استراتژي امام (ره) در برخورد با آمريكاالف) آمريكا1) لزوم مقابله با استراتژي بحران از درون آمريكا و دشمنان حريف هاي ما كه كار كشته و كار كرده و مطالعه كرده هستند ، اينها مطالعه كردند كه بايد در اين وقتي كه يك چنين انقلابي با دست خود ملت پيش آمده است كودتا نبوده است كه اختيارش را بشود يك كسي بگيرد و تحت نفوذ ديگري باشد ، با دست همين ملت بوده است و يك ملت را نمي شود مهار كرد ، بايد چه بكنند ، تا اين كه اين انقلاب را نگذارند به ثمر برسد . بايد خود انقلاب را از باطن داخل خود فاسد كنند. فعاليت الان در اين جهت است كه مي خواهند اين انقلاب را در خودش ايجاد نفاق و اختلاف كنند و مدفونش كنند و پس از اين كه خود انقلاب مدفون شد ، بيايند و يك نفري كه خودشان تعيين مي كنند ، يك كودتايي ، يك بساطي درست كنند و همان مسائل سابقش را پيش بياورند . ملت ما بايد يك مطلب را لااقل كه يك مطلب واضحي است فراموش نكند ، كه قدرت بزرگي كه منافع داشته است در ايران مطامع داشته است در ايران، منافع نفت داشته است در ايران ، منافع سوق الجيشي داشته در ايران ، يك مركزي است كه حساس است براي ابر قدرت ها ، يك چنين كشوري كه زن و مردش ، بچه و بزرگش قيام كردند و با خواست خدا و وحدت كلمه پيش بردند ، اينها حالا براي ضربه اي كه خوردند ، منافع از دستشان رفته است نمي توانند در اين محل . ديگر آن طور توطئه هايي كه پيشتر مي كردند ، زمان رژيم سابق كه اينجا را محل از براي آن چيز هايي كه مي خواستند خودشان ، پايگاههايي كه مي خواستند خودشان قرار بدهند حالا ديگر برايشان نمي شود. اينها درصدد برآمدند كه از باطن خود اين نهضت ، انقلاب يك پوسيدگي ايجاد كنند . در همه قشرهاي اعمال آنها نفوذ كردند. صحيفه نور ، ج 11 . ص 108 آني كه آنها نقشه اصلي اشان اين است كه در داخل يك كاري انجام بدهند . آمريكا مي داند كه عرضه اين را ندارد كه در ايران وارد بشود يك كاري انجام بدهد، خودش هم مي داند اين را خودشان هم ميفهمندكه ما نمي خواهيم كه سربازهاي آمريكا در خليج از بين بروند ، آقايان هم گفتند اين را انها اين مسئله را ظاهر مي كنند كه با هو و جنجال ما را از ميدان بيرون كنند. آنها خوفي ندارند ، اني كه خوف دارد اين است كه با اين شيطنت ها ايادي آنها كه باز هستند در كشور ، با اين شيطنت ها ايجاد اختلاف كنند، دو دسته كنند. صحيفه نور ، ج 19 ، ص 14 از خارج هيچ ترسي نداشته باشيد ، از داخل خودمان بترسيد از اين كه با توطئه ها شما ها را از هم جدا كنند. بلغ 3 ، ص 228 ، 1/1/59 آنچه كه من مي فهم و احتمال زياد مي دهم اين است كه آمريكا نه دخالت نظامي در ايران مي خواهد بكند و نه حصر اقتصادي ، اگر هم حصر اقتصادي بكند تا حج نمي شود ، خودش هم مي داند، لكن از راه اساسي تر پيش آمدند و آن راه اين است كه ما را از باطن خودمان آسيب پذير كند و ما را بگنداند از باطن خودمان ، از اول هم بنانشان بر همين معناست . شايد در انقلابهايي كه واقع مي شود آنهايي كه مي خواهند نفع ببرند يا ضرري كشيدند كه مي خواهند جبران كنند ، نفعشان اين باشد كه خود انقلاب را در باطن خودش آسيب برسانند. آن همه دست ها در كار اين معنا هستند ، شايد اين صحبت هايي كه در خارج مي كنند به اين كه ما دخالت نظامي مي كنيم يا حصر اقتصادي مي كنيم شايد براي اين معنا باشد كه اذهان ما را منصرف كنند آن طرف و از آن چيزي كه در كشور خودمان دارد مي گذرد غافل كنند . شما غافل از اين شياطين نباشيد كه اينها مطالعه كرده هستند ، ماها تازه وارد اين ميدان ها شديم . شماها تازه وارد اين ميدانها شديد و بر حسب آن انساني هم كه داريد آن شيطنتها كه در آن هستند كمتر وارد هستيد اينها مطالعه كردند نه ده سال و نه نه سال ، در طول تاريخي كه راه پيدا كردند ، مطالعه كردند ، نه مطالعه فقط كشورها را ، يعني مخازن اينجاها را ، اين هم يك مطالعه طولاني در آن شده قبل از اين كه اتومبيل و طياره و اين طور مسائل پيدا باشد ، اينها كارشناسهاشان را مي فرستادند در شرق و وجب به وجب اين مملكت ها را گردش مي كردند ، با شتر مي رفتند اين بيابانها را ، با قافله مي رفتند اين بيابانها را گردش مي كردند و هر جايي كه يك چيزي پيدا مي شد يادداشت مي كردند نقشه بر مي داشتند اين يك سري كارشان كه بفهمند در كشور شما چه دارد، مخازن شما چي هست . اين مال حالا نيست ، اين مال ،از سابق كه راه باز كردند دنبال اين قضيه هستند. صحيفه نور ، ج 11 ص 23 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
2- لزوم مقابله با توطئه آمريكا در جهت تفرقه بين اهل سنت و تشيع مسلمانان بايد بدانند كه پس از انقلاب اسلامي و توجه به قدرت خارق العاده اسلام ، توطئه ها و نقشه هاي آمريكا از ايجاد تفرقه بين برادران اهل سنت و تشيع و هجوم به ايران كه مركز ثقل نهضت اسلامي است تا نقشه عميق و گسترده هجوم به لبنان و آن جنايات عظيم ، همه و همه براي اسلام زدايي و تضعيف جريان است . به بيروت و لبنان خلاصه نمي شود ، كه اسلام در همه جا . در كشورهاي اسلامي خصوصا منطقه خليج فارس و حجاز مركز وحي الهي ، هدف است . هدف اول آن است كه حكام منطقه و چشم بسته در فرمان امريكا و از آن دردناكتر اسرائيل باشند و ننگ هر تحقير و نوكري را بپذيرند. در چنين جو و فاجعه عظيمي ، ملت هاي اسلامي نبايد بي تفاوت باشند و از هيچ كوششي درراه حفظ اسلام و كشورهاي اسلامي نبايد دريغ كنند. صحيفه نور ، ج 17 ، ص 29 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
3- لزوم مقابله با قدرت هاي شرق و غرب به ويژه آمريكاي جهانخوار مي دانيد كه قدرتمندان شرق و غرب خصوصا آمريكاي بازيگر ، مارهاي زخم برداشته از جمهوري اسلامي هستند كه از اول انقلاب به هر حيله ممكن دست زدند. از حمله نظامي گرفته تا طرح يك كودتا از ترور شخصيت ها تا به آتش كشيدن مزرعه ها و مغازه ها و از انفجارات كور در كوچه ها و خيابانها تا دزدي و تجاوز و از همه بدتر و بالاتر تبليغات دامنه دار از اول انقلاب تا امروز است ، كه براي تضعيف روحيه ملت مقاوم و رزمندگان عزيز به هر نوع دروغ و تهمتي متسبت مي شوند ، ولي - بحمدالله - نه تنها هيچ يك از تيرهاي آنان به هدف نرسيد كه نتيجه معكوس داد. اكنون از چنين مارهاي زخم خورده اي نبايد غافل بود. صحيفه نور ، ج 19 ، ص 222 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
4- لزوم مقابله با ابر قدرت ها به ويژه آمريكا با تكيه بر ارزش هاي اسلامي در سالهاي طولاني ، تبليغات دامنه دار دولت هاي شرق و غرب موجب اين شد كه ملت هاي مسلم از آنان ياري بخواهند و گمان كنند كه ترقيات اين كشورهاي ضعيف ، در گرايش به يكي از اين دو ابر قدرت است ، لكن به هر طرف كه تمايل پيدا كردند ، بعد از مدتي فهميدند كه آنها جز اسير كردن اينها و بردن خزاين و غارت كردن مخازن آنها كار ديگري نمي كنند . در عصر ما ملت دريافت كه شاه به واسطه پيوندي كه با غرب مخصوصا با آمريكا دارد و همين طور با شرق . تمام مخازن ما را به باد داده است . بلكه نيروهاي انساني ما را نيز به هدر داده است و فهميده اند جنايات فوق العاده اي كه مرتكب مي شود به واسطه پيوندي است كه شاه با ابر قدرت ها دارد ، از اين جهت ملت ما بپا خواست و ساير ممالك از جمله ممالك اسلامي نيز به اين حقيقت تا توجه پيدا كردند و با مطالعه تاريخشان درك كردند كه تمام گرفتاري هايي كه ملت ها پيدا كردند از دست اين ابر قدرت ها رويگردان شده اند و اسلام كه تمام آرزوي بشر را به طور شايسته در دسترس آنها قوانين غني اي است كه هر كس به آنها توجه پيدا كند . ناچاربه اسلام گرايش پيدا خواهد كرد و مسلمين بعد از سالهاي طولاني كه در غفلت بودند ، حالا مقداري رو به بيداري گذاشتند و مقداري توجه به اسلام پيدا كردند و اميد اين هست كه توجه آنها به اسلام بيشتر بشود و اسلام را آن طور كه هست بشناسند و در صورت شناخت صحيح ، گرايشات آنها به شرق و غرب به كلي منقطع خواهد شد و براي پياده كردن احكام اسلام جانفشاني خواهند نمود . صحيفه نور . ج 14 ، صص 183 - 184 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
5- لزوم مقابله با آمريكا و صهيونيست ها و روش هاي تفرقه افكنانه آنها مسلمانان حاضر در مواقف كريمه در هر ملت و مذهب كه هستند بايد به خوبي بدانند كه دشمن اصلي اسلام و قرآن كريم و پيامبر عظيم الشان صلي لله عليه و آله و سلم ، ابر قدرت ها خصوصا آمريكا و وليده فاسدش اسرائيل است كه چشم طمع به كشورهاي اسلامي دوخته و براي چپاول مخازن عظيم زير زميني اين كشورها از هيچ جنايت و توطئه اي دست بردار نيستند و رمز موفقيت آنان در اين توطئه شيطاني ، تفرقه انداختن بين مسلمانان به هر شكل كه بتوانند مي باشد . در مراسم حج ممكن است اشخاصي از قبيل ملاهاي وابسته به خود را وادار كنند كه اختلاف بين شيعه و سني ايجاد كنند و آن قدر به اين پديده شيطاني دامن زنند كه بعضي ساده دلان باور كنند و موجب تفرقه و فساد شوند. برادران و خواهران از دو فرقه بايد هشيار باشند و بدانند كه اين كوردلان جيره خوار با اسم اسلام و قرآن مجيد و سنت پيامبر مي خواهند اسلام و قرآن و سنت را از بين مسلمين برچينند ، چرا كه اسلام و كتاب و سنت را خار راه خود و مانع از چپاولگري شان مي دانند، چرا كه ايران با پيروي از همين كتاب و سنت بود كه در مقابل آنان بپا خاست و انقلاب نمود و پيروز شد. صحيفه نور ، ج 19، ص 46 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
6- لزوم مقابله با سياست هاي اختلاف برانگيز آمريكا آمريكا مي خواهد با تمام قوا بين مسلمين اختلاف بيندازد . شما ببينيد كه در اين طرحي كه اخيرا دادند . بين طوايفي از مسلمين حكومت هاي مسلمين اختلاف واقع شد و بيشتر خواهد شد و اگر اين طرح هم شكست خورد و شكست خورده است ، طرح ديگر خواهد داد و بايد مسلمين توجه داشته باشند كه طرح آمريكايي براي شرق و براي ملل اسلامي و دولت هاي اسلامي صرفه ندارد . بايد همه مسلمين توجه كنند و به حكومت هاي خود تذكر دهند كه زير بار طرح هاي آمريكايي كه از اين به بعد ، يكي بعد از ديگري خواهد آمد ، نرود و بازي نخوردند از اين شياطين . صحيفه نور ، ج 15. ص 243 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
7- لزوم وحدت بين مستضعفان براي رفع سلطه هاي شيطاني (آمريكا و ...) مستضعفان جهان ،چه آنها كه زير سلطه آمريكا و چه آنها كه زير سلطه ساير قدرتمندان هستند اگر بيدار نشوند و دست شان را به هم ندهند و قيام نكنند ، سلطه هاي شيطاني رفع نخواهد شد و همه بايد كوشش كنيم كه وحدت بين مستضعفان در هر مسلك و مذهبي كه باشند ، تحقق پيدا كند كه اگر خداي ناخواسته سستي پيدا شود ، اين دو قطب مستكبر شرق و غرب مانند سرطان همه را به هلاكت خواهند رساند. ما عازم هستيم كه تمام سلطه ها را نابود سازيم و شما هم كوشش كنيد كه ملت ها را با حق همراه كنيد . بيانات امام در ديدار با هياتي از نيكارا گوئه ، صحيفه نور . ج 17 ، ص 249، 20 / 2/ 62 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
8- لزوم مقابله با سلطه طلبي آمريكاي جنايتكار مهمترين و درد آورترين مساله اي كه ملت هاي اسلامي و غير اسلامي كشورهاي تحت سلطه با آن مواجه است موضوع آمريكاست . دولت آمريكا به عنوان قدرتمند ترين كشورهاي جهان براي بيشتر بلعيدن ذخاير مادي كشورهاي تحت سلطه از هيچ كوششي فروگذار نمي كند. آمريكا دشمن شماره يك مردم محروم و مستضعف جهان است . آمريكا براي سيطره سياسي و اقتصادي و فرهنگي و نظامي خويش بر جهان زير سلطه ، از هيچ جنايتي خودداري نمي نمايد. او مردم مظلوم جهان را با تبليغات وسيعش كه به وسيله صهيونيسم بين الملل سازماندهي مي گردد، استثمار مي نمايد . او با ايادي مرموز و خيانتكارش ، چنان خون مردم بي پناه را مي مكد كه گويي در جهان هيچ كس جز اوو اقمارش حق حيات ندارند. ايران كه خواسته است از هر جهت با اين شيطان بزرگ قطع رابطه كند . امروز گرفتار اين جنگهاي تحميلي است . آمريكا عراق را وادار نموده است تا ما را با حصر تصادي از پاي در آورد . مع الاصف اكثر كشورهاي آسيايي هم با ما سر ستيز برداشته . ملت هاي مسلمان بايد بدانند كه ايران كشوري است كه رسما با آمريكا مي جنگد و شهداي ما ، اين جوانان و دلاوران ارتش و سپاه از ايران و اسلام عزيز در مقابل آمريكا دفاع مي كنند. صحيفه نور. ج 13، ص 84 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
9- لزوم مقابله با سياست هاي سلطه جويانه آمريكا در منطقه به دولت هاي كشورهاي اسلامي هشدار مي دهم كه از اشتباهات گذشته دست بردارند. و با يكديگر دست برادري دهند و با خضوع در مقابل خداوند تعالي و اتكال به قدرت اسلام ، دست ظالمانه جباران و غارتگران جهانخوار خصوصا آمريكا را از منطقه كوتاه كنند و اين توافق آمريكايي ، صهيونيستي ، لبناني را كه سلطه آمريكا را در منطقه استوارتر و اسرائيل را بر كشوراسلامي لبنان و پس از آن بر ساير كشورهاي اسلامي و عربي چيره خواهد كرد ، محكوم و عملا نقض نمايند و بدانند چنان كه كرارا گفته ام و شنيده ايد ، اسرائيل به اين قراردادها اكتفا نمي كند و حكومت اعراب را از نيل تا فرات غصبي مي داند و دير يا زود با كمك آمريكا به نقشه شوم خود اگر خداي نخواسته فرصت پيدا كند و حكومت هاي عربي از خواب گران بيدار نشوند ، جامه عمل مي پوشاند.
