌ چه‌ مي‌گذشته‌ است‌، و قبل‌ از توجه‌ به‌ گرفتاريهاي‌ اين‌ كشور طاغوتزده‌ از ناحية‌ رضاخان‌ و بدتر از آن‌ محمدرضا كه‌ در طول‌ چپاولگريهايشان‌ براي‌ اين‌ دولت‌ به‌ ارث‌ گذاشته‌اند، از وابستگيهاي‌ عظيم‌ خانمانسوز، تا اوضاع‌ وزارتخانه‌ها و ادارات‌ و اقتصاد و ارتش‌ و مراكز عياشي‌ و مغازه‌هاي‌ مسكرات‌ فروشي‌ و ايجاد بي‌بندوباري‌ در تمام‌ شئون‌ زندگي‌ و اوضاع‌ تعليم‌ و تربيت‌ و اوضاع‌ دبيرستانها و دانشگاهها و اوضاع‌ سينماها و عشرتكده‌ها و وضعيت‌ جوانها و زنها و وضعيت‌ روحانيون‌ و متدينين‌ و آزاديخواهان‌ متعهّد و بانوان‌ عفيف‌ ستمديده‌ و مساجد در زمان‌ طاغوت‌ و رسيدگي‌ به‌ پروندة‌ اعدام‌ شدگان‌ و محكومان‌ به‌ حبس‌ و رسيدگي‌ به‌ زندانها و كيفيت‌ عملكرد متصديان‌ و رسيدگي‌ به‌ مال‌ سرمايه‌داران‌ و زمينخواران‌ بزرگ‌ و محتكران‌ و گرانفروشان‌ و رسيدگي‌ به‌ دادگستريها و دادگاههاي‌ انقلاب‌ و مقايسه‌ با وضع‌ سابق‌ دادگستري‌ و قضات‌ و رسيدگي‌ به‌ حال‌ نمايندگان‌ مجلس‌ شوراي‌ اسلامي‌ و اعضاي‌ دولت‌ و استاندارها و ساير مأمورين‌ كه‌ در اين‌ زمان‌ آمده‌اند و مقايسه‌ با زمان‌ سابق‌ و رسيدگي‌ به‌ عملكرد دولت‌ و جهاد سازندگي‌ در روستاهاي‌ محروم‌ از همة‌ مواهب‌ حتي‌ آب‌ آشاميدني‌ و درمانگاه‌ و مقايسه‌ با طول‌ رژيم‌ سابق‌ با در نظر گرفتن‌ گرفتاري‌ به‌ جنگ‌ تحميلي‌ و پيامدهاي‌ آن‌ از قبيل‌ آوارگان‌ ميليوني‌ و خانواده‌هاي‌ شهدا و آسيب‌ديدگان‌ در جنگ‌ و آوارگان‌ ميليوني‌ افغانستان‌ و عراق‌ و با نظر به‌ حصر اقتصادي‌ و توطئه‌هاي‌ پي‌ در پي‌ امريكا و وابستگان‌ خارج‌ و داخلش‌ (اضافه‌ كنيد فقدان‌ مبلّغ‌ آشنا به‌ مسائل‌ به‌ مقدار احتياج‌ و قاضي‌ شرع‌) و هرج‌ و مرجهايي‌ كه‌ از طرف‌ مخالفان‌ اسلام‌ و منحرفان‌ و حتي‌ دوستان‌ نادان‌ در دست‌ اجرا است‌ و دهها مسائل‌ ديگر، تقاضا اين‌ است‌ كه‌ قبل‌ از آشنايي‌ به‌ مسائل‌، به‌ اشكالتراشي‌ و انتقاد كوبنده‌ و فحاشي‌ برنخيزيد؛ و به‌ حال‌ اين‌ اسلام‌ غريب‌ كه‌ پس‌ از صدها سال‌ ستمگري‌ قلدرها و جهل‌ توده‌ها امروز طفلي‌ تازه‌پا و وليده‌اي‌ است‌ محفوف‌ به‌ دشمنهاي‌ خارج‌ و داخل‌، رحم‌ كنيد. و شما اشكالتراشان‌ به‌ فكر بنشينيد كه‌ آيا بهتر نيست‌ به‌ جاي‌ سركوبي‌ به‌ اصلاح‌ و كمك‌ بكوشيد؛ و به‌ جاي‌ طرفداري‌ از منافقان‌ و ستمگران‌ و سرمايه‌داران‌ و محتكران‌ بي‌انصاف‌ از خدا بيخبر، طرفدار مظلومان‌ و ستمديدگان‌ و محرومان‌ باشيد؛ و به‌ جاي‌ گروههاي‌ آشوبگر و تروريستهاي‌ مفسد و طرفداري‌ غيرمستقيم‌ از آنان‌، توجهي‌ به‌ ترور شدگان‌ از روحانيون‌ مظلوم‌ تا خدمتگزاران‌ متعهد مظلوم‌ داشته‌ باشيد؟

من‌ با جرأت‌ مدعي‌ هستم‌ كه‌ ملت‌ ايران‌ و تودة‌ ميليوني‌ آن‌ در عصر حاضر بهتر از ملت‌ حجاز در عهد رسول‌الله ـ صلي‌الله عليه‌ و آله‌ ـ و كوفه‌ و عراق‌ در عهد اميرالمؤمنين‌ و حسين‌ بن‌ علي‌ ـ صلوات‌ الله و سلامه‌ عليهما ـ مي‌باشند.

اينجانب‌ هيچ‌ گاه‌ نگفته‌ و نمي‌گويم‌ كه‌ امروز در اين‌ جمهوري‌ به‌ اسلام‌ بزرگ‌ با همة‌ ابعادش‌ عمل‌ مي‌شود و اشخاصي‌ از روي‌ جهالت‌ و عقده‌ و بي‌انضباطي‌ برخلاف‌ مقررات‌ اسلام‌ عمل‌ نمي‌كنند؛ لكن‌ عرض‌ مي‌كنم‌ كه‌ قوة‌ مقننه‌ و قضاييه‌ و اجراييه‌ با زحمات‌ جانفرسا كوشش‌ در اسلامي‌ كردن‌ اين‌ كشور مي‌كنند و ملتِ دهها ميليوني‌ نيز طرفدار و مددكار آنان‌ هستند؛ و اگر اين‌ اقليت‌ اشكالتراش‌ و كارشكن‌ به‌ كمك‌ بشتابند، تحقق‌ اين‌ آمال‌ آسانتر و سريعتر خواهد بود. و اگر خداي‌ نخواسته‌ اينان‌ به‌ خود نيايند، چون‌ تودة‌ ميليوني‌ بيدار شده‌ و متوجه‌ مسائل‌ است‌ و در صحنه‌ حاضر است‌، آمال‌ انساني‌ ـ اسلامي‌ به‌ خواست‌ خداوند متعال‌ جامة‌ عمل‌ به‌ طور چشمگير خواهد پوشيد و كجروان‌ و اشكالتراشان‌ در مقابل‌ اين‌ سيل‌ خروشان‌ نخواهند توانست‌ مقاومت‌ كنند.