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 12:52  توسط سید حسام الدین حسینی
|
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 12:41  توسط سید حسام الدین حسینی
|
مصاحبه در سيماى جمهورى اسلامى پيرامون جمهورى اسلامى
توضيح مقاله حاضر مجموع دو مصاحبه با استاد شهيد در روزهاىپيش از برگزارى رفراندم جمهورى اسلامى است كه راقم اينسطور افتخار انجام آنها را داشته است.در تكميل اينمقاله، از يادداشتهاى باقيمانده از استاد و نيز دو كنفرانسايشان يكى در دانشكده الهيات و ديگرى در مسجد فرشتهاستفاده شده است. بنام خدا استاد!اين روزها با نزديك شدن زمان برگزارى رفراندممسائل عقيدتى و ايدئولوژيكى بسيارى،بخصوص در ميانروشنفكران مطرح شده است،بهمين مناسبت از شما دعوت كرديم تابا شركت در يك گفتگوى تلويزيونى به پارهاى از اين سؤالاتپاسخ گوييد. بعنوان اولين سؤال من از مفهوم جمهورى اسلامى شروعميكنم كه بزعم بسيارى،مفهومى گنگ و مبهم است.زيرا جمهورىبمعناى قرار داشتن حق حاكميت در دستخود مردم و بمعناىحكومت عامه مردم است.حال آنكه قيد اسلامى،اين اطلاق رامحدود و مقيد مىكند و باين ترتيب بنظر ميرسد كه مفهومجمهورى اسلامى در تعارض با موازين دمكراسى و در تعارض بامفهوم جمهورى بمعناى عام آن باشد.اينست كه ميپرسم شما چهتعريفى از جمهورى اسلامى ارائه ميدهيد؟ استاد مطهرى:احتياج زيادى به تعريف ندارد.جمهورىاسلامى از دو كلمه مركب شده است، كلمه جمهورى و كلمهاسلامى. كلمه جمهورى،شكل حكومت پيشنهاد شده را مشخصميكند و كلمه اسلامى محتواى آنرا. ميدانيم كه حكومتهاى دنيا چهدر گذشته و چه در حال حاضر،شكلهاى مختلفى داشتهاند از قبيلحكومت فردى موروثى كه نام آن سلطنت و پادشاهى استياحكومتحكيمان، متخصصان فيلسوفان و نخبگان كه اريستوكراسىناميده ميشود و يا حكومت متنفذان، سرمايه داران و قس عليهذا. يكى از اين حكومتها،حكومت عامه مردم است،يعنى حكومتى كهدر آن حق انتخاب با همه مردم است،قطع نظر از اينكه مرد يا زنسفيد يا سياه،داراى اين عقيده يا آن عقيده باشند.در اينجا فقطشرط بلوغ سنى و رشد عقلى معتبر است،و نه چيز ديگر.بعلاوه اينحكومت،حكومتى موقت است.يعنى هر چند سال يكبار بايد تجديدشود.يعنى اگر مردم بخواهند مىتوانند حاكم را براى بار دوميا احيانا بار سوم و چهارم-تا آنجا كه قانون اساسيشان اجازهميدهد-انتخاب كنند و در صورت عدم تمايل،شخص ديگرى راكه از او بهتر ميدانند انتخاب كنند. و اما كلمه اسلامى همانطور كه گفتم محتواى اين حكومت رابيان ميكند.يعنى پيشنهاد ميكند كه اين حكومتبا اصول ومقررات اسلامى اداره شود،و در مدار اصول اسلامى حركت كند. چون ميدانيم كه اسلام بعنوان يك دين در عين حال يك مكتبو يك ايدئولوژى است، طرحى استبراى زندگى بشر در همه ابعادو شئون آن.باين ترتيب جمهورى اسلامى يعنى حكومتى كه شكلآن،انتخاب رئيس حكومت از سوى عامه مردم استبراى مدتموقت و محتواى آنهم اسلامى است. اما اشتباه آنها كه اين مفهوم را مبهم دانستهاند ناشى ازاينست كه حق حاكميت ملى را مساوى با نداشتن مسلك و ايدئولوژى و عدم التزام به يك سلسله اصول فكرى درباره جهان واصول علمى درباره زندگى دانستهاند.اينان ميپندارند كه اگر كسىبه حزبى،مسلكى،مرامى و دينى ملتزم و متعهد شد و خواهاناجراى اصول و ضوابط آن گرديد آزاد و دمكرات نيست. پس اگركشور اسلامى باشد،يعنى مردم مؤمن و معتقد به اصول اسلامىباشند و اين اصول را بى چون و چرا بدانند،دمكراسى بخطر ميافتد. همانطور كه عرض كردم،مسئله جمهورى مربوط استبهشكل حكومت كه مستلزم نوعى دمكراسى است.يعنى اينكه مردمحق دارند سرنوشتخود را خودشان در دستبگيرند و اين ملازمبا اين نيست كه مردم خود را از گرايش به يك مكتب و يكايدئولوژى و از التزام و تعهد به يك مكتب معاف بشمارند.آيامعنى دمكراسى اين است كه هر فردى براى خود مكتبى داشتهباشد و يا اينكه هيچ فردى مكتبى نداشته باشد و به هيچ مكتبىگرايش پيدا نكند و اصول هيچ مكتبى را نپذيرد؟از اين آقايان بايدپرسيد آيا اعتقاد به يك سلسله اصول علمى يا منطقى يا فلسفى وبى چون و چرا دانستن آن اصول،بر خلاف دمكراسى است و يا آنچهكه بر خلاف دمكراسى است اين است كه آدمى به اصولى كه موردقبول اكثريت جامعه است اعتقاد نداشته باشد و آنها را قابل چونو چرا بداند،ولى بديگرى اجازه چون و چرا در اعتقادات وانديشههاى خود را ندهد؟ براى اكثريت قاطع ملت ايران،ايمان و اعتقاد راسخ بهاصول اسلام داشتن و بى چون و چرا دانستن آن اصول،نه گناه است ونه عيب.آنچه كه ميتواند گناه و عيب باشد،اينست كه اين اكثريتمسلمان،به اقليتبى اعتقاد،اجازه چون و چرا ندهد. (1) و اما قضاوت در اين مورد كه آيا آزادى بحد كافى بهمخالفين داده شده استيا نه،بر عهده همانهاست كه دمكراسى رامترادف با بى اعتقادى بيك مكتب ميدانند. شما در توضيحتان اشاره كرديد كه حكومت جمهورىبمعناى اقامه حاكميت همه مردم است و ميدانيم كه اين حقحاكميت ملى از دستاوردهاى ارزشمند انقلاب مشروطيت است،فكر نميكنيد با پيش كشيدن مسئله جمهورى اسلامى بعوضجمهورى مطلق،كه بالمال به حكومت طبقه روحانى منجر ميشود،اينحق حاكميت كه متعلق بعموم افراد ملت است،زيرا پا گذاشتهشود؟بعلاوه آيا به نظر شما روا نيست كه بعوض بحث مبهم ولايتفقيه كه در حكومت اسلامى مطرح است،اين اصل مترقى كهميگويد،قواى مملكت ناشى از ملت است، بكار گرفته شود؟ استاد مطهرى:خلاصه استدلال شما اينست كه مردم ايراندر انقلاب مشروطيت،حق حاكميت ملى-يعنى اينكه قواىمقننه،مجريه و قضائيه،ناشى از ملت است-را بدست آوردهاند ومعقول نيست كه اين حق را به شخص يا اشخاصى تفويض كنند.وجمهورى اسلامى يعنى حق حاكميت فقيه-يا به بيان عدهاى استبدادفقها-و اين بر ضد حاكميت ملى است و عملى ارتجاعى محسوبميشود. در پاسخ شما بايد گفت ملت ايران كه در انقلاب مشروطيتحق حاكميت ملى را كسب كرد، هرگز آنرا منافى با قبول اسلامبعنوان يك مكتب و يك قانون اصلى و اساسى كه قوانين مملكتبايد با رعايت موازين آن تدوين و تنظيم گردد،ندانست.و لهذا درمتن قانون اساسى ضرورت انطباق با قانون اسلام آمده است و درآنجا صريحا گفته ميشود كه هيچ قانونى كه بر ضد قوانين اسلامباشد،قانونيت ندارد و يا ضرورت حضور پنج فقيه طراز اول براىنظارت بر قوانين،كه در متمم قانون اساسى مندرج است،براىتامين همين نكته است.كسانى كه انقلاب مشروطيت را بر پا كردندهيچگاه اين تصريحها و تاكيدها را بر ضد دموكراسى و روحمشروطيت و حتى مقنن بودن و جعل قانون ندانستند زيرا قوانين رادر كادر اصول اسلامى وضع مىكردند. آنچه كه مهم است،اين است كه مردم خود مجرى قانونباشند حالا يا مجرى قانونى كه خودشان وضع كردهاند و يا مجرىقانونى كه فرضا بوسيله يك فيلسوف وضع شده و اين مردم آنفيلسوف و مكتب او را پذيرفتهاند و يا مجرى قانونى كه بوسيلهوحى الهى عرضه گرديده است. بنابراين اسلامى بودن اين جمهورى بهيچ وجه با حاكميتملى-كه بدوره مشروطيت اشاره كرديد-و يا بطور كلى با دمكراسىمنافات ندارد و هيچگاه اصول دمكراسى ايجاب نميكند كه بر يكجامعه ايدئولوژى و مكتبى حاكم نباشد.و ما ميبينيم كه احزابمعمولا خود را وابسته بيك ايدئولوژى معين ميدانند و اين امر رانه تنها بر ضد اصول دمكراسى نميشمارند كه به آن افتخار همميكنند.اما منشا اشتباه آنان كه اسلامى بودن جمهورى را منافى باروح دمكراسى ميدانند ناشى از اينست كه دمكراسى مورد قبولآنان هنوز همان دمكراسى قرن هيجدهم است كه در آن حقوق انسان در مسائل مربوط به معيشت و خوراك و مسكن و پوشاك،وآزادى در انتخاب راه معيشت مادى خلاصه ميشود.اما اينكهمكتب و عقيده و وابستگى بيك ايمان هم جزو حقوق انسانى استو اينكه اوج انسانيت در وارستگى از غريزه و از تبعيت از محيطهاىطبيعى و اجتماعى،و در وابستگى به عقيده و ايمان و آرمان استبكلى بفراموشى سپرده شده است. اين اشتباه،معكوس اشتباه خوارج است.آنها از مفهوم انالحكم الا لله كه به معنى اين است كه حاكميت قانون و تشريع ازناحيه خداست چنين استنباط مىكردند كه حاكميت-به معنىحكومت-هم از خداست على(ع)درباره اينها فرمود: كلمة حق يراد بها الباطل... اين آقايان هم اصل حاكميت و امارت ملى را با اصلتشريع و تدوين مكتب اشتباه كردهاند و لا بد پنداشتهاند اصل ومتمم قانون اساسى كه بالصراحه هيچ قانونى را كه بر خلاف قوانيناسلام باشد،قانونى نمىدانند،بر خلاف روح مشروطيت و حاكميتملى هستند. و اما اينكه از زير پاگذاشته شدن حق حاكميتسخن بميانآورديد بايد بگويم كه مهر اسلاميت را اكثريت قاطع ملت ايرانبر نوع نظام آينده اين مملكت زده است.مبارزه ملت ايران،تنهايك قيام عليه استيلاى سياسى و استعمار اقتصادى نبود،قيام عليهفرهنگها و ايدئولوژيهاى غربى و دنباله روى از غرب بود كه تحتعناوين فريبنده،آزادى،دمكراسى، سوسياليسم،تمدن،تجدد،پيشرفت،تمدن بزرگ و...مطرح مىشد.ملت ايران آنروز كه درتظاهرات چند ميليونى شعار جمهورى اسلامى را عنوان كرد در واقع ميخواست مهر خود يعنى مهر فرهنگ خود را به اين انقلاببزند.ميدانيم كه هويت فرهنگى يك ملت،آن فرهنگى است كهدر جانش ريشه دوانيده است و هويت ملى اين مردم اسلام است. بريدگان از اسلام اگر چه در داخل اين ملت و تحتحمايت آنهستند،اما در حقيقت از آن بريدهاند زيرا خود را از فرهنگ و روحو خواست اين ملت جدا كردهاند. حال اگر خواسته خود مردم،يعنى جمهورى اسلامى،حاكميت مردم را نقض كند بايد بگوئيم كه دمكراسى امرىمحال است زيرا هميشه وجودش مستلزم عدمش است هيچكسنميخواهد اسلامى بودن جمهورى را بر مردم تحميل كند.اينتقاضاى خود مردم است و در واقع نهضت از آن روز اوج گرفت وشورانگيز شد كه شعار و خواست مردم،استقرار جمهورى اسلامىشد.جمهورى اسلامى يعنى يك نفى و يك اثبات.اما نفى،نفىرژيم حاكم 2500 ساله و اثبات،محتواى اسلامى و توحيدىآنست. مسئله ولايت فقيه را هم كه مطرح كرديد از همين قبيلاست،ولايت فقيه به اين معنى نيست كه فقيه خود در راس دولتقرار بگيرد و عملا حكومت كند.نقش فقيه در يك كشور اسلامى،يعنى كشورى كه در آن مردم،اسلام را بعنوان يك ايدئولوژىپذيرفته و به آن ملتزم و متعهد هستند،نقش يك ايدئولوك استنه نقش يك حاكم.وظيفه ايدئولوك اينست كه بر اجراى درست وصحيح ايدئولوژى نظارت داشته باشد،او صلاحيت مجرى قانون وكسى را كه ميخواهد رئيس دولتبشود و كارها را در كادرايدئولوژى اسلام بانجام برساند،مورد نظارت و بررسى قرار ميدهد. تصور مردم آنروز-دوره مشروطيت-و نيز مردم ما از ولايت فقيه اين نبود و نيست كه فقها حكومت كنند و اداره مملكت رابدست گيرند بلكه در طول قرون و اعصار تصور مردم از ولايت فقيهاين بوده كه از آنجا كه جامعه يك جامعه اسلامى است و مردموابسته به مكتب اسلامند، صلاحيت هر حاكمى،از اين نظر كهقابليت اجراى قوانين ملى اسلامى را دارد يا نه،بايد مورد تصويبو تائيد فقيه قرار گيرد.لهذا امام در فرمان خود به نخست وزير دولتموقت مىنويسد: بموجب حق شرعى(ولايت فقيه)و بموجب راىاعتمادى كه از طرف اكثريت قاطع ملتبه من ابراز شده من رئيسدولت را تعيين مىكنم.ولايت فقيه،يك ولايت ايدئولوژيكىاست و اساسا فقيه را خود مردم انتخاب ميكنند و اين امر عيندمكراسى است.اگر انتخاب فقيه انتصابى بود و هر فقيهى فقيه بعداز خود را تعيين ميكرد جا داشت كه بگوئيم اين امر،خلافدمكراسى است.اما مرجع را به عنوان كسى كه در اين مكتبصاحب نظر استخود مردم انتخاب ميكنند. حق شرعى امام از وابستگى قاطع مردم به اسلام به عنوانيك مكتب و يك ايدئولوژى ناشى ميشود و مردم تائيد ميكنندكه او مقام صلاحيتدارى است كه ميتواند قابليت اشخاص را ازجهت انجام وظايف اسلامى تشخيص دهد.