من‌ با جرأت‌ مدعي‌ هستم‌ كه‌ ملت‌ ايران‌ و تودة‌ ميليوني‌ آن‌ در عصر حاضر بهتر از ملت‌ حجاز در عهد رسول‌الله ـ صلي‌الله عليه‌ و آله‌ ـ و كوفه‌ و عراق‌ در عهد اميرالمؤمنين‌ و حسين‌ بن‌ علي‌ ـ صلوات‌ الله و سلامه‌ عليهما ـ مي‌باشند. آن‌ حجاز كه‌ در عهد رسول‌الله ـ صلي‌الله عليه‌ و آله‌ ـ مسلمانان‌ نيز اطاعت‌ از ايشان‌ نمي‌كردند و با بهانه‌هايي‌ به‌ جبهه‌ نمي‌رفتند، كه‌ خداوند تعالي‌ در سورة‌ «توبه‌» با آياتي‌ آنها را توبيخ‌ فرموده‌ و وعدة‌ عذاب‌ داده‌ است‌. و آنقدر به‌ ايشان‌ دروغ‌ بستند كه‌ به‌ حسب‌ نقل‌، در منبر به‌ آنان‌ نفرين‌ فرمودند. و آن‌ اهل‌ عراق‌ و كوفه‌ كه‌ با اميرالمؤمنين‌ آنقدر بدرفتاري‌ كردند و از اطاعتش‌ سر باز زدند كه‌ شكايات‌ آن‌ حضرت‌ از آنان‌ در كتب‌ نقل‌ و تاريخ‌ معروف‌ است‌. و آن‌ مسلمانان‌ عراق‌ و كوفه‌ كه‌ با سيدالشهدا ـ عليه‌السلام‌ ـ آن‌ شد كه‌ شد. و آنان‌ كه‌ در شهادت‌ دستْ آلوده‌ نكردند، يا گريختند از معركه‌ و يا نشستند تا آن‌ جنايت‌ تاريخ‌ واقع‌ شد. اما امروز مي‌بينيم‌ كه‌ ملت‌ ايران‌ از قواي‌ مسلح‌ نظامي‌ و انتظامي‌ و سپاه‌ و بسيج‌ تا قواي‌ مردمي‌ از عشاير و داوطلبان‌ و از قواي‌ در جبهه‌ها و مردم‌ پشت‌ جبهه‌ها، با كمال‌ شوق‌ و اشتياق‌ چه‌ فداكاريها مي‌كنند و چه‌ حماسه‌ها مي‌آفرينند. و مي‌بينيم‌ كه‌ مردم‌ محترم‌ سراسر كشور چه‌ كمكهاي‌ ارزنده‌ مي‌كنند. و مي‌بينيم‌ كه‌ بازماندگان‌ شهدا و آسيب‌ ديدگان‌ جنگ‌ و متعلقان‌ آنان‌ با چهره‌هاي‌ حماسه‌آفرين‌ و گفتار و كرداري‌ مشتاقانه‌ و اطمينان‌ بخش‌ با ما و شما روبه‌رو مي‌شوند. و اينها همه‌ از عشق‌ و علاقه‌ و ايمان‌ سرشار آنان‌ است‌ به‌ خداوند متعال‌ و اسلام‌ و حيات‌ جاويدان‌. در صورتي‌ كه‌ نه‌ در محضر مبارك‌ رسول‌ اكرم‌ ـ صلي‌الله عليه‌ و آله‌ و سلم‌ ـ هستند، و نه‌ در محضر امام‌ معصوم‌ ـ صلوات‌ الله عليه‌. و انگيزة‌ آنان‌ ايمان‌ و اطمينان‌ به‌ غيب‌ است‌. و اين‌ رمز موفقيت‌ و پيروزي‌ در ابعاد مختلف‌ است‌. و اسلام‌ بايد افتخار كند كه‌ چنين‌ فرزنداني‌ تربيت‌ نموده‌، و ما همه‌ مفتخريم‌ كه‌ در چنين‌ عصري‌ و در پيشگاه‌ چنين‌ ملتي‌ مي‌باشيم‌.

و اينجانب‌ در اينجا يك‌ وصيت‌ به‌ اشخاصي‌ كه‌ به‌ انگيزة‌ مختلف‌ با جمهوري‌ اسلامي‌ مخالفت‌ مي‌كنند و به‌ جوانان‌، چه‌ دختران‌ و چه‌ پسراني‌ كه‌ مورد بهره‌برداري‌ منافقان‌ و منحرفان‌ فرصت‌ طلب‌ و سودجو واقع‌ شده‌اند مي‌نمايم‌، كه‌ بيطرفانه‌ و با فكر آزاد به‌ قضاوت‌ بنشينيد و تبليغات‌ آنان‌ كه‌ مي‌خواهند جمهوري‌ اسلامي‌ ساقط‌ شود و كيفيت‌ عمل‌ آنان‌ و رفتارشان‌ با توده‌هاي‌ محروم‌ و گروهها و دولتهايي‌ كه‌ از آنان‌ پشتيباني‌ كرده‌ و مي‌كنند و گروهها و اشخاصي‌ كه‌ در داخل‌ به‌ آنان‌ پيوسته‌ و از آنان‌ پشتيباني‌ مي‌كنند و اخلاق‌ و رفتارشان‌ در بين‌ خود و هوادارانشان‌ و تغيير موضعهايشان‌ در پيشامدهاي‌ مختلف‌ را، با دقت‌ و بدون‌ هواي‌ نفس‌ بررسي‌ كنيد، و مطالعه‌ كنيد حالات‌ آنان‌ كه‌ در اين‌ جمهوري‌ اسلامي‌ به‌ دست‌ منافقان‌ و منحرفان‌ شهيد شدند، و ارزيابي‌ كنيد بين‌ آنان‌ و دشمنانشان‌؛ نوارهاي‌ اين‌ شهيدان‌ تا حدي‌ در دست‌ و نوارهاي‌ مخالفان‌ شايد در دست‌ شماها باشد، ببينيد كدام‌ دسته‌ طرفدار محرومان‌ و مظلومان‌ جامعه‌ هستند.

برادران‌! شما اين‌ اوراق‌ را قبل‌ از مرگ‌ من‌ نمي‌خوانيد. ممكن‌ است‌ پس‌ از من‌ بخوانيد در آن‌ وقت‌ من‌ نزد شما نيستم‌ كه‌ بخواهم‌ به‌ نفع‌ خود و جلب‌ نظرتان‌ براي‌ كسب‌ مقام‌ و قدرتي‌ با قلبهاي‌ جوان‌ شما بازي‌ كنم‌.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 12:53  توسط سید حسام الدین حسینی  | 

متن كامل نامه تاريخي امام خميني به گورباچف
در روز 11 دي 1367 نامه معروف و تاريخي امام خميني خطاب به ميخائيل گورباچف آخرين رئيس جمهور شوروي در زمينه مرگ كمونيسم

نامه تاريخي امام (ره) در شرايطي خطاب به رهبر شوروي سابق نگاشته شده بود كه تحليلگران سياسي نظاره گر تجيد نظر طلبي و آغاز تحولات دنياي كمونيسم بوده ولي قادر به اظهار نظر در اين باره نبودند. رهبركبيرانقلاب اسلامي نه تنها اظهار نظر صريح در باره تحولات جهان كمونيست كرد بلكه فرمود: از اين پس كمونيسم را بايد در موزه هاي تاريخ سياسي جهان جستجو كرد.

 

متن نامه امام خميني به اين شرح است : (1 )

 

بسم الله الرحمن الرحيم .

جناب آقاي گورباچف ! صدر هيئت رئيسه اتحاد جماهير سوسياليستي شوروي

با اميد خوشبختي و سعادت براي شما و ملت شوروي از آنجا كه پس از روي كار آمدن شما چنين احساس مي شود كه جنابعالي در تحليل حوادث سياسي جهان خصوصا در رابطه با مسائل شوروي در دور جديدي از بازنگري و تحول و برخورد قرار گرفته ايد و جسارت و گستاخي شما در برخورد با واقعيات جهان چه بسا منشا تحولات و موجب به هم خوردن معادلات فعلي حاكم بر جهان گردد لازم ديدم نكاتي را يادآور شوم .هر چند ممكن است حيطه تفكر و تصميمات ديد شما تنها روشي براي حل معضلات حزبي و در كنار آن حل پاره اي از مشكلات مردمتان باشد ولي به همين اندازه هم شهامت تجديدنظر در مورد مكتبي كه ساليان سال فرزندان انقلابي جهان را در حصارهاي آهنين زنداني نموده بود قابل ستايش است و اگر به فراتر از اين مقدار فكر مي كنيد اولين مسئله اي كه مطمئنا باعث موفقيت شما خواهد شد اين است كه در سياست اسلاف خود داير بر « خدازدايي » و « دين زدايي » از جامعه كه تحقيقا بزرگترين و بالاترين ضربه را بر پيكر مردم كشور شوروي وارد كرده است تجديدنظر نماييد; و بدانيد كه برخورد واقعي با قضاياي جهان جز از اين طريق ميسر نيست . البته ممكن است از شيوه هاي ناصحيح و عملكرد غلط قدرتمندان پيشين كمونيسم در زمينه اقتصاد باغ سبز دنياي غرب رخ بنمايد ولي حقيقت جاي ديگري است . شما اگر بخواهيد در اين مقطع تنها گره هاي كور اقتصادي سوسياليسم و كمونيسم را با پناه بردن به كانون سرمايه داري غرب حل كنيد نه تنها دردي از جامعه خويش را دوا نكرده ايد كه ديگران بايد بيايند و اشتباهات شما را جبران كنند; چرا كه امروز اگر ماركسيسم در روشهاي اقتصادي و اجتماعي به بن بست رسيده است دنياي غرب هم در همين مسائل البته به شكل ديگر و نيز در مسائل ديگر گرفتار حادثه است .