در حقيقت،حق شرعىو ولايتشرعى،يعنى مهر ايدئولوژى مردم،و حق عرفى،همانحق حاكميت ملى مردم است كه آنها بايد فرد مورد تائيد رهبر راانتخاب كنند و باو راى اعتماد بدهند. و اما آنجا كه از حكومت طبقه روحانى نام برديد،گويا دربيان شما ميان حكومت اسلامى و حكومت طبقه روحانى،اشتباهشده است.ميپرسم از كجاى كلمه اسلامى مفهوم حكومت روحانيوناستفاده ميشود؟آيا اسلام دين طبقه روحانيت است؟آيا اسلام ايدئولوژى روحانيون است؟يا ايدئولوژى انسان بما هو انسان؟ آيا واقعا روشنفكران ما،آنگاه كه با مفهوم جمهورى اسلامى روبروميشوند يا اين كلمه را ميشنوند،جمهورى به اصطلاح آخوندى درذهنشان تداعى ميشود كه تنها فرقش با ساير جمهورىها در ايناست كه طبقه روحانيون عهدهدار مشاغل و شاغل پستها هستند؟ حقيقتا اگر نمىدانستهاند و چنين تصورى را داشتهاند،جاى تعجباست و اگر ميدانستهاند و نعل وارونه ميزدهاند،جاى هزار تاسف. امروز هر بچه دبستانى اينقدر مىداند كه جمهورى اسلامىيعنى جامعه اسلامى،با رژيم جمهورى و ميداند كه جامعه اسلامىيعنى جامعه توحيدى و جامعه توحيدى يعنى جامعهاى بر اساسجهان بينى توحيدى،كه بر طبق آن،جهان ماهيت از اوئى و بهسوى اوئى دارد.و اين جهان بينى داراى يك ايدئولوژى توحيدىاست كه از آن به توحيد عملى تعبير مىشود،يعنى رسيدن انسان بهيگانگى اخلاقى و يگانگى اجتماعى،كه هر دوى اينها در آيهكريمه معروفى كه رسول اكرم(ص)در صدر نامههايش بهشخصيتهاى جهان آنرا ثبت ميكرد،مندرج است: قل يا اهل الكتاب تعالوا الى كلمة سواء بيننا و بينكم الا نعبد الا اللهو لا نشرك به شيئا و لا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله... (2) (آيه 63-آل عمران) جمله تعالوا الى كلمه سواء بيننا و بينكم توحيد نظرى وجمله الا نعبد الا الله توحيد عملى فردى و جمله و لا يتخذ بعضنابعضا اربابا... توحيد عملى اجتماعى را كه مساوى استبا آزادى و دمكراسى در اصيلترين شكلش،نشان ميدهد. گروهى ميپندارند جمهورى اسلامى مفهومى طبقاتى دارد،يعنى حكومت عدهاى از مردم(روحانيون)و اين تقويت فلسفهمادى طبقاتى است.اما اگر بعوض جمهورى اسلامى، جمهورىمطلق نام برده شود،بكار بردن همين كلمه بىطرفى جناح روحانيونرا نشان ميدهد و باين ترتيب حكومت واقعا در دست مردم قرارخواهد گرفت نه در دست طبقهاى خاص.اما همانطور كه عرضكردم،اين اشتباه ناشى از پندار باطلى است مبتنى بر اينكه حكومتجمهورى اسلامى حكومت طبقه روحانيون است.حال آنكه نه كلمهجمهورى بطور مطلق ميتواند منشاء يك تحول واقعى باشد و نهاينكه هر جا جمهورى با قيدى و پسوندى مقيد شود،تضاد پيدامىشود.بايد ديد كه آن قيد در ذات خود چه مفهومى دارد و آيا درذات خود محدوديت و محتواى طبقاتى دارد يا نه.قيد اسلام،با توجه به ذات و محتواى آن هرگز جمهورى را طبقاتى نمىكند. ×ميدانيم كه اوضاع زمانه دائما در تحول و دگرگونىاستبر اين اساس حكومت جمهورى اسلامى،چگونه مىخواهدجوابگوى مسائل پيچيده و دائما در حال تحول اقتصادى،اجتماعى، سياسى و...باشد.آيا الگوى جمهورى اسلامى در اين مورد همانضوابط و مقرراتى است كه 1400 سال پيش عرضه شده است؟آيااين قوانين كه قاعدتا تا زمان ما كهنه شدهاند قادر به رويارويى با اينمسائل هستند؟ استاد مطهرى:مسئله تحولات زمان و ثابتبودن ضوابط وقوانين اسلامى مسئلهاى است كه همواره اين شبهه را ايجاد ميكندكه چگونه ميتوان اين ثابت را با آن متغير تلفيق كرد.مسئله زمانو تغيير و تحول مسئله درستى است اما ظرافتى در آنست كه اغلب نسبتبه آن بىتوجه ميمانند.فرد انسان و همچنين جامعه انسانى،حكم قافلهاى را دارد كه دائما در حركت و طى منازل است.فرد وجامعه هيچكدام در حال سكون و ثبات و يكنواختى نيستند بنابراين اگر بخواهيم انگشتبر روى يكى از منازل بگذاريم و جامعهبشر را در يكى از منازلى كه براى مدت كوتاهى توقف كرده،براىهميشه ثابت نگاهداريم بدون شك بر خلاف ناموس طبيعت عملكردهايم. اما بايد توجه داشت كه فرق است ميان منزل و ميان راه،منزل تغيير ميكند اما آيا راه هم لزوما تغيير ميكند؟آيا مسير جامعهانسانى كه همه قبول دارند كه يك مسير تكاملى است آيا آنهمتغيير ميكند؟به بيان ديگر آيا راه هم در راه است؟و آيا بشر وجامعه بشرى هر روزى در يك جهت و در هر مرحلهاى از مراحلدر يك مسير جديد و بسوى يك هدف تازه حركت ميكند؟ پاسخ اينست كه نه،خط سير تكاملى بشر خط ثابتى استشبيه مدار ستارگان.ستارگان دائما در حال حركتند ولى آيا مدارآنها دائما در حال تغيير است آيا بايد چنين استدلال كرد كه چونستارگان در يك مدار حركت ميكنند مدار آنها هم ضرورتا بايدتغيير كند و اگر تغير نكند آن ستاره در يك نقطه ميخكوب ميشود؟ واضحست كه جواب منفى است.لازمه حركت داشتن ستاره ايننيست كه مدار ستاره هم قطعا و ضرورتا و لزوما تغيير بكند. نظير همين مسئله براى انسان و براى انسانيت مطرح است. سؤال اساسى اينست:آيا انسانيت انسان،ارزشهاى انسانى،كمالانسانى،واقعيتهاى متغير و متبدلى هستند؟يعنى همانطور كه لوازمزندگى و مظاهر تمدن روز به روز فرق ميكنند آيا معيارهاى انسانيتهم روز به روز فرق ميكنند؟آيا چيزى كه يك روز معيار انسانيتبود و قابل ستايش و تمجيد،روز ديگر از ارزش مىافتد و چيزديگرى كه نقطه مقابل اولى بود،معيار انسانيت ميشود؟ آيا فكر ميكنيد روزى در آينده خواهد آمد كه چومبه بودن ومعاويه بودن معيار نسانيتبشود و لومومبا بودن و ابو ذر بودنمعيار ضد انسانيت؟يا اينكه نه،معتقديد چنين نيست كه ابو ذربودن،از خط سير انسانيتبراى هميشه خارج بشود،بلكه انسانيتانسان دائما تكامل پيدا ميكند،و معيارهاى كاملترى براى آن پديدمىآيد. انسان بحكم اينكه خط سير تكاملش ثابت است،نه خودش،يك سلسله معيارها دارد كه بمنزله نشانههاى راهند.درستهمانگونه كه در يك بيابان بر،كه حتى كوه و درختى ندارد، نشانههايى مىگذارند كه راه را مشخص كنند اين نشانهها و اينمعيارها،هميشه نشانه و معيار هستند و دليل و ضرورتى ندارد كهتغيير بكنند. من در يكى از كتابهايم،بحثى كردهام راجع به اسلام وتجدد زندگى و در آنجا اين مسئله را روشن كردهام كه اسلام بامقتضيات متفاوت زمانها و مكانها،چگونه برخورد ميكند (3) در آنجا ذكر كردهام كه اساسا اين مسئله كه آيا زندگىاصول ثابت و لا يتغير دارد يا نه؟بر اساس يك سؤال مهم فلسفىبنا شده و آن سؤال اينست:آيا انسان لا اقل در مراحل تاريخىنزديكتر بما،يعنى از وقتى كه بصورت يك موجود متمدن يا نيمهمتمدن در آمده است،تبدل انواع پيدا كرده يا نه؟آيا انسان درهر دورهاى غير از انسان دوره ديگر است؟آيا نوع انسان تبديل به نوع ديگر ميشود؟و قهرا اگر اين تبديل امكان پذير باشد،آياهمه قوانين حاكم بر او،الا بعضى از قوانين كه فى المثل با حيوانمشترك است،عوض ميشود؟درستشبيه آبى كه تا آن هنگام كهمايع است قوانين مايعات بر آن حكمفرماست و وقتى به بخار تبديلميشود مشمول قوانين گازها ميگردد.يا آنكه نه،در طول تاريخ،نوعيت انسان ثابت مانده است و تغيير نكرده؟ اينجا نميخواهم چندان وارد مباحث فلسفى بشوم.اما اجمالاميگويم نظريه صحيح همين است كه انسان با حفظ نوعيتش درمسير تكاملى گام برميدارد.يعنى از روزى كه انسان در روى زمينپديدار شده است،نوعيت او از آن جهت كه انسان است تغييرنكرده و او به نوع ديگرى تبديل نشده است.البته انسان درجانزده و نمىزند و از اين جهتيك مسير تكاملى را طى ميكند،ولىگويى در قانون خلقت،تكامل از مرحله جسم و اندام و ارگانيزمبدنى به مرحله روانى و روحى و اجتماعى تغيير موضع داده است. از آنجا كه نوعيت انسان تغيير نميكند،بناچار يك سلسلهاصول ثابت كه مربوط به انسان و كمال اوست،خط سير انسانيت رامشخص مىسازد و بر زندگى او حاكم است،و از آنجا كه انسان درچنين مسيرى حركت ميكند و در آن،منازل مختلف را مىپيمايدبواسطه اختلاف منازل،احكام مربوط به هر منزل با منازل ديگرمتفاوت خواهد بود همين امر او را ناگزير مىسازد كه در هر منزلبشيوهاى خاص-متفاوت با ديگر منازل-زندگى كند. قوانين اسلام آنگونه كه در متن تشريعات دين منظورگرديده منزلى وضع نشده بلكه مسيرى وضع شده است،اما در عينحال براى منازل هم فكر شده و مقدمات و تمهيدات لازم براى آنهادر نظر گرفته شده است.اسلام براى نيازهاى ثابت،قوانين ثابت،و براى نيازهاى متغير،وضع متغيرى در نظر گرفته است.خصوصياتاين قوانين را باجمال در همان كتابى كه ذكرش رفت،تشريحكردهام.اينجا براى روشن شدن موضوع به ذكر مثالى اكتفاميكنم. اسلام در رابطه جامعه اسلامى با جامعههاى ديگر بهقدرتمند شدن و قدرتمند بودن و تهيه لوازم دفاع از خود،در حدىكه دشمن هرگز خيال حمله را هم نكند،توصيه كرده است. آيه: و اعدوا لهم ما استطعتم من قوة و من رباط الخيل ترهبونبه عدو الله و عدوكم (4) در واقع بيانگر اين اصل اجتماعى اسلامىاست. از سوى ديگر ميبينيم كه در فقه اسلامى بر اساس سنتپيامبر(ص)به چيزى توصيه شده است كه آنرا سبق و رمايهمينامند.يعنى شركت در مسابقه اسب دوانى و تيراندازى به منظورمهارت يافتن در امور جنگى.خود پيامبر اكرم در اين مسابقاتشركت ميكرد. حالا اگر به اصل و اعدوا لهم... توجه كنيم ميبينيم يك اصلهمواره نو و زنده است،چه در آن زمان چه در زمان ما و چه آينده. اما در مورد حكم سبق و رمايه ديگر ضرورتى ندارد كه چنينمسابقاتى به آن نيتسابق برگزار شود.يعنى به نظر ميرسد كه اينحكم ديگر مصداق ندارد و زمانش گذشته است.دليل اين امر ايناست كه سبق و رمايه«اصالت»ندارد و حكم مربوط به يكى ازمنازل است،اصالت مال و اعدوا لهم... است كه مسير را مشخص ميكند.در همين زمان ميتوان اين حكم را با توجه به شرايط زمانه باصورت اجرايى تازهاى،بمرحله اجرا درآورد. از اينگونه مثالها الى ما شاء الله داريم و تازه آن پيچ و لولائىكه به قوانين اسلام انعطاف ميدهد تا بتواند خود را با شرايط نوتطبيق دهد،بدون آنكه از اصول تخلف بشود منحصر به اينموارد نيست.من بعوض ورود به جزئيات كه به زمان زيادى نيازدارد مثال ديگرى برايتان ميزنم تا موضوع روشنتر بشود. اصلى در قرآن داريم راجع به مبادلات و كيفيت گردش ثروتدر ميان مردم كه باين تعبير در قرآن بيان شده است: لا تاكلوااموالكم بينكم بالباطل (5) يعنى نقل و انتقال مملوكها نبايد به صورتبيهوده انجام شود.يعنى اگر شما مال و ثروتى مشروع بدستآوردهايد و خواستيد آنرا بديگرى منتقل كنيد،اين نقل و انتقال بايدبصورتى باشد كه از نظر اجتماعى شكل مفيدى داشته باشد و يكىاز نيازهاى اصيل زندگى افراد جامعه را رفع كند.حالا فرض كنيدكسى بخواهد با پولى كه در اثر تلاش شرافتمندانه بدست آوردهكالايى بى مصرف و بىفايده مثلا يك گونى مورچه مرده را بخرد،آنهم براى آنكه آنرا دور بريزد،اين معامله از نظر قرآن از اساسباطل است.اما فرض كنيد زمانى بيايد كه علم بتواند از مورچهمرده استفاده بكند در آنصورت ميبينيم كه همين معامله كه تاديروز باطل و حرام بوده به معامله صحيحى تبديل ميشود.چرا؟ باين دليل كه مجتهد فقيه واقعى،مصداق حكم كلى آيه لا تاكلوا... را بطور صحيح در هر زمان تشخيص ميدهد و بر اساسآن،حكم به وجوب شرعى معامله و يا عدم آن ميدهد. نظير همين مسئله در مورد خريد و فروش خون پيش آمدهاست.در گذشته كه از خون استفادهاى نميشد معامله خون باطلبود.زيرا اكل مال به باطل محسوب ميشود.اما امروز كه در اثرپيشرفت علم،خون بصورت يك مايه حيات در آمده،ديگر نميتوانگفت معامله خون مصداق اكل مال به باطل است.بلكه در اينجابدليل عوض شدن مصداق،حكم جزئى تغيير ميكند اما حكم كلىهمچنان پا بر جا و بىتغيير باقى ميماند و بر مصاديق تازه منطبقميگردد. در انطباق احكام كلى با مصاديق جديد،اين اجتهاد استكه نقش اصلى را بازى ميكند. وظيفه فقيه اينست كه بدون انحرافاز اصول كلى،مسائل جزئى و متغير و تابع گذشت زمان را بررسىكند و بر اساس همان احكام و چهار چوبهاى اصلى كه توسط وحىعرضه شده است احكام مناسب را صادر كند. ×شما اشاره كرديد به ضوابط كلى در نظام اسلامى،كه ازوحى سرچشمه ميگيرد و مسير زندگى بشر را به بهترين نحو مشخصميكند.حال آنكه در زمان ما اين مسئله بشدت مطرح است كهاگر بتوان تلفيقى آگاهانه از دو دستاورد بزرگ تاريخ فكر بشردمكراسى و سوسياليسم-بوجود آورد،مىتوان صراط مستقيمى يافتكه انسان را از وحى بىنياز سازد. به خصوص براى شرقى مسلمان اين امكان هست كه بتواندعناصرى از معنويت اسلامى را در اين چهار چوب بگنجاند و آنرا هرچه غنىتر و كاملتر و كارآتر سازد. استاد مطهرى:دمكراسى و سوسياليسم ميان خودشاننوعى ناسازگارى-يا لا اقل توهم ناسازگارى-وجود دارد كه هنوزنتوانستهاند آن را از ميان بردارند.دمكراسى بر اساس اصالت فردحقوق فرد و آزادى فرد است و بر عكس سوسياليسم بر اصالت جمع و تقدم حق جمع بر حق فرد استوار است.يعنى خواه ناخواه آزادى فردرا و دمكراسى را سوسياليسم محدود ميكند و بالعكس. امروزه در دنيا گروهى از كشورها از دمكراسى دم ميزنند وگروهى ديگر از سوسياليسم و صاحبنظران هم اعتراف دارند كه نهدمكراسى آن دنياى به اصطلاح آزاد و ليبرال،دمكراسى واقعى استو نه سوسياليسم آن قطب ديگر،سوسياليسم اصيل است.از سوى ديگرگروه كشورهاى باصطلاح ليبرال از سوسياليسم سخنى نميگويند و اگرهم ادعاى دمكراسى و سوسياليسم داشته باشند خود به بىمحتوابودن آن اذعان دارند،و كشورهاى سوسياليستى هم بحثى دربارهدمكراسى بميان نميآورند.و آنان نيز كه مدعى نوعى سوسياليسمدمكراتيك هستند پوچى سخنشان امروزه كاملا آشكار شده است. اين مشكل كه آيا واقعا از نظر فلسفى و حقوقى بكدام يكاز دو قطب دمكراسى و سوسياليسم بايد گرايش پيدا كرد و يا اينكهايندو ديدگاه قابل جمعند يا نه،مشكلى است كه بايد از طريقفلسفى حل بشود.البته در اين زمينه مكتبهايى هستند كه بهدمكراسى و سوسياليسم هر دو گرايش دارند و ميخواهند ايندونظر را با يكديگر تلفيق كنند.ولى تلفيق ايندو مبتنى بر همانمسئله بسيار دقيق فلسفى است كه به مسئله اصالت جمع يا اصالتفرد معروف است.پيروان اين مكاتب بدنبال يافتن پاسخ اينپرسش هستند كه آيا آنچه عينيت دارد فرد است و جمع،يك وجودعرضى و اعتبارى دارد-كه البته طبيعى است در صورت مثبتبودن جواب،دمكراسى بر سوسياليسم اولويت پيدا ميكند-و يابايد نظريه مخالف را پذيرفت كه معتقد است جامعه شناسى انسانبر روانشناسى او تقدم دارد و فرد اساسا اصالتى ندارد،فرد و روح وخواست و اراده و احساس و همه چيز او توابعى و انعكاساتى هستند از يك روح جمعى حاكم و آنچه واقعا وجود دارد جامعهاست نه فرد-كه در اينصورت اولويتبا سوسياليسم خواهد بود. اما آيا شق سومى هم در كار است و آن اينكه نه فرد-منظورشخصيت فرد است نه جسم او-مستهلك در جامعه است و نه جمعفاقد اصالت و داراى وجود اعتبارى است،بلكه تركيب فرد و جامعهنوعى است كه در آن فرد اصالت و شخصيت دارد در عين اينكهجمع هم اصالت و شخصيت دارد،و تحقق شخصيت فرد در جامعهو تحقق شخصيت جامعه در فرد صورت ميگيرد،و اين سخن شبيهنكتهاى است كه فلاسفه ما در باب وحدت در عين كثرت و كثرتدر عين وحدت ميگفتند،و البته جاى بحث اين مطلب اينجا نيست. و اما آن مسئله معنويت،همانطور كه شما اشاره كرديدپيروان مكاتب خواهان تلفيق،متوجه شدند فرضا بتوانند مشكلتلفيق را حل كنند،نيازى به كادرى از معنويت وجود خواهد داشت. بنابراين نكته اساسى اينست كه اين فضاى اخلاقى و معنوى چگونهفضائى بايد باشد و چه تضمينى دارد؟آيا اين فضا مانند فضاىسبز شهر است كه با پول و كارگر ميتوان آنرا بوجود آورد،يافضائى از يك ايمان و اعتقاد و گرايش و بينش است؟و در صورتاخير اولا چه نوع گرايش و بينشى ملاك عمل و ضامن تحقق آنفضاست و ثانيا چگونه ميتوان آنرا بوجود آورد؟ در اين مورد،گروهى از پيروان مكاتب تلفيقى كه بدنبال ايجاد فضاى معنوىهستند،ميان معنويت و مذهب تفكيك ميكنند و ميگويند معنويتآنجا است كه به مسائل از ديدى انسانى بدون توجه به رنگ ونژاد و مذهب و بدون هيچگونه تعصبى نگريسته شود و حالآنكه مذهب از آن نظر كه ميان پيروان و غير پيروان فرق ميگذاردو حقوق متفاوتى ميان اين دو دسته قائل است و بعلاوه از آن نظر كه با تعصب توام است و تعصب نوعى بيمارى و ضد معنويت وضد سلامت روح و روان است قادر به ايجاد معنويت نيست.پسبايد دنيايى ساخت توام با معنويت اما منهاى مذهب.و اين نظر،همان اومانيسمى است كه جهان امروز در جستجوى آن است.اينگروه ميپندارند همين قدر كه شعارى عمومى و انسانى شد و گرايشىبه اصطلاح به اومانيسم داشت،براى ايجاد معنويت كافى است.حالآنكه ايجاد فضاى معنوى،جز با تفسيرى معنوى و روحانى از كلجهان ميسر نيست.معنويت و انسانيت صرفا يك امر منفى نيست (6) تجربه نشان داده كه شعارهاى اومانيستى تا كجا توخالى از آب درآمده است،گرايش اسرائيلى ژان پل سارتر-اين منادى اومانيسم درعصر ما-شاهد خوبى بر اين مدعاست. گروه ديگرى از پيروان اين مكاتب تلفيقى،به جنبههاىانسانى و اخلاقى عرفان گرايش پيدا كردهاند و ميخواهند براىايجاد كادر معنوى از عرفان مذاهب و بخصوص عرفان اسلامىاستفاده بكنند،يعنى معنويتى در حدود مسائل و توصيههاىاخلاقى را از مذهب اخذ كنند،بدون آنكه جهانبينى و محتواىايدئولوژيك آنرا مورد استفاده قرار دهند.اما بايد توجه داشتاگر چنين معنويتى بوسيله مذهب ديگرى قابل پياده شدن باشدبراى اسلام قابل پياده شدن نيست.اين به معناى مثله كردناسلام استبه معنى بريدن اعضاى رئيسه اسلام و در واقع ذبحآنست اسلامى كه حيات نداشته باشد و در همه شئون زندگى حضورآن احساس نشود اين اسلام،ديگر اسلام نيست. و اما در پاسخ سؤالى كه در ابتدا مطرح كرديد بذكر جملهاى از اقبال اكتفا ميكنم،اقبال ميگويد: بشريت امروز به سه چيز نيازمند است.تعبيرى روحانى ازجهان(يعنى تعبير و تفسيرى صحيح توام با معنويت از جهان و بهتعبير ديگر كه من از قرآن گرفتهام شناخت جهان به اينكه ماهيتاز اوئى و به سوى اوئى دارد) (7) دوم آزادى روحانى فرد(يعنىهمان چيزى كه نام دمكراسى بر آن ميگذارند)و بالاخره اصولىاساسى و داراى تاثير جهانى كه تكامل اجتماع بشرى را بر مبناىروحانى توجيه كند(يعنى ايدئولوژى جامع و درستى كه بتواند راهو رسم زندگى را در يك مسير تكاملى مشخص كند). اقبال به سخنان خود چنين ادامه ميدهد: مثاليگرى اروپا هرگز بصورت عامل زندهاى در حيات آن درنيامده و نتيجه آن پيدايش«من»سرگردانى است كه در مياندمكراسىهاى ناسازگار با يكديگر به جستجوى خود ميپردازد كهكار منحصر آنها بهره كشى از درويشان بسود توانگران است...ازطرف ديگر مسلمانان مالك انديشهها و كمال مطلوبهاى نهايىمبتنى بروحى ميباشند كه چون از درونىترين ژرفناى زندگى بيانميشود به ظاهرى بودن آن رنگ باطنى ميدهد.براى فرد مسلمانشالوده روحانى زندگى امرى اعتقادى است و براى دفاع از ايناعتقاد جان خود را به آسانى فدا ميكند (8) امام در يكى از سخنرانيهاى خودشان فرمودند كه من بهجمهورى اسلامى راى ميدهم نه يك كلمه بيش و نه يك كلمه كم. به نظر ميرسد آنجا كه تاكيد ميكنند نه يك كلمه كم منظورشانپسوند«اسلامى»است و شما در ابتداى اين گفتگو تذكر داديد كهقصد از بكار بردن اين كلمه،مشخص كردن محتواى رژيم آيندهاست،يعنى اصولى كه در كادر آن عمل خواهد شد.و اما اينكهفرمودند هيچ كلمهاى اضافه نشود ظاهرا كلمه«دمكراتيك» مورد نظرشان بوده،زيرا شاهد بوديم كه در اين روزها،عدهاىواژه جمهورى دمكراتيك اسلامى را بكار ميبرند و گويا قصد اماماز تاكيد بر حذف كلمه دمكراتيك،توجه دادن به تفاوتى استكه در دمكراسى غربى و آزاديهاى اسلامى وجود دارد،لطفا دراين مورد توضيح دهيد و تفاوت اين واژهها را مشخص كنيد؟ استاد مطهرى:بنده نميتوانم ادعا بكنم كه تمام نظرگاههاىامام را ميتوانم توضيح بدهم. تنها بعضى از آن نظرها را كه به آنهارسيدهام و ميدانم كه نظر امام نيز هستبرايتان توضيح ميدهم. در اسلام همانطور كه شما توجه داريد،آزادى فردى ودمكراسى وجود دارد،منتها با تفاوتى كه ميان بينش اسلامى وبينش غربى وجود دارد كه آنها را بعدا توضيح مىدهم.با توجهبه اين نكته روشن مىشود كه در عبارت جمهورى دمكراتيكاسلامى،كلمه دمكراتيك حشو و زائد است،بعلاوه،در آيندهوقتى كه مردم در دولت جمهورى اسلامى يك سلسله آزاديها ودمكراسىها را بدست آوردند،ممكن استبعضىها پيش خوداينطور تفسير بكنند كه اين آزاديها و دمكراسىها نه بدليل اسلامىبودن اين جمهورى كه به دليل دمكراتيك بودن آن حاصل شدهاست.يعنى اين جمهورى دو مبنا و دو بنياد دارد،بنيادهاىدمكراتيك و بنيادهاى اسلامى.و آنچه كه به آزادى و حقوقفردى و دمكراسى ارتباط پيدا ميكند،مربوط استبه بنياددمكراتيك اين جمهورى و نه به بنياد اسلامى آن،و در مقابل يك سلسله قواعد عبادات و معاملات وجود دارد كه به جنبه اسلامىحكومت مربوط ميشود.ما ميخواهيم تاكيد كنيم كه چنين نيست. اولا: بمصداق مصرع معروف:چونكه صد آمد،نود هم پيش ماست،وقتى كه از جمهورى اسلامى سخن بميان بياوريم به طور طبيعىآزادى و حقوق فرد و دمكراسى هم در بطن آنست.ثانيا: اساسامفهوم آزادى به آن معنا كه فلسفههاى اجتماعى غرب اعتقاد دارندبا آزادى به آن معنا كه در اسلام مطرح است تفاوت عمده و بنيادىدارد.ما كه ميخواهيم كشورى بر اساس بنيادهاى اسلامى بناكنيم،نميتوانيم اين ريزهكاريها و ظرافتها را ناديده بگيريم. در باب اينكه ريشه و منشاء آزادى و حقوق چيست،گفتهاندانسان آزاد آفريده شده،پس بايد آزاد باشد.و اما در جواب اينسؤال كه چرا همين پاسخ در مورد مثلا گوسفند صادق نيست، نظراتمتفاوتى وجود دارد.در غرب ريشه و منشا آزادى را تمايلات وخواهشهاى انسان ميدانند و آنجا كه از اراده انسان سخن ميگويند،در واقع فرقى ميان تمايل و اراده قائل نميشوند.از نظر فلاسفهغرب انسان موجودى است داراى يك سلسله خواستها و مىخواهدكه اينچنين زندگى كند،همين تمايل منشا آزادى عمل او خواهد بود. آنچه آزادى فرد را محدود ميكند آزادى اميال ديگران است.هيچضابطه و چهار چوب ديگرى نميتواند آزادى انسان و تمايل او رامحدود كند. آزادى به اين معنى كه عرض كردم و شاهد هستيم كه مبناىدمكراسى غربى قرار گرفته است،در واقع نوعى حيوانيت رها شدهاست.اينكه انسان ميلى و خواستى دارد و بايد بر اين اساس آزادباشد،موجب تميزى ميان آزادى انسان و آزادى حيوان نميشود. حال آن كه مسئله در مورد انسان اينست كه او در عين اينكه انسانستحيوان است،و در عين اينكه حيوان است، انسان است. آدمى يك سلسله استعدادهاى مترقى و عالى دارد كه ملاكانسانيت اوست.تفكر منطقى انسان-و نه هر چه كه نامش تفكراست-تمايلات عالى او،نظير تمايل به حقيقت جويى تمايل به خيراخلاقى،تمايل به جمال و زيبايى،تمايل به پرستش حق و...اينهااز مختصات و ملاكهاى انسانيت است.بشر بحكم اينكه درسرشتخود دو قطبى آفريده شده،يعنى موجودى متضاد است و بهتعبير قرآن مركب از عقل و نفس،يا جان-جان علوى-و تناست،محال است كه بتواند در هر دو قسمت وجودى خود ازبينهايت درجه آزادى برخوردار باشد رهايى هر يك از دو قسمتعالى و سافل وجود انسان،مساوى استبا محدود شدن قسمتديگر. اگر تمايلات انسان را ريشه و منشاء آزادى و دمكراسىبدانيم همان چيزى بوجود خواهد آمد كه امروز در مهد دمكراسىهاى غربى شاهد آن هستيم.