جناب آقاي گورباچف بايد به حقيقت رو آورد. مشكل اصلي كشور شما مسئله مالكيت و اقتصاد و آزادي نيست . مشكل شما عدم اعتقاد واقعي به خداست . همان مشكلي كه غرب را هم به ابتذال و بن بست كشيده و يا خواهند كشيد. مشكل اصلي شما مبارزه طولاني و بيهوده با خدا و مبدا هستي و آفرينش است . جناب آقاي گورباچف براي همه روشن است كه از اين پس كمونيسم را بايد در موزه هاي تاريخ سياسي جهان جستجو كرد; چرا كه ماركسيسم جوابگوي هيچ نيازي از نيازهاي واقعي انسان نيست ; چرا كه مكتبي است مادي و با ماديت نمي توان بشريت را از بحران عدم اعتقاد به معنويت كه اساسي ترين درد جامعه بشري در غرب و شرق است به در آورد.حضرت آقاي گورباچف ممكن است شما اثباتا در بعضي جهات به ماركسيسم پشت نكرده باشيد و از اين پس هم در مصاحبه ها اعتقاد كامل خودتان را به آن ابراز كنيد; ولي خود مي دانيد كه ثبوتا اين گونه نيست . رهبر چين اولين ضربه را به كمونيسم زد; و شما دومين و علي الظاهر آخرين ضربه را بر پيكر آن نواختيد. امروز ديگر چيزي به نام كمونيسم در جهان نداريم . ولي از شما جدا مي خواهم كه در شكستن ديوارهاي خيالات ماركسيسم گرفتار زندان غرب و شيطان بزرگ نشويد. اميدوارم افتخار واقعي اين مطلب را پيدا كنيد كه آخرين لايه هاي پوسيده هفتاد سال كژي جهان كمونيسم را از چهره تاريخ و كشور خود بزداييد. امروز ديگر دولتهاي همسو با شما كه دلشان براي وطن و مردمشان مي تپد هرگز حاضر نخواهند شد بيش از اين منابع زيرزميني و رو زميني كشورشان را براي اثبات موفقيت كمونيسم كه صداي شكستن استخوان هايش هم به گوش فرزندانشان رسيده است مصرف كنند. آقاي گورباچف وقتي از گلدسته هاي مساجد بعضي از جمهوري هاي شما پس از هفتاد سال بانگ « الله اكبر » و شهادت به رسالت حضرت ختمي مرتبت صلي الله عليه و آله و سلم به گوش رسيد تمامي طرفداران اسلام ناب محمدي (ص ) را از شوق به گريه انداخت . لذا لازم دانستم اين موضوع را به شما گوشزد كنم كه بار ديگر به دو جهان بيني مادي و الهي بينديشيد. ماديون معيار شناخت در جهان بيني خويش را « حس » دانسته و چيزي را كه ماده ندارد موجود نمي دانند. قهرا جهان غيب مانند وجود خداوند تعالي و وحي و نبوت و قيامت را يكسره افسانه مي دانند. در حالي كه معيار شناخت در جهان بيني الهي اعم از « حس و عقل » مي باشد و چيزي كه معقول باشد داخل در قلمرو علم مي باشد گرچه محسوس نباشد. لذا هستي اعم از غيب و شهادت است و چيزي كه ماده ندارد مي تواند موجود باشد. و همان طور كه موجود مادي به « مجرد » استناد دارد شناخت حسي نيز به شناخت عقلي متكي است . قرآن مجيد اساس تفكر مادي را نقد مي كند و به آنان كه بر اين پندارند كه خدا نيست و گرنه ديده مي شد . لن نومن لك حتي نري الله جهره (2 ) مي فرمايد : لاتدركه الابصار و هو يدرك الابصار و هو اللطيف الخبير . (3 ) از قرآن عزيز و كريم و استدلالات آن در موارد وحي و نبوت و قيامت بگذريم كه از نظر شما اول بحث است اصولا ميل نداشتم شما را در پيچ و تاب مسائل فلاسفه بخصوص فلاسفه اسلامي بيندازم . فقط به يكي دو مثال ساده و فطري و وجداني كه سياسيون هم مي توانند از آن بهره اي ببرند بسنده مي كنم . اين از بديهيات است كه ماده و جسم هر چه باشد از خود بيخبر است . يك مجسمه سنگي يا مجسمه مادي انسان هر طرف آن از طرف ديگرش محجوب است . در صورتي كه به عيان مي بينيم كه انسان و حيوان از همه اطراف خود آگاه است . مي داند كجاست ; در محيطش چه مي گذرد; در جهان چه غوغايي است . پس در حيوان و انسان چيز ديگري است كه فوق ماده است و از عالم ماده جدا است و با مردن ماده نمي ميرد و باقي است . انسان در فطرت خود هر كمالي را به طور مطلق مي خواهد. و شما خوب مي دانيد كه انسان مي خواهد قدرت مطلق جهان باشد و به هيچ قدرتي كه ناقص است دل نبسته است . اگر عالم را در اختيار داشته باشد و گفته شود جهان ديگري هم هست فطرتا مايل است آن جهان را هم در اختيار داشته باشد. انسان هر اندازه دانشمند باشد و گفته شود علوم ديگري هم هست فطرتا مايل است آن علوم را هم بياموزد. پس قدرت مطلق و علم مطلق بايد باشد تا آدمي دل به آن ببندد. آن خداوند متعال است كه همه به آن متوجهيم گرچه خود ندانيم . انسان مي خواهد به « حق مطلق » برسد تا فاني در خدا شود.اصولا اشتياق به زندگي ابدي در نهاد هر انساني نشانه وجود جهان جاويد و مصون از مرگ است . اگر جنابعالي ميل داشته باشيد در اين زمينه ها تحقيق كنيد مي توانيد دستور دهيد كه صاحبان اين گونه علوم علاوه بر كتب فلاسفه غرب در اين زمينه به نوشته هاي فارابي (4 ) و بوعلي سينا(5 ) رحمت الله عليهما در حكمت مشا مراجعه كنند تا روشن شود كه قانون عليت و معلوليت كه هرگونه شناختي بر آن استوار است معقول است نه محسوس ; و ادراك معاني كلي و نيز قوانين كلي كه هرگونه استدلال بر آن تكيه دارد معقول است نه محسوس و نيز به كتابهاي سهروردي (6 ) رحمت الله عليه در حكمت اشراق مراجعه نموده و براي جنابعالي شرح كنند كه جسم و هر موجود مادي ديگر به نور صرف كه منزه از حس مي باشد نيازمند است ; و ادراك شهودي ذات انسان از حقيقت خويش مبرا از پديده حسي است . از اساتيد بزرگ بخواهيد تا به حكمت متعاليه صدرالمتعلهين (7 ) رضوان الله تعالي عليه و حشره الله مع النبيين والصالحين مراجعه نمايند تا معلوم گردد كه : حقيقت علم همانا وجودي است مجرد از ماده ; و هرگونه انديشه از ماده منزه است و به احكام ماده محكوم نخواهد شد . ديگر شما را خسته نمي كنم و از كتب عرفا و بخصوص محي الدين ابن عربي (8 ) نام نمي برم ; كه اگر خواستيد از مباحث اين بزرگمرد مطلع گرديد تني چند از خبرگان تيزهوش خود را كه در اين گونه مسائل قويا دست دارند راهي قم گردانيد تا پس از چند سالي با توكل به خدا از عمق لطيف باريكتر از موي منازل معرفت آگاه گردند كه بدون اين سفر آگاهي از آن امكان ندارد.

جناب آقاي گورباچف اكنون بعد از ذكر اين مسائل و مقدمات از شما مي خواهم درباره اسلام به صورت جدي تحقيق و تفحص كنيد.و اين نه به خاطر نياز اسلام و مسلمين به شما كه به جهت ارزشهاي والا و جهان شمول اسلام است كه مي تواند وسيله راحتي و نجات همه ملتها باشد و گره مشكلات اساسي شريت را باز نمايد. نگرش جدي به اسلام ممكن است شما را براي هميشه از مسئله افغانستان و مسائلي از اين قبيل در جهان نجات دهد. ما مسلمانان جهان را مانند مسلمانان كشور خود دانسته و هميشه خود را در سرنوشت آنان شريك مي دانيم . با آزادي نسبي مراسم مذهبي در بعضي از جمهوريهاي شوروي نشان داديد كه ديگر اين گونه فكر نمي كنيد كه مذهب مخدر جامعه است . (9 ) راستي مذهبي كه ايران را در مقابل ابرقدرتها چون كوه استوار كرده است مخدر جامعه است آيا مذهبي كه طالب اجراي عدالت در جهان و خواهان آزادي انسان از قيود مادي و معنوي است مخدر جامعه است آري مذهبي كه وسيله شود تا سرمايه هاي مادي و معنوي كشورهاي اسلامي و غيراسلامي در اختيار ابرقدرتها و قدرتها قرار گيرد و بر سر مردم فرياد كشد كه دين از سياست جدا ت مخدر جامعه است . ولي اين ديگر مذهب واقعي نيست ; بلكه مذهبي است كه مردم ما آن را « مذهب امريكايي » مي نامند. در خاتمه صريحا اعلام مي كنم كه جمهوري اسلامي ايران به عنوان بزرگترين و قدرتمندترين پايگاه جهان اسلام به راحتي مي تواند خلا اعتقادي نظام شما را پر نمايد.و در هر صورت كشور ما همچون گذشته به حسن همجواري روابط متقابل معتقد است و آن را محترم مي شمارد. والسلام علي من اتبع الهدي .

10 /11 /67

روح الله الموسوي الخميني

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 12:46  توسط سید حسام الدین حسینی  | 


متن کامل اعتراض امام خمینی (ره) بر علیه پذیرش کاپیتولاسیون

اگر نفوذ روحانيون باشد نمي گذارد اين ملت اسير انگليس، يك وقت باشد، اسير امريكا، يك وقت باشد. اگر نفوذ روحانيون باشد نمي گذارد كه اسرائيل قبضه كند اقتصاد ايران را، نمي گذارد كه كالاهاي اسرائيل در ايران بدون گمرك فروخته بشود.


بسم الله الرحمن الرحيم

انالله و انااليه راجعون. من تاثرات قلبي خودم را نمي توانم اظهار كنم، قلب من در فشار است؛ اين چند روزي كه مسائل اخير ايران را شنيده ام خوابم كم شده (گريه حضار) ناراحت هستم، قلبم در فشار است. با تاثرات قلبي روز شماري مي كنم كه چه وقت مرگ پيش بيايد. (گريه شديد حضار)
ايران ديگر عيد (گريه حضار) ندارد، عيد ايران را عزا كرده اند، (گريه حضار) عزا كردند و چراغاني كردند، عزا كردند و دستجمعي رقصيدند. ما را فروختند، استقلال ما را فروختند و باز هم چراغاني كردند، پايكوبي كردند. اگر من به جاي اينها بودم اين چراغاني ها را منع مي كردم، مي گفتم بيرق سياه بالاي سر بازارها بزنند، بالاي سرخانه ها بزنند، چادر سياه بالا ببرند. عزت ما پايكوب شد، عظمت ايران از بين رفت، عظمت ارتش ايران را پايكوب كردند.
قانوني در مجلس بردند؛ در آن قانون اولا" ما را ملحق كردند به پيمان وين و ثانيا الحاق كردند به پيمان وين! كه تمام مستشاران نظامي آمريكا با خانواده هايشان، با كارمندهاي فني شان، با كارمندان اداري شان، با خدمه شان، با هر كس كه بستگي به آنها دارد، اينها از هر جنايتي كه در ايران بكنند مصون هستند. اگر يك خادم امريكايي، اگر يك آشپز امريكايي مرجع تقليد شما را در وسط بازار ترور كند، زير پا منكوب كند، پليس ايران حق ندارد جلوي او را بگيرد! دادگاه هاي ايران حق ندارند محاكمه كنند! باز پرسي كنند! بايد برود امريكا! آنجا در امريكا ارباب ها تكليف را معين كنند! دولت سابق اين تصويب را كرده بود و به كسي نگفت. دولت حاضر اين تصويب نامه را در چند روز پيش از اين برد به مجلس و در چند وقت پيش از اين به سنا بردند و با يك قيام و قعود مطلب را تمام كردند و باز نفسشان در نيامد. در اين چند روز اين تصويب نامه را بردند به مجلس شورا و در آنجا صحبت هائي كردند. مخالفت هائي شد، بعضي از وكلا هم مخالفت هائي كردند، صحبت هائي كردند لكن مطلب را گذراندند، با كمال وقاحت گذراندند، دولت با كمال وقاحت از اين امر ننگين طرفداري كرد. ملت ايران را از سگ هاي امريكا پست تر كردند. اگر چنانچه كسي سگ امريكائي را زير بگيرد باز خواست از او مي كنند، اگر شاه ايران يك سگ امريكائي را زير بگيرد باز خواست مي كنند و اگر چنانچه يك آشپز امريكائي شاه ايران را زير بگيرد، مرجع ايران را زير بگيرد،بزرگتر مقام را زير بگيرد هيچ كس حق تعرض ندارد. چرا؟ براي اينكه مي خواستند وام بگيرند از امريكا، امريكا گفت اين كار بايد بشود (لابد اينجور است) بعد از سه چهار روز وام 200 ميليوني، 200 ميليون دلاري تقاضا كردند، دولت آمريكا تصويب كرد كه در ظرف پنج سال مبلغ مزبور را به دولت ايران بدهند و در عرض 10 سال، 300 ميليون بگيرند. مي فهميد يعني چه؟ دويست ميليون دلار، هر دلاري 8 تومان در عرض پنج سال وام بدهند به دولت ايران براي نظام و در عرض 10 سال سيصد ميليون، آنطور كه حساب كردند 300 ميليون دلار از ايران بگيرند يعني 100 ميليون دلار، يعني 800 ميليون تومان از ايران در ازاي اين وام نفع بگيرند؛ معذلك، ايران خودش را فروخت براي اين دلارها، ايران استقلال ما را فروخت، ما را جزء دول مستعمره حساب كرد، ملت مسلِم ايران را پست تر از وحشي ها در دنيا معرفي كرد، در ازاي وام 200 ميليون كه 300 ميليون دلار پس بدهند. ما با اين مصيبت چه بكنيم روحانيون با اين مطالب چه بكنند به كجا پناه ببرند عرض خودشان را به چه مملكتي برسانند.

كاپيتولاسيون مخالف راي ملت است:

ساير ممالك خيال مي كنند كه ملت ايران است، اين ملت ايران است كه اينقدر خودش را پست كرده است، نمي دانند اين دولت ايران است، اين مجلس ايران است، اين مجلس است كه هيچ ارتباطي به ملت ندارد، اين مجلس، سرنيزه است و اين مجلس چه ارتباطي به ملت ايران دارد، ملت ايران به اينها راي ندادند، علماي طراز اول، مراجع، بسياريشان تحريم كردند انتخابات را، ملت تبعيت كرد از اينها راي نداد؛ لكن زور سرنيزه اينها را آورد در اين كرسي نشاند.

نفوذ روحاني مضر به حال دشمنان ملت است نه خود ملت:

در يكي از كتاب هاي تاريخي كه امسال به طبع رسيده است و به بچه هاي ما تعليم مي شود، اين است كه بعد از اينكه يك مسائل دروغي را نوشته است، آخرش نوشته است كه معلوم شد كه قطع نفوذ روحانيت، قطع نفوذ روحانيون در رفاه حال اين ملت مفيد است! رفاه حال ملت به اين است كه روحانيون را از بين ببرند! همين طور است، اگر نفوذ روحانيون باشد نمي گذارد اين ملت اسير انگليس، يك وقت باشد، اسير امريكا، يك وقت باشد. اگر نفوذ روحانيون باشد نمي گذارد كه اسرائيل قبضه كند اقتصاد ايران را، نمي گذارد كه كالاهاي اسرائيل در ايران بدون گمرك فروخته بشود. اگر نفوذ روحانيون باشد نمي گذارد كه اينها سرخود يك همچنين قرضه بزرگي را به گردن ملت بگذارند. اگر نفوذ روحانيون باشد نمي گذارد اين هرج و مرجي كه در بيت المال هست، بشود. اگر نفوذ روحانيون باشد نمي گذارد كه هر دولتي هر كاري مي خواهد انجام بدهد ولو صد در صد برضد ملت باشد. اگر نفوذ روحانيون باشد نمي گذارد كه مجلس به اين صورت مبتذل در آيد. اگر نفوذ روحانيون باشد نمي گذارد كه مجلس با سرنيزه درست بشود تا اين فضاحت از آن پيدا بشود. اگر نفوذ روحانيون باشد نمي گذارد كه دختر و پسر با هم در آغوش هم كشتي بگيرند چنانكه در شيراز شده است. اگر نفوذ روحانيون باشد. نمي گذارد كه دخترهاي معصوم مردم زير دست جوان ها در مدارس باشند. اگر نفوذ روحانيون باشد نمي گذارد كه زن ها را در مدرسه مردها ببرند، مردها را در مدرسه زن ببرند و فساد راه بيندازند. اگر نفوذ روحانيون باشد توي دهن اين دولت مي زنند، توي دهن اين مجلس مي زنند، وكلا را از مجلس بيرون مي كنند. اگر نفوذ روحانيون باشد تحميل نمي تواند بشود يك عده از وكلا بر سرنوشت يك مملكتي كه حكومت كنند. اگر نفوذ روحانيون باشد نمي گذارد يك دست نشانده امريكائي اين غلطها را بكند، بيرونش مي كنند از ايران. نفوذ ايراني، نفوذ روحاني مضر به حال ملت است نخير مضر به حال شماست، مضر به حال شما خائن هاست نه مضر به حال ملت. شما ديديد با نفوذ روحاني نمي توانيد هر كاري را انجام دهيد، هر غلطي را بكنيد، مي خواهيد نفوذ روحاني را از بين ببريد. شما گمان كرديد كه با صحنه سازي ها مي توانيد كه بين روحانيون اختلاف بيندازيد نمي توانيد، اين خواب را بايد به در مرگ براي شما حاصل شود، نمي توانيد همچو كاري انجام دهيد، روحانيون با هم هستند. من به تمام روحانيون تعظيم مي كنم، دست تمام روحانيون را مي بوسم، آن روز اگر دست مراجع رامي بوسيدم، امروز دست طلاب را هم مي بوسم (گريه حضار) من امروز دست بقال را هم مي بوسم (گريه شديد حضار).