در اين كشورها،مبناى وضع قوانين درنهايت امر چيست؟خواست اكثريت.و بر همين مبنا است كهميبينيم همجنس بازى،به حكم احترام به دمكراسى و نظر اكثريتقانونى ميشود (9) . استدلال تصميم گيرندگان و تصويب كنندگان قانون اينستكه چون اكثريت ملت ما در عمل نشان داده كه با همجنس بازىموافق است،دمكراسى ايجاب ميكند كه اين امر را بصورت يكقانون لازم الاجرا در آوريم.اگر از اينها بپرسيم آيا براى انسانصراط مستقيمى وجود دارد كه او را به تكامل معنوى برساند،كه قهرا اگر جواب مثبتباشد بايد بپذيرند كه براى دور نيفتادن ازمسير،هدايت و مراقبت لازمست،جواب منفى مىدهند.يعنى اينهامعتقدند كه صراط مستقيمى وجود ندارد بلكه راه همانست كه خودانسان آنگونه كه ميخواهد مىرود.و اين نظير تئورى معروفملا نصر الدين است كه روزى سوار قاطر بود پرسيدند كجا ميروى، گفت هر جا كه ميل قاطر باشد.جامعه دارنده معيارهاى دمكراسىغربى به كجا ميرود؟آنجا كه ميلها و خواستهاى اكثريت ايجابميكند. در نقطه مقابل اين نوع دمكراسى و آزادى،دمكراسىاسلامى قرار دارد.دمكراسى اسلامى بر اساس آزادى انسان استاما اين آزادى انسان،در آزادى شهوات خلاصه نميشود (10) البته اسلام دين رياضت و مبارزه با شهوات بمعنى كشتنشهوات،نيست.بلكه،دين اداره كردن و تدبير كردن و مسلط بودنبر شهوات است اين مطلب واضحتر از آن است كه بخواهم دراطرافش توضيح بيشترى بدهم.كمال انسان در انسانيت و عواطفعالى و احساسات بلند اوست.اينكه ميگوئيم در اسلام دمكراسىوجود دارد به اين معنا است كه اسلام ميخواهد آزادى واقعى-دربند كردن حيوانيت و رها ساختن انسانيت-به انسان بدهد.اينجابراى توضيح مطلب مثالى ميزنم ضمن اين مثال دو نوع آزادى رابا هم مقايسه ميكنم و شما خودتان قضاوت كنيد كه كداميكآزادى واقعى است.در تاريخ مينويسند وقتى كورش وارد بابلشد، مردم را در اعتقادشان آزاد گذاشت،يعنى بت پرستها را در بتپرستى،حيوان پرستها را در حيوان پرستى،و...همه را آزاد گذاشت وهيچ محدوديتى براى آنان قائل نشد.در معيار غربى كورش يكمرد آزاديخواه بحساب ميآيد.زيرا او به آزادى بر مبناى تمايلات وخواستهاى مردم احترام گذاشته است.ولى در تاريخ ماجراى ابراهيمخليل را هم درج كردهاند.حضرت ابراهيم، برعكس كورش معتقدبود كه اينگونه عقايد جاهلانه مردم،عقيده نيست،زنجيرهائىاست كه عادات سخيف بشر به دست و پاى او بسته است.او نه تنهابه اين نوع عقائد احترام گذاشتبلكه در اولين فرصتى كه بدستآورد بتها و معبودهاى دروغين مردم را در هم شكست و تبر را همبه گردن بتبزرگ انداخت و از اين راه اين فكر را در مردم القا كردكه به عاجز بودن بتها پى ببرند و به تعبير قرآن بخود بازگردند وخود انسانى و والاى خويش را بشناسند.با معيارهاى غربى كارابراهيم خليل بر ضد اصول آزادى و دمكراسى است،چرا؟ چونآنها ميگويند بگذاريد هر كس هر كارى دلش ميخواهد بكند،آزادى يعنى همين.اما منطق انبياء غير از منطق انسان امروز غربىاست.رسول اكرم(ص)را در نظر بگيريد،آيا وقتى كه آن حضرت وارد مكه شد،همان كارى را كرد كه كورش در بابل انجام داد؟ يعنى گفتبه من ارتباط ندارد،بگذار هر كه هر كار ميخواهد بكند،اينها خودشان به ميل خودشان اين راه را انتخاب كردهاند پس بايدآزاد باشند،يا آنكه بتها را خرد كرد و باين وسيله آزادى واقعى رابآنها ارزانى داشت؟ از ديدگاه اسلام،آزادى و دمكراسى بر اساس آنچيزىاست كه تكامل انسانى انسان ايجاب ميكند،يعنى آزادى،حقانسان بما هو انسان است،حق ناشى از استعدادهاى انسانى انساناست،نه حق ناشى از ميل افراد و تمايلات آنها. دمكراسى در اسلام يعنى انسانيت رها شده،حال آنكه اينواژه در قاموس غرب معناى حيوانيت رها شده را متضمن است. دليل ديگرى كه در تاكيد بر حذف كلمه دمكراتيكمورد نظر امام بوده،رد تقليد از غرب و تقليد كور كورانه ازمعيارهاى آنانست.استدلال امام اينست كه نميخواهد چشم ملتشبه غرب دوخته شده باشد اين دنبالهروى نه تنها كمكى به ملتايران نميكند،بلكه در نهايتبه تضعيف روحيه و شكست او منجرميشود.از نظر امام بكار بردن اين كلمه نوعى خيانتبه روحيهمستقل اين ملت محسوب ميشود.زيرا ما گوهر آزادى را در فرهنگخودمان داريم و بىنيازيم از اينكه دست طلب به سوى ديگراندراز كنيم. ×به نظر شما انقلاب ايران را چگونه ميتوان تحليل كرد؟ ويژگيهاى اين انقلاب كه ميگويند با همه انقلابات ديگر جهانمتفاوت است چيست؟اسلامى بودن اين انقلاب چه مفهومى دارد؟ استاد مطهرى:ما از تعريف انقلاب آغاز ميكنيم.انقلاب به حسب اصل لغتبه معنى زير و رو شدن يا پشت و رو شدن،و نظيراين معانى است. قرآن مجيد هم اين كلمه را هر جا بكار برده به همين مفهومبكار برده است نه به مفهوم اصطلاحى رايج آن در امروز.مادهانقلاب،تقليب تقلب،صيغه منقلب و امثال اينها در قرآن آمدهاست.از جمله: و من ينقلب على عقبيه فلن يضر الله شيئا... (11) و يا درقسمت اول اين آيه ميخوانيم: و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتلانقلبتم على اعقابكم (12) (سوره آل عمران-آيه 144) اين آيه در جنگ احد،در آن هنگام كه شايع شد رسول خدا(ص)كشته شده است و بدنبال آن عده زيادى از مسلمانان فراركردند نازل شد.آيه خطاب به مؤمنان ميگويد:محمد(ص) پيامبرى بيش نيست كه قبل از او هم پيامبران ديگرى بودند،يعنىهر پيامبرى كه آمده است، مردن دارد،كشته شدن دارد.محمدبراى شما از جانب خدا پيامى آورده است،خداى او زنده است اگرفرضا پيغمبر بميرد يا كشته شود،آيا شما بايد به عقب برگرديد؟دراينجا حركت اسلامى به تعبير قرآن حركتبه جلو است و بازگشتاين گروه از دين به معنى برگشتبه عقب و يا انقلاب است.انقلابدر تعبير قرآن يعنى رو در جهت پشت قرار گرفتن و پشت در جهت رو. يا در مورد ديگر ميگويد: فانقلبوا بنعمة من الله و فضل... (13) (سوره آل عمران-147) در اينجا هم منظور بازگشت است اما بازگشتهاى خوب. بدين ترتيب روشن ميشود كه كلمه انقلاب در قرآن حاوى مفهومتقدس يا ضد تقدس نيست.انقلاب بعدها در اصطلاحات فقهى وبيشتر از آن در اصطلاحات فلسفى معنى ديگرى پيدا كرد.فقها درباب مطهرات،يكى از امور پاك كننده را انقلاب ميدانند كه گاهىاز آن به استحاله تعبير ميكنند و گاهى نيز استحاله و انقلاب را دوچيز جدا بحساب ميآورند.در اصطلاح فلاسفه معنى انقلاب از اينهممحدودتر و مضيقتر ميشود.فلاسفه انقلاب را به جايى ميگويند كهذات و ماهيتيك شيئى لزوما عوض شده باشد.بحثى هم براىفلاسفه مطرح بود كه آيا انقلاب ماهيت ممكن استيا ممكن نيست. «اصالت ماهيتىها»آنرا ناممكن ميدانستند و از اين جهت عملياتكيمياگران را كه نوعى انقلاب ماهيتبود تخطئه ميكردند.اما«اصالت وجوديها»نه تنها انقلاب ماهيت و ذات را امرى ممكنميدانستند بلكه هر حركت اشتدادى يعنى حركت از نقص به كمالرا انقلاب آنا فآنا در ماهيت ميدانستند. اما انقلاب در زمان ما معناى خاص ديگرى پيدا كرده است. امروز اين كلمه يك اصطلاح جامعهشناسى و فلسفه تاريخ است. عربها،انقلاب به معنى اخير را«ثوره»مينامند و اروپايىها«رولوسيون» (14) انقلاب بمعنائى كه در جامعه شناسى مطرح است هماندگر شدن است،حتى نبايد بگوئيم دگرگون شدن،زيرا دگرگونشدن يعنى اينكه گونه و كيفيتش جور ديگر بشود.بعوض بايدبگوئيم دگر شدن يعنى تبديل شدن به موجود ديگر. شعرى اقبال دارد راجع به قرآن كه در آن دگر شدن را،بههمين معنا بكار برده است.در قسمتى از آن ميگويد: نقش قرآن چونكه در عالم نشست نقشههاى پاپ و كاهن را شكست فاش گويم آنچه در دل مضمر است اين كتابى نيست چيزى ديگر استچونكه در جان رفت جان ديگر شود جان كه ديگر شد جهان ديگر شود ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 15:15  توسط سید حسام الدین حسینی
|
ماهيت و عوامل انقلاب اسلامى ايران
سخنرانى در مسجد الجواد تذكر: اين مقاله مجموعه چند سخنرانى استاد شهيد در مسجدالجواد است كه در فروردين ماه پنجاه و هشت ايراد گرديد و ازجمله آخرين كنفرانسهاى عمومى آن مرحوم به حساب مىآيد. از آنجا كه پارهاى از نكات طرح شده در اين مجموعه گفتار،باآنچه كه ايشان در مسجد فرشته بيان كردهاند،مشترك بوده است،لذا مواردى را كه در سخنرانيهاى مسجد فرشته ذكر گرديدهبصورت پاورقى به اين مقاله اضافه كردهايم. بسم الله الرحمن الرحيم در آغاز سخن به مضمون يك آيه از آيات كريمه قرآن اشارهميكنم كه در حكم ديباچه اين بحثخواهد بود.خداوند رحماندر سوره مباركه مائده ميفرمايد: اليوم يئس الذين كفروا من دينكم فلا تخشوهم و اخشون... (1) آيه خطاب به مسلمانان ميفرمايد:اكنون ديگر كافران ازدين شما نا اميد شدهاند.آنها نااميدند از اينكه بتوانند با دين شمامبارزه كنند.دشمنان شما شكست قطعى خوردهاند و ديگر از ناحيه آنها خطرى شما را تهديد نميكند.اما امروز كه روز پيروزى استبايد از چيز ديگرى ترس داشته باشيد و آن ترس از منست. مفسرين در تفسير اين آيه گفتهاند منظور اين است كه ازاين پس خطر از درون شما را تهديد ميكند نه از بيرون.يعنى كهخطر بكلى رفع نشده بلكه تنها خطر دشمن خارجى از ميان رفتهاست. «از خدا ترسيدن»كه در آيه آمده استبمعناى ترس ازقانون خداست،ترس از آنكه خداوند،نه با فضلش،بلكه با عدلشبا ما رفتار كند.در دعاى ماثور از امام على(ع)ميخوانيم:يا منلا يخاف الا عدله...اى كسيكه ترس از او ترس از عدالت اوست. در يك نظام عادلانه كه در آن حقيقتا هيچ ظلم و اجحافى نسبتبههيچكس صورت نميگيرد،انسان تنها از اجراى عدالت است كهميترسد.ترس او از اين خواهد بود كه مبادا خطائى مرتكب شودكه مستحق مجازات گردد. اينست كه ميگويند ترس از خدا درنهايت امر بر ميگردد به ترس از خود،يعنى به ترس از تخلفات وجرائم خود. آنجا كه ميفرمايد اى مسلمانان،در آستانه پيروزى و شكستخصم،ديگر از دشمن بيرونى نترسيد،بلكه از دشمن درون ترسداشته باشيد،به يك معنا با آن حديث معروف كه پيغمبر اكرمخطاب به جنگاورانى كه از غزوهاى برميگشتند بيان فرمود،ارتباطپيدا ميكند.پيغمبر در آنجا فرموده بود:شما از جهاد كوچكترباز گشتيد اما جهاد بزرگتر هنوز باقى است (2) . مولوى ميگويد: اى شهان كشتيم ما خصم برون مانده خصمى زان بتر در اندرون آيهاى كه برايتان تلاوت كردم همراه آيه يازده از سوره رعد ان الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم... (3) اساس و بنيانمناسبى را تشكيل ميدهند براى تحليل تاريخ اسلام. بررسى تاريخ اسلام نشان ميدهد كه بعد از وفات پيغمبرمسير انقلاب اسلامى كه آن حضرت ايجاد كرده بود عوض شد.دراثر رخنه افراد فرصت طلب و رخنه دشمنانى كه تا ديروز با اسلامميجنگيدند،اما بعدها با تغيير شكل و قيافه خود را در صفوفمسلمانان داخل كرده بودند،مسير اين انقلاب و شكل و محتواىآن تا حدود زيادى عوض گرديد،بدين ترتيب كه از اواخر قرن اولهجرى،تلاشهائى آغاز شد تا از اين انقلاب ماهيت اسلامى يكانقلاب ماهيتا قومى و عربى تعبير بشود.وارثان ميراث پيامبر بهعوض اين كه اعتقاد داشته باشند كه اين اسلام و ارزشهاى اسلامىبود كه پيروز گرديد و بعوض آنكه به حفظ و تداوم دستاوردهاىانقلاب اسلامى با همان معيارها و با همان اصول اعتقاد داشتهباشند،اعتقاد پيدا كردند به اينكه انقلاب ماهيتى قومى و عربىداشته و اين ملت عرب بوده است كه با ملل غير عرب جنگيده وآنها را شكست داده است.بديهى است كه همين امر براى ايجادشكاف در درون جامعه اسلامى كافى بود. در برابر اين جريان گروهى به حق ادعا كردند كه آنچه شمابعنوان اسلام مطرح ميكنيد اسلام واقعى نيست،زيرا در اسلامحقيقى،مسائل قومى و نژادى محلى از اعراب ندارد.