اعلام خطر به كليه اقشار ملت:
آقا من اعلام خطر مي كنم، اي ارتش ايران! من اعلام خطر مي كنم اي سياسيون ايران! من اعلام خطر مي كنم، اي بازرگانان! من اعلام خطر مي كنم، اي علماي ايران! اي مراجع اسلام! من اعلام خطر مي كنم، اي فضلا! اي طلاب ! اي مراجع! اي آقايان! اي نجف! اي قم! اي مشهد! اي تهران! اي شيراز! من اعلام خطر مي كنم، خطردار است، معلوم مي شود زير پرده چيزهايي است و ما نمي دانيم. در مجلس گفتند نگذاريد پرده ها بالا برود، معلوم مي شود براي ما خواب ها ديده اند. از اين بدتر چه خواهند كرد. نمي دانم از اسارت بدتر چه از ذلت بدتر چه؟ چه مي خواهند با ما بكنند. چه خيالي دارند اينها. اين قرضه دلار چه به سر اين ملت مي آورد اين ملت فقير ده سال 100 ميليون دلار، 800 ميليون تومان نفع پول به آمريكا بدهد! در عين حال ما را بفروشيد براي يك همچو كاري!
نظاميان امريكائي، مستشاران نظامي امريكايي به شما چه نفعي دارند آقا اگر اين مملكت اشغال امريكاست پس چرا اينقدر عربده مي كشيد، پس چرا اينقدر دم از ترقي مي زنيد اگر اين مستشاران نوكر شما هستند پس چرااز ارباب ها بالاترشان مي كنيد پس چرا از شاه بالاترشان مي كنيد اگر نوكرند مثل ساير نوكرها با آنها عمل كنيد، اگر كارمند شما هستند مثل ساير ملل كه با كارمندانشان عمل مي كنند شما هم عمل كنيد. اگر مملكت ما اشغال آمريكائيست پس بگوئيد، پس ما را برداريد بريزيد بيرون از اين مملكت. چه مي خواهند با ما بكنند اين دولت چه مي گويد به ما، اين مجلس چه كرد با ما اين مجلس غير قانوني اين مجلس محرم، اين مجلسي كه به فتواي و به حكم مراجع تقليد تحريم شده است، اين مجلسي كه يك وكيلش از ملت نيست، اين مجلسي كه به ادعا مي گويد ما از انقلاب سفيد آمده ايم. آقا كو اين انقلاب سفيد! پدر مردم را در آوردند. آقا من مطلعم، خدا مي داند كه من رنج مي برم، من مطلعم از اين دهات، من مطلعم از اين شهرستان هاي دور افتاده، از اين قم بدبخت، من مطلعم از گرسنگي خوردن مردم، از وضع زراعت مردم.

سكوت در مقابل ابرقدرت ها از معاصي كبيره است:

آقا فكري بكنيد براي اين مملكت، فكري بكنيد براي اين ملت. هي قرض روي قرض بياوريد! هي نوكر بشويد! البته دلار نوكري هم دارد، دلارها را شما مي خواهيد استفاده كنيد نوكريش را ما بكنيم. اگر ما زير اتومبيل رفتيم كسي حق ندارد به امريكائي ها بگويد بالاي چشمت ابروست لكن شماها استفاده اش را بكنيد، مطلب اين طور است. نبايد گفت اينها را آن آقاياني كه مي گويند كه بايد خفه شد، اين جا هم بايد خفه شد اين جا هم خفه بشويم ما را بفروشند و خفه بشويم قرآن ما را بفروشند و خفه بشويم والله گناهكار است كسي كه داد نزند، والله مرتكب كبيره است كسي كه فرياد نكند (گريه شديد حضار).

به داد اسلام برسيد:

اي سران اسلام به داد اسلام برسيد، اي علماي نجف به داد اسلام برسيد، اي علماي قم به داد اسلام برسيد، رفت اسلام. (گريه شديد حاضرين در مجلس) اي ملل اسلام! اي سران ملل اسلام! اي روئساي جمهور ملل اسلامي! اي سلاطين ملل اسلامي! اي شاه به داد خودت برس، به داد همه ما برسيد. ما زير چكمه امريكا برويم چون ملت ضعيفي هستيم! چون دلار نداريم! امريكا از انگليس بدتر، انگليس از آمريكا بدتر، شوروي از هر دو بدتر، همه از هم بدتر، همه از هم پليدتر.

امروز دولت آمريكا منفورترين دولت در نظر ماست:

اما امروز سر و كار ما با اين خبيث هاست، با امريكاست. رئيس جمهور امريكا بداند، بداند اين معنا را كه منفورترين افراد دنياست پيش ملت ما، امروز منفورترين افراد بشر است پيش ملت ما، يك همچنين ظلمي به دولت اسلامي كرده است، امروز قرآن با او خصم است، ملت ايران با او خصم است. دولت امريكا بداند اين مطلب را، ضايع كردند او را در ايران، خراب كردند او را در ايران.

ما را به آمريكا فروختند:

براي مستشارها مصونيت مي گيريد بيچاره وكلا داد زدند آقا از اين دوست هاي ما بخواهيد به ما اين قدر تحميل نكنند، ما را نفروشيد، ما را به صورت مستعمره در نياوريد، كي گوش داد به اينها. از پيمان وين يك ماده را اصلا ذكر نكرده اند، ماده 32 ذكر نشده است، من نمي دانم آن ماده چه است، من كه نمي دانم رئيس مجلس هم نمي داند، وكلا هم نمي دانند، نمي دانند كه قبول كردند طرح را. طرح را قبول كردند، طرح را امضا كردند، تصويب كردند اما عده اي اقرار كردند كه ما اصلا نمي دانيم چيست. (آنها هم لابد امضا نكرده باشند) آن عده ديگر بدتر از آنها بودند، يك عده جهالند اينها. رجال سياسي ما، صاحب منصب هاي بزرگ ما، رجال سياسي ما، يكي بعد از ديگري را كنار مي گذارند، الان در مملكت ما به دست رجال سياسي كه وطنخواه باشند چيزي نيست، در دست آنها چيزي نيست،ارتش هم بداند يكي تان را بعد از ديگري كنار مي گذارند، ديگر براي شما آبرو گذاشتند براي نظام شما آبرو گذاشتند كه يك سرباز امريكائي بر يك ارتشبد ما مقدم است يك آشپز امريكائي بر يك ارتشبد ما مقدم شد در ايران ديگر براي شما آبرو باقي ماند اگر من بودم استعفا مي كردم، اگر من نظامي بودم استعفا مي كردم، من اين ننگ را قبول نمي كردم، اگر من وكيل مجلس بودم استعفا مي كردم.

قطع نفوذ روحاني قطع يد رسول الله است:

بايد نفوذ ايراني ها قطع بشود! بايد مصونيت براي آشپزهاي امريكائي، براي مكانيك هاي امريكائي براي اداري امريكائي، اداري و فني، مامورين، كارمندان اداري، كارمندان فني براي خانواده هايشان مصونيت باشد لكن آقاي قاضي در حبس باشند! آقاي اسلامي را با دستبند ببرند اين ور و آن ور! اين خدمتگزارهاي اسلام، علماي اسلام در حبس بايد باشند، وعاظ اسلام در حبس باشند، طرفداران اسلام بايد در بندرعباس حبس باشند براي اين كه اينها طرفدار روحانيت هستند، خودشان يا روحاني اند يا طرفدار روحاني. اين را در تاريخ ايران دست مردم دادند اينها، سند دست دادند كه معلوم شد رفاه حال اين ملت به اين است كه قطع نفوذ روحانيين بشود! يعني چه رفاه حال ملت در اين است كه قطع يد رسول الله... از اين ملت بشود! روحانيون خودشان چيزي نيستند كه، روحانيون هر چه دارند از رسول الله است، بايد قطع يد رسول الله از اين ملت بشود! اينها اين را مي خواهند، اين را مي خواهند تا اسرائيل با دل راحت هر كاري اين جا بكند، تا آمريكا با دل راحت هر كاري مي خواهد بكند.