از سوى ديگرگروهى نيز اين مسئله را مطرح كردند كه حالا كه پاى قوميت در ميان است چرا قوم عرب؟چرا ما نبايد سرورى و آقائى داشته باشيم؟ به اين ترتيب نطفه جنگهاى قومى و نژادى و يا به اصطلاح امروزناسيوناليستى و راسيستى در ميان امت مسلمان بسته شد. تاريخ دو سه قرن اوليه اسلام،مالامال از جدالها و نزاعهابين نژادهاى عرب،ايرانى،ترك،اقوام ما وراء النهر و...است. در ابتدا،در دوره بنى اميه،نژاد عرب روى كار آمد.بنى عباس كهبه خلافت رسيدند،با آنكه عرب بودند اما چون با بنى اميه ضديتداشتند،ايرانيها را تقويت كردند و زبان و خط فارسى را رواجدادند.بعدها متوكل عباسى،هم بدليل آنكه پيوندى با نژادترك پيدا كرده بودند (4) و هم از آن جهت كه ميخواستخودشرا از شر ايرانيها خلاص كند تركها را بر امور مسلط كرد،و اعرابو ايرانيها را زير دست قوم ترك قرار داد. امروز نيز ما درست در وضعى قرار داريم نظير اوضاع ايام آخرعمر پيامبر،يعنى وقتى كه آيه اليوم يئس الذين...نازل شد.پيامقرآن به ما نيز اين است كه حالا كه بر دشمن بيرونى پيروز شدهايدو نيروهاى او را متلاشى كردهايد،ديگر از او ترسى نداشته باشيد،بلكه اكنون بايد از خود ترس داشته باشيد،از منحرف شدن نهضتو انقلاب است كه بايد ترس داشته باشيد.اگر ما با واقع بينى و دقتكامل با مسائل فعلى انقلاب مواجه نشويم و در آن تعصبات وخودخواهىها را دخالت دهيم،شكست انقلابمان بر اساس قاعده«و اخشون»و براساس قاعده«ان الله لا يغير...»حتمى الوقوع خواهد بود،درستبه همانگونه كه نهضت صدر اسلام نيز بر همين اساسبا شكست روبرو شد. اصلى كه در بسيارى از موارد صدق ميكند اين است كه نگهداشتن يك موهبت از بدست آوردنش اگر نگوئيم مشكلتر،مطمئناآسانتر نيست.قدما ميگفتند جهان گيرى از جهاندارى سادهتر است. و ما بايد بگوئيم انقلاب ايجاد كردن از انقلاب نگاهداشتن سهلتراست.در همين انقلاب خودمان بوضوح ميبينيم كه از وقتى كه بهاصطلاح شرايط سازندگى پيش آمده،آن نشاط و قوت و قدرتى را كهانقلاب در حال كوبيدن دشمن بيرونى داشت،تا حدود زيادى ازدست داده و يك نوع تشتت و تفرقه در آن پيدا شده است.البتهاين تفرقه يك امر غير مترقبه و غير قابل پيش بينى نبود،از قبلحدس زده ميشد كه با رفتن شاه آن وحدت و يك پارچگى كه درميان مردم بود تضعيف شود. از اينجا معلوم ميشود كه بررسى ماهيت اين انقلاب بعنوانيك پديده اجتماعى ضرورت اساسى دارد.ما ميبايد انقلاب خودمانرا بشناسيم و همه جنبههايش را به بهترين نحو تحليل كنيم.تنهابا اين شناختن و تحليل كردن است كه امكان تداوم بخشيدن بهانقلاب و امكان حفظ و نگهدارى آنرا پيدا خواهيم كرد. لازم است ابتدا يك بحث كلى درباره انقلابها مطرح كنيمو بعد از آن،انقلاب ايران را بطور اخص مورد بررسى قرار دهيمدر اولين قدم بايد ببينيم انقلاب يعنى چه؟انقلاب عبارتست ازطغيان و عصيان مردم يك ناحيه و يا يك سرزمين،عليه نظم حاكمموجود براى ايجاد نظمى مطلوب.به بيان ديگر انقلاب از مقولهعصيان و طغيان است عليه وضع حاكم،بمنظور استقرار وضعى ديگر (5) باين ترتيب معلوم ميشود كه ريشه هر انقلاب دو چيز است، يكىنارضائى و خشم از وضع موجود،و ديگر آرمان يك وضع مطلوب، شناختن يك انقلاب يعنى شناخت عوامل نارضائى و شناخت آرمانمردم. در مورد انقلابها بطور كلى دو نظريه وجود دارد،يك نظريهاين است كه اصلا همه انقلابهاى اجتماعى عالم،اگر چه در ظاهرممكنستشكلهاى مختلف و متفاوتى داشته باشد،روح و ماهيتشانيكى است.پيروان اين نظريه ميگويند تمام انقلابها در دنيا،چهانقلاب صدر اسلام چه انقلاب كبير فرانسه،جه انقلاب اكتبر و ياانقلاب فرهنگى چين و...با اينكه شكلهايشان فرق ميكند در واقعيك نوع انقلاب بيشتر نيستند.در ظاهر به نظر ميرسد كه يكانقلاب مثلا علمى است و ديگرى سياسى است،يكى ديگر انقلابمذهبى و قس عليهذا،با اين حال روح و ماهيت همه اينها يكچيز بيشتر نيست،روح و ماهيت تمام انقلابها اقتصادى و مادىاست. انقلابها از اين جهت درستشبيه يك بيمارى است كه درموارد مختلف آثار و علائم متفاوت و مختلفى نشان ميدهد،امايك طبيب و پزشك ميفهمد كه همه اين علائم مختلف و متفاوت و همه اين نشانهها و آثار كه بظاهر مختلفند يك ريشه بيشترندارند.اين آقايان ميگويند در همه انقلابها،در واقع نارضائيها درنهايت امر بيك نارضائى برميگردند خشمها نيز همگى بيك خشم،و آرمانها نيز همگى بيك آرمان منتهى ميشوند.تمام انقلابهاىدنيا در واقع انقلابهاى محرومان است عليه برخوردارها.ريشههمه انقلابها در آخر بمحروميتبرميگردد. (6) در زمان ما اين مسئله-تكيه بر روى منشا طبقاتى انقلابها-رواج بسيار پيدا كرده و حتى كسانى هم كه از مفاهيم اسلامىسخن ميگويند و دم از فرهنگ اسلامى ميزنند،خيلى زياد روىمسئله مستضعفين،استضعافگرى و استضعاف شدگى تكيه ميكنند. بطورى كه اين افراط بنوعى تحريف و انحراف كشيده شده است. پيروان نظريه دوم ميگويند،بخلاف آنچه معتقدان نظر اولادعا ميكنند،همه انقلابها ريشه مادى صرف ندارد.البته ممكناست ريشه پارهاى از انقلابها دو قطبى شدن جامعه از نظر اقتصادىو مادى باشد،و يك شاهد مثال در اينمورد تعبير حضرت امير(ع) است در خطبهاى كه بمناسبت آغاز خلافت ايراد فرمود. (7) . امام عليه السلام در اين خطبه از كظه ظالم-سيرى و اشباعظالم-و سغب مظلوم-گرسنه ماندن مظلوم-نام ميبرد.يعنىدو قطبى شدن جامعه و تقسيم آن بمعدودى افراد سير و كثيرىافراد گرسنه.سيرى كه از شدت پرخورى ثقل كرده و باصطلاح تخمه(سوء هاضمه)پيدا ميكند و گرسنهاى كه از شدت محروميتشكمشبه پشتش مىچسبد. بر طبق نظر دوم درباره انقلابها،تقسيم جامعه از نظراجتماعى و اقتصادى به دو قطب محروم و مرفه شرط ضرورى پيدايشانقلاب نيست.بسا ممكن است انقلابى خصلت انسانى محضداشته باشد.طغيان به جهت گرسنگى،اختصاص بانسان ندارد. حيوان هم اگر خيلى گرسنه بماند بسا هست كه عليه انسان يا حيوانهاىديگر و يا حتى عليه صاحبش طغيان ميكند.حال آنكه در بسيارىموارد انقلابها صرفا خصلت انسانى داشتهاند.انقلاب هنگامىمىتواند انسانى باشد كه ماهيتى آزاديخواهانه و ماهيتىسياسى داشته باشد نه ماهيتى اقتصادى.چون اين امكان هست درجامعهاى شكمها را سير بكنند و گرسنگىها را تا حدى و يا بطور كلىاز بين ببرند،ولى بمردم حق آزادى ندهند،حق دخالت در سرنوشتخود و حق اظهار نظر و اظهار عقيده را از آنها سلب بكنند.مىدانيمكه هيچ كدام از اين مسائل به عوامل اقتصادى مربوط نيستند. در چنين جامعهاى،مردم براى كسب اين حقوق از دست رفتهقيام ميكنند و انقلاب براه مياندازند و به اين ترتيب انقلابى نهبا ماهيت اقتصادى بلكه با ماهيتى دمكراتيك و ليبرالى بوجودميآورند. علاوه بر دو نوع ماهيتى كه ذكر كرديم،انقلاب ميتواندماهيتى اعتقادى و ايدئولوژيك داشته باشد.بدين معنى كه مردمىكه به يك مكتب ايمان و اعتقاد دارند و به ارزشهاى معنوى آنمكتب،شديدا وابسته هستند،وقتيكه مكتب خود را در معرض آسيب ميبينند و وقتى آنرا آماج حملههاى بنيان برافكن ميبينند،خشمگين و ناراضى از آسيبهائى كه بر پيكر مكتب وارد شده و درآرمان برقرارى مكتب بطور كامل و بى نقص،دستبه قيام ميزنند. انقلاب اين مردم ربطى به سير يا گرسنه بودن شكمشان و يا ارتباطىبا داشتن يا نداشتن آزادى سياسى ندارد،چرا كه ممكن است اينانهم شكمشان سير باشد و هم آزادى سياسى داشته باشند اما از آنجاكه مكتبى را كه در آرزو و آرمان آن هستند،استقرار نيافته ميبينند،برميخيزند و قيام ميكنند. اگر بخواهيم عوامل ايجاد انقلاب را دسته بندى كنيم،بايننتيجه ميرسيم كه عامل ايجاد قيامها يا از نوع عامل اقتصادى ومادى است،يعنى قطبى شدن جامعه و تقسيم آن به دو قطب مرفهو محروم،و برخوردار و بىنصيب است كه سبب قيام ميگردد. طبعا آرمان چنين قيامى هم رسيدن بجامعه ايست كه در آناز اين شكافهاى طبقاتى اثرى نباشد،يعنى رسيدن بجامعهاى بىطبقه.و يا عامل آن،وجود خصلتهاى آزاديخواهانه در بشر است. يكى از ارزشهاى والاى انسانى همين خصوصيت آزاديخواهى اوستيعنى براى يك انسان،آزاد بودن و آقا بالا سر نداشتن از هر اندازهارزش مادى ارجمندتر است (8) . در نامه دانشوران نوشتهاند،بو على سينا در وقتيكه شغلوزارت همدان را داشت (9) روزى با دبدبه و كبكبه وزارت از راهى ميگذشت اتفاقا ديد كناسى در كنار ديوارى مشغول خالى كردنچاه است.كناس ضمن كار اين شعر را با خود زمزمه ميكرد: گرامى داشتم اى نفس از آنت كه آسان بگذرد بر دل جهانت بوعلى از ديدن وضع كناس و شعرى كه ميخواند بخنده افتادبا خود فكر كرد اين بابا با اين شغل پستى كه براى خودشانتخاب كرده،تازه هنوز سر نفس خود منت ميگذارد كه من تو رامحترم شمردم.دستور داد كناس را بحضورش بياورند.بعد رو به اوكرد و گفت،انصاف اينست كه هيچ كس در دنيا به اندازه تونفس خودش را گرامى نداشته است.كناس نگاهى بدبدبه و كبكبهبوعلى كرد،فهميد كه او وزير است،جواب داد،شغل من با همهپستى كه دارد بمراتب شريفتر از شغل تو است تو ناچارى هر روز كهپيش پادشاه ميروى تا بحد ركوع در جلوى او خم شوى،حال آنكه من آزادم و نياز به بندگى كسى ندارم،نوشتهاند بوعلى باشرمسارى از كناس جدا شد و رفت. آنچه كه كناس بر زبان آورد،حكايت از واقعيتى ميكند كهدر فطرت هر انسانى قرار دارد.اين فطرت آزادگى انسان است كهكناسى را،به خم شدن در برابر يك جبار،يك پادشاه،و يا يكانسان مثل خود ترجيح ميدهد،و لو هر قدر هم كه انجام چنينكارى مزاياى مادى بدنبال داشته باشد.در نقطه مقابل انسان ازاين جهت،حيوان قرار دارد كه اين مسئله برايش مطرح نيست،حيوان تنها ميخواهد شكمش سير باشد و ديگر هيچ،حال آنكهيك انسان آزادگى را به هر چيز ديگر ترجيح ميدهد. باين ترتيب بسيار طبيعى است كه عامل حركت ملتى،عاملسياسى باشد نه عامل اقتصادى، و مادى.انقلاب فرانسه بعنوانمثال،از اين قبيل انقلابهاست،بعد از آنكه فيلسوفان و حكمائىنظير روسو آنهمه تبليغ درباره آزادى و آزادى خواهى و حيثيتانسانى و حريت و ارزشهاى آن كردند،زمينه قيام را آماده ساختند ومردم كه بيدار شده بودند،براى كسب آزادى انقلاب كردند. عامل سوم ايجاد انقلابها،عامل آرمان خواهى و عقيده طلبىاست،انقلابهاى اصطلاحا ايدئولوژيك.اينگونه انقلابها جنگعقايدند نه جنگ اقتصادى در مظهر عقايد.جنگهاى مذهبى نمونهخوبى از نبردهائى است كه بر سر عقيده و آرمان بر پا ميگردد.قرآننيز بر اين نكته تكيه ميكند،در آيه سيزدهم سوره آل عمران نكتهظريفى مندرج است.آيه مربوط بجنگ مسلمانان با كفار در غزوهبدر است.آنجا كه آيه از مؤمنان نام ميبرد،جنگ آنان را جنگايدئولوژيك و جنك عقيده مينامد.حال آنكه از جنگ كافران بجنگعقيده تعبير نميكند.آيه ميفرمايد: قد كان لكم آية فى فئتين التقتا فئة تقاتل فى سبيل الله و اخرى كافرة (10) در برخوردى كه ميان دو گروه روى داد،عبرت و نشانهاىبراى شما وجود دارد،يك گروه از اينان در راه خدا يعنى براىايمان و عقيدهشان ميجنگيدند،و اما آن گروه ديگر كافر بودند. آيهنميگويد كه گروه دوم نيز در راه عقيده نبرد ميكردند،زيرا جنگ آنهاواقعا ماهيت ايمانى نداشت،حمايت امثال ابو سفيان از بتها،بدليلاعتقاد به بتها نبود چرا كه ابو سفيان ميدانست اگر نظم تازهاىمستقر شود،از قدرت و شوكت او چيزى باقى نميماند،او در واقعاز منافع خودش دفاع ميكرد نه از اعتقاداتش. اكنون نهضت ما با اين پرسش روبروست كه،اساسا انقلابايران چه ماهيتى دارد؟آيا ماهيت طبقاتى دارد؟آيا ماهيتليبراليستى دارد؟آيا ماهيت ايدئولوژيكى و اعتقادى و اسلامىدارد؟ آنهائى كه معتقدند تمام انقلابها ماهيت مادى و طبقاتىدارد،ميگويند واقعيت اين است كه انقلاب ايران قيام محرومينعليه مرفهها بوده است.يعنى در ايران دو طبقه در مقابل يكديگرايستادهاند،طبقه اغنيا و طبقه فقرا و اين انقلاب اگر ميخواهد ادامهپيدا كند ميبايد همين مسير را بپيمايد.آن عدهاى هم كه خود رامسلمان ميدانند اما شبيه ايندسته مىانديشند،سعى مىكنند بهقضيه رنگ اسلامى بزنند.اينها مىگويند بحكم آيه و نريد ان نمنعلى الذين استضعفوا فى الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثين و نمكنلهم فى الارض و نرى فرعون و هامان و جنودهما منهم ما كانوا يحذرون... (11) اسلام هم تاريخ را بر اساس دو قطبى شدن جامعهها و جنگاستضعافگر و استضعاف شده و پيروزى استضعاف شده بر استضعافگرتفسير ميكند.اين انقلاب هم يك نمونه از آنها است. اما در قرآن نكته ظريفى وجود دارد كه اين آقايان از آنغافل شدهاند و آن نكته اين است: اسلام جهت گيرى نهضتهاىالهى را بسوى مستضعفين ميداند اما خاستگاه هر نهضت و هرانقلاب را صرفا مستضعفين نمىداند.يعنى بر خلاف مكتب مادى كه ميگويد اصلا نهضت فقط و فقط بدوش محرومان است و بهسود آنها است عليه طبقات مرفه،اسلام نهضت پيامبران را به سودمحرومان ميداند اما آنرا منحصرا بدوش محرومان نميداند.عدمدرك اين تفاوت ميان جهتگيرى و ميان خاستگاه انقلاب،منشابسيارى از اشتباهات شده است. آنهائى كه عامل مادى را در انقلاب دخيل و مؤثر ميدانندانقلابها را بالذات اجتماعى مىدانند. يعنى ميگويند انقلاب ريشهاى در ساختمان انسانها ندارد،بلكه ريشهاى در تغييرات اجتماعىدارد.حال آن كه اسلام بعكس بر روى فطرت انسانها و انسانيتآنها تكيه مىكند. بهمين جهت است كه اسلام مخاطب خود رامنحصرا محرومان قرار نميدهد مخاطب اسلام همه گروهها و طبقاتاجتماعى هستند،حتى همان طبقات مرفه و استضعافگر نيز طرفخطاب هستند.زيرا از نظر جهانبينى اسلامى در درون هر استضعافگرى،در درون هر فرعونى از فرعونها،يك انسان در غل و زنجيرقرار دارد.در منطق اسلام فرعون فقط بنىاسرائيل را به زنجيرنكشيده بلكه يك انسان را در درون خودش نيز به زنجير كشيدهاست، انسانى كه داراى فطرت الهى است و ارزشهاى الهى رادرك مىكند،اما در زندان اين فرعون بيرونى است.و لهذامىبينيم كه پيامبران در آغاز دعوتشان و در شروع مبارزه عليهطاغوتها، ابتدا سراغ آن انسان بزنجير كشيده شده در درونفرعونها ميروند،با اين نيت كه آن انسان را عليه فرعون حاكمبرانگيزانند تا باين طريق بتوانند از درون انقلاب ايجاد كنند.البتهموفقيت در اينجا بآن نسبت كه فردى انسان درونيش در زنجيرنباشد،نيست.قرآن در خصوص اينگونه انقلابهاى درونىمىفرمايد: و قال رجل مؤمن من آل فرعون يكتم ايمانه...(28-مؤمن) مىفرمايد انسانى از همان ملاء فرعون،از همانها كه ازنظر امكانات زندگى در رفاه كامل بسر ميبرند و از نظر اين كه درطبقه استثمارگر و در طبقه استضعافگر هستند با حاكم و با فرعونهمكار و همدست و هم انديشهاند،در ميان چنين افرادى،مردىپيدا ميشود كه، بموسى ايمان ميآورد و بحمايت از او برميخيزد. زن فرعون نيز از آن نمونه افرادى است كه در طبقه حاكمقرار دارند اما با شنيدن سخن حق وجدانشان بيدار ميشود و بهنداى حق لبيك ميگويند.زن فرعون با قبول دعوت موسى عليهفرعون قيام ميكند،او در ابتدا غل و زنجير را از پاى آن انسانى كهدر درونش بزنجير كشيده شده پاره كرد و بعد از آزاد كردن خودانسانيش عليه فرعون كه هم شوهرش بود و هم سمبل نظام جورو ظلم،طغيان كرد. اين قيام،قيام فردى از گروه قبطيان بسود سبطيان بودسبطيها انسانهائى هستند كه از ناحيه انسانهاى ديگر-قبطيهابزنجير كشيده شدهاند،اما خودشان انسان درون خود را بزنجيرنكشيده و يا آن كه كمتر اسير كردهاند.قهرا دعوت موسى در ميانايشان-سبطيها-كه در واقع محرومان جامعه بحساب ميآمدند،داوطلب بيشترى داشت،درست همانطور كه دعوت پيامبر اسلامبيشتر از طرف محرومان پذيرفته شد و از طبقات مرفه گروه كمترى بآنلبيك گفتند.در زمان ما نيز استقبال محرومين از انقلاب اسلامىبيشتر بود زيرا اين انقلاب بسود مستضعفين و در جهتخيرمستضعفين يعنى در جهت عدالت است و قهرا چون در جهت استقرارعدالت است لازم است نعمتهائى كه در دست عدهاى احتكار شدهاز آنها گرفته شود و در اختيار آنها كه محرومند قرار بگيرد.طبيعى است كه براى آنكس كه بايد حقش را بگيرد،قضيه هم فال استو هم تماشا.يعنى هم پاسخگر بفطرتش است و هم چيزى نصيبششده است.ولى آن كس كه بايد نعمتها را پس بدهد،البتهبفطرتش پاسخ ميگويد ولى بايد پا روى مطامعش بگذارد.ازاينجهتبراى اين فرد پذيرفتن نظم تازه بسيار مشكل است و درستبهمين دليل،ميزان موفقيت در ميان اين طبقه كم است. در تفسير و تحليل انقلاب ما،گروهى معتقد به تفسير تكعاملى هستند.مىگويند تنها يك عامل در ايجاد اين انقلابدخيل بوده است.البته در ميان اين گروه سه نظر مختلف وجود دارد. يك دسته عامل را صرفا مادى و اقتصادى،دستهاى ديگر عامل راتنها آزادى خواهى و دسته سوم عامل را فقط اعتقادى و معنوىمىدانند.در مقابل اين گروه،گروه ديگرى قرار دارند كه معتقدندانقلاب تك عاملى نبوده بلكه در تكوين و ايجاد اين انقلاب هر سهعامل بصورت مستقل دخالت داشتهاند و در آينده،اين انقلاب باهمكارى و ائتلاف اين سه عامل است كه تداوم پيدا مىكند وبثمر ميرسد. اما در كنار اين نظرات،نظر ديگرى وجود دارد كه خود مانيز موافق آن هستيم.در اينجا كوشش مىكنيم تا حد امكان نظراخير را تشريح كنيم.انقلاب ايران به اعتراف بسيارى يك انقلابمخصوص به خود استيعنى براى آن نظيرى در دنيا نميتوانپيدا كرد.در مورد يگانه بودن انقلاب گروهى كه بوجود سه عاملمستقل معتقدند ميگويند ما در دنيا هيچ انقلابى نداريم كهاين سه عامل در آن دوش بدوش يكديگر حركت كرده باشد. ما نهضتهاى سياسى داريم ولى طبقاتى نبودهاند،نهضتهاى طبقاتى داريم اما سياسى نبودهاند.و بالاخره اگر هر دو اين عاملوجود داشتهاند،از عوامل معنوى و مذهبى خالى بودهاند.باينترتيب اين گروه نيز نظر ما را در مورد منحصر بفرد بودن اين انقلاببنحوى مىپذيرند.از نظر ما اين انقلاب اسلامى بوده است،امامنظور از اسلامى بودن بايد روشن گردد.بعضىها فكر ميكنند مقصوداز اسلام تنها همان معنويتى است كه در اديان بطور كلى و از جملهدر اسلام وجود دارد.گروه ديگر ميپندارند اسلامى بودن بمعناىرواج مناسك مذهبى و آزاد بودن انجام عبادات و آداب شرعىاست.اما با وجود اين تعبيرات،لا اقل بر ما روشن است كه اسلاممعنويت محض،آن چنان كه غربيها درباره مذهب ميانديشند،نيست.اين حقيقت نه تنها درباره انقلاب فعلى،بلكه در موردانقلاب صدر اسلام نيز صادق است. انقلاب صدر اسلام در همان حال كه انقلابى مذهبى واسلامى بود،در همان حال انقلابى سياسى نيز بود،و در همان حالكه انقلابى معنوى و سياسى نيز بود،انقلابى اقتصادى و مادىنيز بود يعنى حريت،آزادگى،عدالت،نبودن تبعيضهاى اجتماعىو شكافهاى طبقاتى در متن تعليمات اسلامى است.در واقع هيچيك از ابعادى كه در بالا بآنها اشاره كرديم،بيرون از اسلامنيستند.راز موفقيت نهضت ما نيز در اين بوده است كه نه تنها بهعامل معنويت تكيه داشته،بلكه آندو عامل ديگر-مادى و سياسى-را نيز با اسلامى كردن محتواى آنها،در خود قرار داده است. فى المثل،مبارزه براى پر كردن شكافهاى طبقاتى،از تعاليم اساسىاسلام محسوب مىشود،اما اين مبارزه با معنويتى عميق توام وهمراه است. از سوى ديگر روح آزادى خواهى و حريت در تمام دستورات اسلامى به چشم ميخورد.در تاريخ اسلام با مظاهرى روبرو مىشويمكه گوئى به قرن هفدهم-دوران انقلاب كبير فرانسه-و يا قرنبيستم-دوران مكاتب مختلف آزاديخواهى-متعلق است. داستانى كه جرج جرداق از خليفه دوم نقل ميكند و آن رابا كلام امير المؤمنين مقايسه ميكند در اين زمينه نمونه خوبى است. مشهور است در وقتى كه عمرو عاص حاكم مصر بود، روزى پسرشبا فرزند يكى از رعايا دعوايش ميشود،در ضمن نزاع پسر عمروعاص سيلى محكمى بگوش بچه رعيت ميزند.رعيت و پسرش براىشكايت پيش عمرو عاص مىروند، رعيت مىگويد پسرت به پسر منسيلى زده و طبق قوانين اسلامى ما آمدهايم تا انتقام بگيريم.عمروعاص اعتنائى به حرف او نميكند و هر دو را از كاخ بيرون مىكند. رعيت غيرتمند و پسرش براى دادخواهى راهى مدينه ميشوند ويكسر بنزد خليفه دوم مىروند.در حضور خليفه رعيتشكايت ميكندكه اين چه عدل اسلامى است كه پسر حاكم،پسر مرا سيلى مىزندو حق دادخواهى را هم از ما ميگيرد.عمر دستور احضار عمرو عاصو پسرش را مىدهد، بعد از پسر رعيت مىخواهد كه در حضور اوسيلى پسر عمرو عاص را تلافى كند.آنگاه رو به عمرو عاص مىكند ومىگويد: «متى استعبدتم الناس و قد ولدتهم امهاتهم احرارا» از كى تا بحال مردم را برده خودت قرار دادهاى و حال آنكهاز مادر آزاد زائيده شدهاند. با مقايسه با انقلاب فرانسه،مىبينيم كه درست همين طرزتفكر روح آن انقلاب را تشكيل ميدهد از جمله اين اعتقاد كه«هر كس از مادر آزاد زائيده ميشود و بنابر اين آزاد است»ازاصول اساسى انقلاب فرانسه بشمار ميرود.باز در تاريخ اسلام مىخوانيم وقتى مجاهدان صدر اسلام در قادسيه با لشكر رستمفرخزاد فرمانده سپاه ايران روبرو ميشوند رستم در شب اول زهرةبن عبد الله سر كرده سپاه اسلام را بنزد خود ميطلبد و به او پيشنهادصلح مىكند،باين صورت كه پولى بگيرند و برگردند سرجاى خود. اين داستان را ما در كتاب داستان راستان نقل كردهايم (12) و در اينجاقسمتى از آنرا كه به بحث مربوط مىشود ذكر مىكنيم. رستم با غرور و بلند پروازى-كه مخصوص خود او بودگفت:شما همسايه ما بوديد،ما بشما نيكى مىكرديم شمااز انعام ما بهرهمند مىشديد و گاهى كه خطرى شما راتهديد مىكرد ما از شما حمايت و شما را حفظ مىكرديمتاريخ گواه اين مطلب است.سخن رستم كه به اينجا رسيدزهره گفت:همه اينها كه گفتى صحيح است،اما تو بايداين واقعيت را درك كنى كه امروز غير از ديروز است ماديگر آن مردمى نيستيم كه طالب دنيا و ماديات باشيم،مااز هدفهاى دنيائى گذشتهايم،هدفهاى آخرتى داريم... بعد رستم از زهره مىخواهد كه در اطراف هدفها و دينخودشان توضيحاتى باو بدهد و زهره در جواب مىگويد: اساس و پايه و ركن آن(دين)دو چيز است،شهادت بهيگانگى خدا و شهادت به رسالت محمد و اينكه آنچه اوگفته است از جانب خداست.رستم مىگويد اينكه عيبندارد ديگر چه؟ديگر آزاد ساختن بندگان خدا،از بندگىانسانهائى مانند خود. (13) و ديگر اينكه مردم همه از يكپدر و مادر زاده شدهاند،همه فرزندان آدم و حوا هستند،بنابراين همه برادر و خواهر يك ديگرند... (14) سپس زهره ساير اهداف را تشريح مىكند.غرضم از ذكراين داستان نشان دادن اين نكته بود كه تعليمات ليبراليستى درمتن تعاليم اسلامى وجود دارد (15) . اين گنجينه عظيم از ارزشهاى انسانى كه در معارف اسلامىنهفته بود،تقريبا از سنه بيستبه بعد در ايران بوسيله يك عده ازاسلام شناسهاى خوب و واقعى وارد خود آگاهى مردم شد. يعنىبمردم گفته شد،اسلام دين عدالت است،اسلام با تبعيضهاى طبقاتىمخالف است،اسلام دين حريت و آزادى است.به اين ترتيب علاوه بر معنويت،آرمانها و مفاهيم ديگر نظير برابرى، آزاديخواهى،عدالت و...رنگ اسلامى به خود گرفت و در ذهن مردم جايگزينشد.درستبه دليل جاى گزينى اين مفاهيم در ذهن توده بود كهنهضت اخير ما نهضتى شامل و همهگير شد.فكر نمىكنم درشامل بودن اين نهضتبتواند كسى ترديد كند.نهضت مشروطهيك نهضتشهرى بود نه روستائى اما اين نهضت هم روستائى بودهم شهرى.