تمام گرفتاري هاي ما از امريكا است:
آقا تمام گرفتاري ما از اين آمريكاست، تمام گرفتاري ما از اين اسرائيل است. اسرائيل هم از امريكاست، اين وكلا هم از امريكا هستند، اين وزرا هم از امريكا هستند، همه تعيين آنهاست، اگر نيستند چرا نمي ايستند در مقابل، داد بزنند؟

روحانيت سدي در مقابل مطامع استعمارگران:

من الان حافظه ام درست نيست، نمي توانم بفهم مطلب را خوب، الان در حال انقلاب هستم، در يك مجلس از مجالس سابق كه مرحوم مدرس، مرحوم آسيد حسن مدرس در آن مجلس بود، اولتيماتومي از دولت روس آمد به ايران كه اگر فلان قضيه را انجام ندهيد (كه من حالا هيچي از آن را يادم نيست) ما از فلان جا كه قزوين ظاهرا بوده است مي آئيم به تهران و تهران را مي گيريم و دولت ايران هم فشار آورد به مجلس كه بايد اين را تصويب كند. يكي از مورخين، مورخين آمريكائي مي نويسد كه: يك روحاني با دست لرزان آمد پشت تريبون ايستاد و گفت: آقايان اگر بناست ما از بين برويم چرا با دست خودمان برويم، رد كرد. مجلس به واسطه مخالفت او جرات پيدا كرد و رد كرد و هيچ غلطي هم نكردند. روحاني اين است، يك روحاني توي مجلس بود نگذاشت آن قلدر شوروي را، روسيه سابق را، پيشنهاد اولتيماتومش را يك روحاني ضعيف، يك مشت استخوان رد كرد. امروز هم بايد روحاني نباشد، براي همين قطع يد روحاني بايد بكنند تا به آمال و آرزوي خودشان برسند، من چه بگويم؟!

بر ملت است كه فرياد بزند چرا ما را فروختيد:

اين قدر انباشته است مطالب، اين قدر مفاسد در اين مملكت زياد است كه من با اين حالم، با اين سينه ام، با اين وضعم نمي توانم عرضه بكنم، نمي توانم مطالب را به آن مقداري كه مي دانم به عرض شما برسانم؛ لكن شما موظفيد به رفقايتان بگوئيد، آقايان موظفند ملت را آگاه كنند، علما موظفند ملت را آگاه كنند، ملت موظف است كه در اين امر صدا در بياورد، با آرامش عرض برساند، به مجلس اعتراض كند، به دولت اعتراض كند كه چرا يك همچنين كاري كرديد چرا ما را فروختيد مگر ما، بنده شما هستيم؟

دولت و مجلس غيرقانوني و خائن به اسلام و ملتند:

شما كه وكيل ما نيستيد، وكيل هم بوديد، اگر خيانت كرديد به مملكت خود به خود از وكالت بيرون مي رويد، اين خيانت به مملكت است. خدايا اينها خيانت كردند به مملكت ما. خدايا دولت به مملكت ما خيانت كرد، به اسلام خيانت كرد، به قرآن خيانت كرد. وكلاي مجلسين خيانت كردند، آنهايي كه موافقت كردند با اين امر، وكلاي مجلس سنا خيانت كردند، اين پيرمردها، وكلاي مجلس شورا آنهائي كه راي دادند خيانت كردند به اين مملكت، آنها وكيل نيستند، دنيا بداند اينها وكيل ايران نيستند اگر هم بودند من عزلشان كردم، از وكالت معزولند، تمام تصويب نامه هائي كه تا حالا نوشته اند، تمامش غلط است. از اول مشروطه تا حالا بر حسب نص قانون، به حسب نص قانون، قانون را اگر قبول دارند به حسب نص، به حسب نص قانون، بر حسب اصل دوم متمم قانون اساسي تا مجتهدين نظارت نكنند در مجلس، قانون هيچي نيست، كدام مجتهد نظارت مي كند الان اگر پنج تا ملا تو اين مجلس بود، اگر يك ملا تو اين مجلس بود تو دهن اينها مي زد، نمي گذاشت اين كار بشود. من به آنان كه به ظاهر مخالفت كردند، اين حرف را دارم به آنها، چرا آقا خاك تو سرتان نريختيد چرا پا نشديد يقه آن مردك را بگيريد همين من مخالفم و سر جاي خود بنشينيد و آن همه تملق بگوئيد! مخالفت اين است. بايد هياهو كنيد، بايد بريزيد وسط مجلس، به هم بايد بپريد كه نگذرد اين مطلب، به صرف اينكه من مخالفم درست مي شود! ديديد كه مي گذرد، پس نگذاريد يك همچون مجلسي وجود پيدا كند، از مجلس بيرونشان كنيد. ما اين قانوني را كه در مجلس واقع شد، قانون نمي دانيم. ما اين مجلس را مجلس نمي دانيم، ما اين دولت را دولت نمي دانيم، اينها خائنند به مملكت ايران، خائنند.

خداوندا امور مسلمين را اصلاح كن. خداوندا ديانت مقدسه اسلام را عظمت به آن عنايت فرما. خدايا اشخاصي كه خيانت مي كنند به اين آب و ملك، خيانت مي كنند به اسلام، خيانت مي كنند به قرآن، آنها را نابود كن.

والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 12:37  توسط سید حسام الدین حسینی  | 

(تاریخچه انقلاب اسلامی ایران)

 

انقلاب در لغت بمعنی دگرگونی است، و آن عبارت است از قیام اکثریت مردم یک جامعه علیه حکومت یک کشور، قیام امری غریزی است که ملتی وقتی شئونات خود را در خطر دید قیام میکند و تاریخ جامعه خود را تغیر میدهد و انقلاب اسلامی ایران از این نوع بود که وقتی اخالقیات و شئونات مذهبی تهدید این قیام بوجود آمد، ریشه انقلاب اسلامی ایران را بایستی از سالهای بسیار قبل مورد برسی قرار داد.

کودتای 28 مرداد 1332 ، رفراندم انقلاب سفید 1341 و جزء آنها، اما آنچه به شعله ور شدن این انقلاب دامن زد احیای کاپیتولاسیون(1) در ایران بود.و بدنبال آن امام خمینی (ره) به افشاء ماهیت خیانتکارانه این موضوع و رژیم پرداختند.

قیام 15 خرداد سال 1342 و بدنبال آن تبعید امام سرآغاز اوج مخالفتهای مردم با اعمال خیانتکارانه رژیم وقت بود که موقتاً سرکوب گردید اما هماننده آتش زیر خاکستر ماند تا اینکه در سال 1356 اعتراضات مردم شدت گرفت و در 22 بهمن به پیروزی منجر شد.رشد فزاینده فسادهای اخلاقی و اجتماعی مردم را به تنگ آورد، قیام 19 دی ماه مردم قم در اعتراض به مقاله ای توهین آمیز در یکی از نشریات پر تیتراژ و کشتار بیرحمانه رژیم و بدنبال آن قیام مردم تبریز در 29 بهمن 56 و سرایت آن به سایر شهرها موج عظیم اعتراضات و قیام های مردمی را بدنبال داشت.

 

( روزشمار انقلاب در سال1357)

 

4 شهریور: استعفای دولت آموزگار و انتصاب شریف امامی به نخست وزیری.

5 شهریور: تغییر تاریخ شاهنشاهی به تاریخ هجری شمسی.

13 شهریور: راهپیمایی میلیونی مردم تهران در اعتراض به اعمال رژیم.

17 شهریور: کشتار بیرحمانه مردم در میدان شهدا.

1 مهر: اعتصاب روزنامه نگاران جهت کسب آزادی.

3 مهر: انحلال تشکیلات حزب رستاخیز.

13 مهر: حرکت امام از نجف اشرف به سوی کویت و سپس بطرف پاریس.

14مهر: ورود امام خمینی(ره) به پاریس و اقامت در نوفل لوشاتو.

3 آبان: آزادی 1126 زندانی سیاسی بر اثر فشارهای روزافزون توده های مردمی.

9آبان: قطع صدور نفت ایران به خارج.

13 آبان: حوادث خونین دانشگاه تهران، مقدمه تعویض نخست وزیر.

15 آبان: استعفای دولت شریف امامی و روی کار آمدن دولت نظامی ازهاری.

11 آذر:(اول محرم) راهپیمائی ها و اعتراضات میلیونی مردم و کشتار بیرحمانه آنان(حدود 3000 شهید).

20 آذر:(عاشورا) راه پیمائی 20 میلیونی مردم در اعتراض به اعمال رژیم و خواستار استقرار حکومت جمهوری اسلامی.

12 دی: جایگزینی شاهپور بختیار بجای ازهاری.

18 دی: تشکیل شورای سلطنت.

26 دی: خروج شاه از کشور.

12 بهمن: ورود امام به میهن، آغاز دهه فجر، برپایی بزرگترین استقبال تاریخ.

16 بهمن: تعیین دولت موقت از سوی امام با نخست وزیری مهندس بازرگان.

22 بهمن: سرنگونی حکومت 2500 سال شاهنشاهی و آغاز حکومت اسلامی.

 

 ( مشاهیرانقلاب اسلامی ایران )

 

اگر بخواهیم تمام مشاهیر را در این بخش توضیح دهیم،امری غیر ممکن خواهد بود و در واقع باید شرح حال تمام مردم مسلمان ایران نوشته شود،چه به قول امام خمینی (ره) رهبر ما ان کودک 12 ساله ای است که نارنجک به خود بست و خود را در زیر تانک دشمن انداخت.

در این بخش به شرح حال مشاهیر انقلاب اسلامی ایران میپردازیم.( زمان مشروطه و انقلاب اسلامی).

 

(1) کنی، حاج ملا علی:

 

از علمای طراز اول و از مخالفان سرسخت میرزا حسن خان سپهسالار وزیر ناصرالدین شاه بود که با مخارج گزاف، شاه را به سفرهای اروپا وا میداشت.ایشان به سال 1220 ه.ق در کن متولد و در 1306 ه.ق در تهران وفات یافتند، از تاّلیفات وی میتوان به الاستصحاب، تحقیق الدالائل فی شرح تلخیص المسائل، القضاء و الشهادت، الطهارة و الصلوة اشاره کرد.

 

(2) بروجردی، آیت الّله حسین:

 

حاج آقا حسین بروجردی از سادات طباطبائی است که نصب آنها بی واسطه به حضرت امام حسن مجتبی(ع) میرسد.در ماه سفر سال1229 ه.ق در بروجرد متولد شد، برای تکمیل معلومات به اصفهان رفت در 1318 ه.ق به نجف اشرف عزیمت نمود و در محضر آیت الّله خراسانی به تحصیل علوم پرداخت.در1328 ه.ق به ایران مراجعت و مرجع تقلید عده زیادی از اهالی ایران گردید.ایشان از سال 1363 ه.ق در قم ساکن شدند، ایشان از بانیان مسجد اعظم قم میباشند، ایشان در فروردین ماه 1340 ه.ش وفات یافت.

 

(3) خوانساری، آیت الّله سید تقی:

 

حاج سید تقی خوانساری در 1305 ه.ش در خوانسار متولد شد، در همانجا به تحصیل علوم پرداخت، سپس عازم نجف اشرف گردید، در جنگ جهانی اول در جبهه بین النهرین جنگید ولی سرانجام بدست قوای متفقین اسیر و به هند تبعید گردید، پس از رهایی از تبعید و حبس به ایران برگشت و به ارک رفت، در 1340 ه.ق که حوزه علمیه قم بهمت آیت الّله حائری تاًسیس گردید ایشان در آنجا به تدریس علوم الهی پرداخت و پس از فوت آیت الّله حائری ریاست حوضه علمیه قم را بعهده گرفت، ایشان در سال 1371 ه.ق وفات یافت.

 

(4) بهبانی، سید عبد الّله:

 

ایت الّله عبد الّله بهبهانی از روحانیون طراز اول تهران و رهبر بزگ آزادیخواهان در انقلاب مشروطه ایران بود.نخست رهبری مشروطه طلبان را بعهده داشت ولی برای سریعتر کردن روند انقلاب مشروطیت با روحانی مبارز ایت الّله سید محمد طباطبائی متحد شدند. ایشان پس از پیروزی مشروطه در شب شنبه 24 تیر ماه سال 1288 خورشیدی بوسیله چند نفر تروریست در خانه خود بشهادت رسید. قاتل ایشان شخصی بنام رجب سرائی بود که این شخص نیز خود در جنگی که در تبریز اتفاق افتاد بوسیله سربازان روسیه تزاری به قتل رسید.

 

(5) طباطبائی، سید محمد:

 

آیت الّله سید محمد طباطبائی فرزند مرحوم سید صادق طباطبائی از بزرگان مشروطیت و از آزادیخواهان و روحانیون معروف ایران است.در نهضت مشروطیت رهبری عده زیادی از آزادیخواهان را بعهده داشت.پس از مجاهدت های زیاد به اتفاق آیت الّله بهبهانی انقلاب مشروطیت را بثمر رساندند.وی مردی دانشمند و فقیه و آشنا به اصول حکمت اسلامی بود.ایشان در 1339 ه.ق وفات یافت و مزار ایشان در حرم حضرت عبدالعظیم در شهر ری در مقبره خانوادگی وی میباشد.

 

(6) مدرس، سید حسن:

 

روحانی مبارز شهید سید حسن مدرس در 1278 ه.ق در قری سرابه کچو از توابع اردستان در خانواده ای روحانی چشم به جهان گشود.ابتدا برای تحصیلات ابتدائی به قمشه و سپس جهت ادامه تحصیلات به اصفهان رفت در1311 ه.ق برای ادامه تحصیلات عالیه علوم اسلامی عازم نجف اشرف گردید.پس از بازگشت از نجف به تدریس فقه و اصول پرداخت.در 1328 ه.ق از طرف علما به مجلس شورای ملی راه یافت.در دوره کودتای رضا خان، مدرس که از مخالفان حکومت زور و استبداد بود دستگیر و به قزوین تبعید گردید و 3 ماه نیز در زندان بود.مدرس فردی بیباک و برای از بین بردن خفقان مصرانه تلاش میکرد، با استیضاح ایشان بود که کابینه مستوفی الممالک مجبور به استفا گردید.مقاومتهای پی در پی وی در مقابل زور و استبداد، رژیم را بر آن داشت تا این روحانی وارسته و آزادیخواه را به یکی از روستاهای مشهد مقدس تبعید و زندانی شدن در 27 رمضان 1317 ه.ش به دستور رضا خان، ایادی وی این مجاهد بزرگ را مسموم و سپس با عمامه خفه کردند.از سخنان ایشان است ( سیاست ما عین دیانت ما و دیانت ما عین سیاست ما است).امام خمینی(ره) در در مورد این روحانی بزرگ مقام می فرماید : تا تاریخ زنده است مدرس زنده است.

 

(7) مصدق، دکتر محمد:

 

وی فرزند وزیر دفتر و از رجال سرشناس ایران است.در اسفند 1329 ه.ش و 1331 و 1332 نخست وزیر بود، ملی شدن نفت ایران در 29 اسفند 1329 از اقدامات وی می باشد، در جریان کودتای 28 مرداد 1332 دستگیر، ابتدا به 3 سال حبس محکوم وسپس به روستای احمد آباد در نزدیکی تهران(زادگاه وی) تبعید و در همانجا نیز درگزشت.

 

(8)امام خمینی،آیت الّله روح الّله الموسوی:

 

رهبر انقلاب اسلامی در 20 جمادی الثانی 1320 قمری مصادف با سالروز تولد بانوی بزرگوار اسلام حضرت فاطمه(س) در شهر خمین متولد شدند.دروس مقدماتی را در خمین آموخته و در 19 سالگی به اراک رفته و تحصیلات دینی را ادامه دادند،در 1340ه.ق به قم رفتند و در27 سالگی به درجه اجتهال نایل امدند.

بدنبال وقایع 15 خرداد42ه.ش در13آبان1343ه.ش به ترکیه تبعید شدند.سپس در نجف اشرف رهبری انقلاب را در تبعید بعهده گرفته و پس از هجرت به پاریس در22بهمن 1357انقلاب را به پیروزی رساندند.امام خمینی(ره) در ساعت22 و بیست دقیقه 13 خرداد 1368 دار فانی را وداع گفتند.ایشان کتب و نوشته های زیادی در مورد فقه و عرفان و فلسفه دارند، اشعار عارفانه ایشان نیز زبانزد خاص و عام میباشد.

 

(9) باهنر،دکتر محمد جواد:

 

در 1312 در کرمان متولد شد،تحصیلات مقدماتی را در این شهر اموخت،در20 سالگی به قم عزیمت کرد و دروس فقه را در محضر امام خمینی(ره) به پایان رساند و در محضر آیت الّله بروجردی و طباطبایی تحصیل نمود، سپس دانشگاه الهیات و امور تربیتی را به پایان رساند. مدتی دستگیر و در زندان قزل قلعه زندانی شد، در تاًلیف کتب درسی آموزش و پرورش فعالیت داشته و سپس به مبارزه علیه رژیم ادامه داد، در مرداد 1360 در زمان ریاست جمهوری شهید رجایی به نخست وزیری برگزیده شد و در 8 شهریور همان سال در انفجار کاخ نخست وزیری به شهادت رسید.

 

(10) حسینی بهشتی، آیت الّله سید محمد:

 

در آبان ماه 1307 در اصفهان متولد شد، تا سال 1320 به تحصیل پرداخت ، در 1321 طلبه شد ، پس از آموختن ادبیات عرب و منطق و اصول برای ادامه تحصیل راهی قم شد و دروس فقه را در محضر امام خمینی (ره) و محقق داماد و مرحوم آیت الّله بروجردی و طباطبائی آموخت، سپس وارد دانشگاه الهیات گردید و زبان انگلیسی را هم بخوبی فرا گرفت، سپس به هامبورگ رفت و در آنجا جمعیت اسلامی دانشجویان را رهبری کرد.در جریان انقلاب اسلامی از افراد فعال روحانی بشمار میرفت، پست های حساسی را در شورای انقلاب و دیوان عالی کشور بعهده گرفت و پلیس قضائی را تاًسیس کرد.در 7 تیر 1360 در فاجعه انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی شهید شد.

 

(11) خامنه ای،آیت الّله سید علی:

 

در سال 1318ه.ش در مشهد متولد شدند،از همان دوران نوجوانی به لباس روحانیت ملبس شدند،از 4 سالگی به مکتب رفته و قرائت قران کریم را شروع کردند،از 12 سالگی به آموختن دروس دینی پرداختند،در سال1337 به قم رفته تا سال 43 ادامه تحصیل داده و سپس به مشهد مراجعت و مشغول تدریس شدند، از سال 1341 وارد مبارزه جدی با رژیم شدند،در دورا ن انقلاب خدمات و اقدامات ارزنده ای انجام داده و به فرمان امام به سمت امام جمعه تهران منصوب شدند، پس از شهادت مرحوم رجایی با راًی اکثریت امت به ریاست جمهوری اسلامی ایران برگزیده شدند،ایشان پس از ارتحال امام خمینی(ره) ، در در 15 خرداد 1368 با اکثریت قاطع نمایندگان مجلس خبرگان به مقام رهبری جمهوری اسلامی ایران برگزیده شدند.

 

(12) دستغیب، آیت الّله سید عبدالحسین:

 

در شیراز متولد شد،پس از آموختن ادبیات و سطوح عازم نجف اشرف گردید، پس از خاتمه تحصیلات و اخذ اجازه اجتهاد به شیراز مراجعت نمود، ریاست حوزه علمیه فارس و نمایندگی امام را در آن استان بعهده داشت،از شهید دستغیب آثار زیادی باقی مانده است که از ان جمله میتوان به حقایقی از قرآن، معراج، معاد،گناهان کبیره و غیره اشاره کرد، این روحانی مبارز بدنبال جریانات 15 خرداد 42 بازداشت شد و مدتی نیز در سال 57 در تهران زندانی بود.در 20 آذر 1360 هنگامی که عازم محل برگزاری نماز جمعه بود شهید گردید.

 

(13) رجائی، محمد علی:

 

در قزوین متولد شد، در 14 سالگی به تهران امد،همزمان با ادامه تحصیلات به کار و فعالیت پرداخت، سپس وارد نیروی هوائی شد ولی بعلت فعالیت های مذهبی تصفیه گردید، بعد به شغل معلمی روی آورد چندین بار دستگیر و زندانی شد و همزمان با قیام مردم در سال 57 از زندان مرخص شد.پس از پیروزی انقلاب در پست وزارت آموزش و پرورش سپس در سمت نخست وزیر انجام وظیفه کرد در مرداد ماه 1360 به عنوان دومین رئیس جمهور ایران اسلامی برگزیده شدو در 8 شهریور همان سال در انفجار دفتر نخست وزیری به شهادت رسید.

 

(14) طالقانی، آیت الّله سید محمود:

 

در دهستان گلیرد از توابع طالقان بدنیا آمد، در قم به درجه اجتهاد نائل آمد،چندین بار دستگیر و زندانی شد، در آبان ماه 57 با قیام مردم از زندان آزاد گردید،در 5 مرداد 1358 اولین نماز جمعه را در دانشگاه تهران برگزار کرد،از ایشان اثار زیادی بجا مانده است از جمله پرتوی از قرآن ، در شهریور 1358 رحلت نمود.

 

(15) مدنی، سید اسد الّله( اولین شهید محراب انقلاب اسلامی ایران ):

 

در آذر شهر از توابع تبریز به دنیا آمد، برای تحصیل علوم دینی عازم قم شد و در آنجا تحصیلات خود را به پایان رساند، سپس در حوزه علمیه نجف بتدریس پرداخت. در 1349 به ایران آمد و بر اثر مبارزات زیادی که کرد به کنگان تبعید گردید، پس از پیروزی انقلاب به نمایندگی از همدان به مجلس خبرگان راه یافت.پس از شهادت آیت الّله قاضی طباطبائی به عنوان امام جمعه تبریز انتصاب گردید، سرانجام در 21/6/60 در محراب عبادت در نماز جمعه بر اثر انفجار نارنجک به شهادت رسید.

 

(16) مطهری،استاد حجت الاسلام مرتضی:

 

در فریمان مشهد متولد شد،ابتدا در حوضه علمیه مشهد سپس در قم به تحصیل پرداخت، از آبان 1334 در دانشکده معقول و منقول به تدریس پرداخت.استاد احاطه کامل به حکمت، فلسفه و فقه و..... داشتند و اشارات و شفا بوعلی را در دوره دکتری تدریس میکردند، در جریان 15 خرداد 42 دستگیر و زندانی شد.در جریان انقلاب جزو اعضای شورای انقلاب بود، پس از پیروزی انقلاب نیز در شورای انقلاب و تدریس و تحقیق متون علمی و ادبی به فعالیت ادامه داد. سرانجام در 12 اردیبهشت 1358 به دست گروه فرقان شهید شد، از استاد مطهری متجاوز از 50 جلد کتاب بیادگار مانده است.

 

(17) مفتح، حجت الاسلام دکتر محمد:

 

در همدان بدنیا آمد، پس از تحصیلات ابتدائی و مقدماتی عازم قم شد و در حوضه علمیه به تحصیل پرداخت، دوره علوم جدید را نیز گزراند و در رشته فلسفه به درجه دکتری نائل آمد. از سال 1348 در دانشگاه تهران به تدریس پرداخت، در سال 54 زندانی و سپس به زاهدان تبعید شد.در نماز عید فطر 57 در قیطریه از پیش کسوتان راه پیمایی مردم انقلابی بود و 2 ماه نیز در این سال زندانی شد. در جریان انقلاب وپس از آن نقش های فعال و ارزنده ای بعهده داشت، این استاد در 27/9/58 هنگام ورود به دانشکده بضرب گلوله شهید شد.

 

(18) هاشمی رفسنجانی، حجت الاسلام اکبر:

 

در 1313 ه.ش در روستای نوق از توابع رفسنجان بدنیا آمد.از 5 سالگی به مکتب رفت، در 1327 در قم بتحصیل علوم دینی پرداخت، در طول مبارزات روحانیت مبارز چندین بار دستگیر و زندانی شد، در جریان انقلاب اسلامی و پیروزی آن نقش فعالی داشت.پس از پیروزی انقلاب به نمایندگی مجلس شورای اسلامی انتخاب و دو دوره  ریاست مجلس را بعهده داشته اند.حجت الاسلام والمسلمین هاشمی رفسنجانی در مرداد ماه 1368 با اکثریت قاطع آراء مردم به ریاست جمهوری اسلامی ایران انتخاب گردیدند.

 

(19) هاشمی نژاد، حجت الاسلام سید عبدالکریم:

 

در بهشهر متولد شد.علوم دینی را در مشهد و قم فرا گرفت، هنگام شروع مبارزات مردم ایران بعنوان فردی فعال از حوزه علمیه مشهد در این مبارزات نقش موًثری بعهده داشت، وی سالهای زیادی از عمر خود را در تدریس و آموزش علوم اسلامی گزراند و مدتی نیز ریاست حوزه علمیه مشهد را بعهده داشت.در 8 مهر ماه 1360 هنگام خروج از حوضه علمیه مشهد به شهادت رسید.

 

( سلام و درود خداوند بر شهدای راه انقلاب و اسلام )

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 12:30  توسط سید حسام الدین حسینی  |