شهرى و روستائى، محروم و ثروتمند،كارگر و كشاورز،بازارى و غير بازارى،روشنفكر و عامى،همه و همه در اين نهضتشركت كرده بودند و اين بدليل اسلامى بودن نهضتبود كه همهگروههاى مختلف در يك مسير و يك صف قرار گرفتند (16) . بالاتر از اين ايجاد هماهنگى،نهضت ما توانست موفقيتبسيار بزرگ ديگرى كسب بكند و آن از بين بردن خود باختگىملت ما در برابر غرب-بمعنى اعم آن يعنى بلوك غرب و شرقبود. نهضت ما توانستبمردم بگويد كه شما خود يك مكتب ويك فكر مستقل داريد.خود مىتوانيد بر روى پاى خود بايستيدو تنها بخود اتكا داشته باشيد. از نظر علماى جامعه شناسى،اين مطلب ثابتشده كههمانطور كه فرد داراى روح است، جامعه هم روح دارد.هرجامعهاى داراى فرهنگى است كه آن فرهنگ روح جامعه را تشكيلميدهد.اگر كسى در نهضتى بتواند بر روى آن روح انگشتبگذارد،آنرا زنده كند، خواهد توانست تمام اندام جامعه را يك جابه حركت درآورد. مدتهاست كه برخورد و تلاقى شرق و غرب بوقوع پيوستهو اين امر بخصوص در صد سال اخير شدت بيشترى پيدا كرده است. مردم مشرق زمين بطور كلى و مسلمانان بخصوص، وقتى خود رادر مقابل غربىها ديدند،احساس كوچكى و حقارت كردند.دركتاب نهضتهاى اسلامى،اين نكته را نوشتهام كه سيد احمد خانهندى يا بقول انگليسيها،سر سيد احمد خان، در ابتدا يكى از سراننهضت اسلامى در هند بود و مردم را عليه امپراطورى انگليستحريك مىكرد انگليسىها او را به انگلستان دعوت كردند.سيداحمد خان در اروپا وقتى آن تمدن عظيم اوايل قرن بيستم و آناوضاع باشكوه بريتانياى كبير را ديد،آنچنان خود را باخت كهوقتى برگشتبه هند تمام افكارش عوض شد.از آن به بعد به مردممىگفت ما راهى نداريم الا اينكه تحت قيمومت انگلستان درآئيم. و اين درست همانند فكرى بود كه تقى زاده ما پيدا كرد. تقى زاده مىگفت ايرانى اگر بخواهد بسعادت برسد بايد ازفرق سر تا نوك پا فرنگى بشود.در نقطه مقابل اينها سيد جمالالدين اسد آبادى قرار داشت.سيد با اينكه در صد سال پيش و دراوج انحطاط مسلمانان زندگى مىكرد وقتى كه به غرب رفت،آنجاباين فكر افتاد كه بايد ملل مشرق زمين را بيدار كرد.بايد بآنهاشخصيت داد و بايد غرب را در مقابل آنها تحقير كرد. خود سيدجمال به اين كار همت گماشت.او در مجله عروة الوثقى كه درپاريس منتشر مىكرد داستان مسجد مهمان كش را آورده كهداستان بسيار زيبائى است (17) خلاصه داستان مسجد مهمان كش كه در مثنوى آمده از اين قرار است:مىدانيم كه در قديم مهمانخانهو هتل و از اين قبيل اماكن نبوده و اگر كسى وارد محلى مىشد ودوست و آشنائى نداشت،معمولا بمسجد ميرفت و در آنجا مسكنميگزيد.مسجد مهمان كش از اين جهت معروف شده بود كه هركسى شب آنجا ميخوابيد صبح،جنازهاش را بيرون ميآوردند وكسى هم نمىدانست علت چيست.روزى شخص غريبى به اينشهر آمد و چون جائى نداشت،رفت كه در مسجد بخوابد. مردمنصيحتش كردند كه:به اين مسجد نرو،هر كس كه شب در اينمسجد مىخوابد،زنده نميماند.مرد غريب كه آدم شجاع و دليرىبود،گفت من از زندگى بيزارم و از مرگ هم نمىترسم و مىروم،ببينم چه ميشود.به هر حال مرد شب را در مسجد ميخوابد، نيمههاىشب صداهاى هولناك و مهيبى از اطراف مسجد بلند شد،صداهاىمهيبى كه زهره شير را مىتركاند.مرد با شنيدن صدا از جا بلندشد و فرياد كشيد:هر كه هستى بيا جلو،من از مرگ نمىترسم،من از اين زندگى بيزارم،بيا هر كارى دلت ميخواهد بكن.بافرياد مرد،ناگهان صداى سهمناكى بلند شد و ديوارهاى مسجدفرو ريخت و گنجهاى مسجد پديدار شد.سيد جمال در پايان مقدمهخود مينويسد: بريتانياى كبير چنين پرستشگاه بزرگى است كه گمراهانچون از تاريكى سياسى بترسند بدرون آن پناه مىبرند وآنگاه اوهام هراس انگيز ايشان را از پاى در ميآورد.مىترسمروزى مردى كه از زندگى نوميد شده،ولى همت استواردارد بدرون اين پرستشگاه برود و يكباره در آن فريادنوميدى برآورد،پس ديوارها بشكافد و طلسم اعظم بشكند. (18) خود سيد جمال چنين كارى كرد.در زمانى كه فكر مبارزه باانگلستان در دماغ احدى خطور نمىكرد،اين مرد فرياد مبارزه باسياست استعمارگرى انگلستان را بلند كرد،و براى اولين بار اينحالتخودباختگى را از مردم گرفت،و براى اولين بار روى خوداسلامى امت مسلمان تكيه كرد.سيد جمال براى تمام ملتهاىاسلامى يك منش و يك هويتيگانه قائل بود.اما آنرا يك منپايمال شده،يك من تحقير شده منى كه شرافتخود،كرامت وتاريخ خود را فراموش كرده، مىدانست و معتقد بود كه بايد اينمن را به ياد خود آورد.به اين دليل بود كه سيد به تاريخ صدراسلام،به تمدن و فرهنگ اسلام تكيه مىكرد و از اين طريق خوداين امت را بيادش ميآورد،و به ملل مسلمان روحيه مىداد.البتهروشن است كه اين حرفها به دليل آماده نبودن شرايط،در آن زماننميتوانست تاثير زيادى داشته باشد،اما به هر حال سيد بذر تحولاتو قيامهاى بعدى را كاشت و ما اكنون ثمره و نتيجه آن مجاهدتهارا براى العين مشاهده ميكنيم.آنطور كه اوضاع سياسى جهاننشان ميدهد الان در تمام كشورهاى اسلامى، نهضتهاى اسلامىبر اساس جستجوى هويت اسلامى پا گرفته است.حتى در كشورهائيكهكمتر اسمى از آنها در وسائل ارتباط جمعى مطرح مىشود،چنيننهضتهائى شروع به رشد كردهاند.همه اين نهضتها آنطور كهاز قرائن برميآيد،ماهيتى اسلامى دارند، يعنى براساس طرد همهارزشهاى غير اسلامى و تكيه بر ارزشهاى مستقل اسلامى،استوارند. در مورد انقلاب خودمان اگر اين نظريه درستباشد كهماهيتى اسلامى دارد (19) ،يعنى انقلابى است كه در همه جهاتمادى و معنوى سياسى و عقيدتى،روح و هويتى اسلامى دارد،درآن صورت تداوم آن و بثمر رسيدنش نيز بر همين مبنا و اساسامكان پذير خواهد بود.باين ترتيب وظيفه هر يك از ما عبارتخواهد بود از كوشش در جهتحفظ هويت اصيل انقلاب. يعنىانقلاب ما از اين پس نيز بايد اسلامى باشد نه مشترك و مؤتلف. بايد اسلامى باشد نه صرفا ضد طبقاتى،بايد اسلامى باشد،نهآزاديخواهانه محض و بالاخره بايد اسلامى باشد و نه فقط روحانىو معنوى و يا تنها سياسى. اما به بينيم چگونه ميتوان ثابت كرد كه اين انقلاب انقلابىاسلامى بوده و هويت ديگرى نداشته.يكى از راههاى شناختانقلاب،بررسى كيفيت رهبرى آن انقلاب و نهضت است. از نظر رهبرى اينطور نبود كه روز اول كسى خود را كانديدابكند و بعد مردم به او راى بدهند و او را به رهبرى انتخاب كنند وبدنبال آن،رهبر براى مردم تعيين خط مشى كند. واقعيت اينستكه گروههاى زيادى-از آنها كه احساس مسئوليت مىكنندتلاش كردند كه رهبرى نهضت را بعهده بگيرند ولى تدريجا همهعقب رانده شدند و رهبر خود به خود انتخاب شد.شما در نظربگيريد كه چه تعداد از قشرهاى مختلف،مثلا از روحانيون-چهاز مراجع و يا غير مراجع-و يا از غير روحانيون چه گروههاى اسلامىو چه غير اسلامى،در اين انقلاب شركت داشتند.در اين نهضتافراد تحصيلكرده،افراد عامى،دانشجو،كارگرها،كشاورزان، بازرگانان همه و همه شركت داشتند ولى از ميان همه اين افرادمختلف،تنها يك نفر،به عنوان رهبر انتخاب شد،رهبرى كه همه گروهها او را برهبرى پذيرفتند.اما چرا؟آيا بدليل صداقت رهبربود؟بيشك اين رهبر صداقت داشت ولى آيا صداقت منحصربشخص امام خمينى بود و كسى ديگر صداقت نداشت؟البتهمىدانيم كه چنين نيست و صداقت منحصر به ايشان نبود. آيابدليل شجاعت رهبر بود و اينكه تنها ايشان فرد شجاعى بودند وغير از ايشان رهبر صديق و صادق و شجاع ديگرى وجود نداشت؟ البته كسان شجاع ديگرى نيز بودند.آيا به اين دليل بود كه ايشاناز يك نوع روشن بينى برخوردار بودند و ديگران فاقد اين روشنبينىبودند؟آيا بدليل قاطعيت رهبر بود و ديگران فاقد قاطعيتبودند؟ ميدانيم كه قاطعيت منحصر به ايشان نبود.درست است كه همه اينمزايا باعلى درجه در ايشان جمع بود،ولى چنين نيست كه اينمزايا-لا اقل با شدت و گسترش كمتر-در ديگران نبود،پس چهشد كه جامعه خودبخود ايشان را،و فقط ايشان را به رهبرىانتخاب كرد و هيچ فرد ديگرى را در كنار ايشان به رهبرى نپذيرفت؟ ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 15:12  توسط سید حسام الدین حسینی
|
روحانيت و انقلاب اسلامى امشب در نظر دارم درباره روحانيت و انقلاب اسلامى ايرانبحث كنم.اين مسئله از دو جنبه قابل بحث است،يكى مربوط بهگذشته و آن اينكه روحانيت در اين انقلاب چه سهمى داشته و چطورشده كه به قول بعضى از آقايان،روحانيت اينچنين انقلابى شد وانقلابى از كار درآمد،و ديگر در رابطه با نقش روحانيت در آيندهانقلاب اسلامى ايران. بحث امشب بيشتر ناظر به قسمت دوم خواهد بود.دربارهقسمت اول گروههاى به اصطلاح چپ،چه آنهائى كه در اظهار عقايدخود صريح هستند و رك و بىپرده سخن ميگويند و چه آنهائى كهيك پوشش اسلامى بر روى افكار خود كشيدهاند در نوشتهها ونشريهها و جزوات خود مينوشتند كه امكان ندارد روحانيت انقلابىبشود زيرا بر اساس اصول ماركسيسم-كه البته دسته دوم ميگفتندبر اساس اصول قرآنى-انقلاب از ناحيه طبقه محروم و بدليلمحروميت آنها عليه طبقه مرفه و حاكم انجام ميگيرد.بر اساس همينبينش آنها عقيده داشتند كه امكان ندارد از ناحيه گروههاى وابستهبه طبقه حاكم انقلاب صورت گيرد و از آنجا كه روحانيت در طولتاريخ وابسته به طبقه حاكم بوده است،نميتواند عليه همين طبقه انقلاب كند و اگر امروز ميبينيد كه روحانيت روحيه انقلابى بخودگرفته،اين صرفا دسيسه طبقه حاكم براى حفظ موجوديتخودشاست.در واقع اين طبقه حاكم است كه در گوش روحانيتخواندهكه:چهره انقلابى بخود بگير تا به موقع بتوانى انقلاب را ترمز كنىو به اين ترتيب هم خودت را حفظ كنى و هم ما را.حتى در نشريهاىكه در اسفند پنجاه و شش از طرف يك گروه مخفى منتشر شده بود (1) خواندم كه به مردم هشدار داده بود گول اينها را-منظور روحانيتاست-نخوريد زيرا اينها با دستگاه شاه ساختهاند و ميخواهند او راحفظ كنند! سالى كه رزم آرا ترور شد بعضىها كه همه چيز را و هر حركتىرا با بدبينى نگاه ميكردند و از سوى ديگر رزم آرا را كه در آن دورهقهرمان صحنه سياستبه حساب ميآمد به ديده اعجاب مينگريستند،ميگفتند هر نقشهاى هستسياست رزم آرا است و حتى تير خوردن اورا هم ميگفتند اينهم نقشه خودش است!بعضى از روشنفكران ماهم در اين نوع تعصب به خرج دادنها دست كمى از آن بدبينيهاىدوره رزم آرا ندارند.اگر كسى نشريات اين به اصطلاح روشنفكران رامطالعه كرده باشد متوجه ميشود كه پيروزى انقلاب ايران بدستمذهبيها و روحانيون،اينها را بشدت بهت زده كرده است.و از آنجاكه با معيارهاى آنها چنين انقلابى امكان وقوع نداشت،اين بودكه در ابتدا بسيار تلاش كردند تا موضوع را به هر نحو شده توجيهو تاويل كنند و خلاصه اينكه بگويند اينهم كار خود رزم آرا است! ولى واقعيتبقدرى قوى بود كه تمام گروهها،حتى چپترين آنهاچارهاى نديدند جز اينكه بگويند رهبرى روحانيت را ميپذيريم.آنهاپيش خود مىانديشند چرا ما كه دهها سال دم از انقلاب زديم و حزبدرست كرديم و تشكيلاتى و طرحهايى داشتيم نتوانستيم كارى ازپيش ببريم،ولى اين آخوندها با اين امكانات كم،آنچنان ريشهيك رژيم 2500 ساله را در ايران كندند كه براى سياستمدارانبزرگ دنيا هم غير قابل پيش بينى بود.حتى در خود ايران هم،جامعه شناسان ايرانى روحانيت را بعنوان دكورى در كنار سياست واقتصاد،بحساب ميآوردند و براى آن اهميت چندانى قائل نبودند (2) . در صحبت امشب،قصد ندارم به اثبات نقش روحانيت درنهضتبپردازم،اين جهتى است كه هيچكس منكر آن نيست.دراين جلسه ميخواهم بيشتر راجع به آينده نهضت و نقش روحانيت درتداوم انقلاب سخن بگويم.سؤال مهمى كه كمك زيادى به روشن شدن موضوع ميكند اينست كه چرا روحانيت در ايران چنين قدرتىدارد؟در جزوهاى كه چندى قبل منتشر شد (3) مقايسهاى كردم ميانروحانيت تشيع و تسنن.در آنجا گفتهام با اينكه ميان روحانيون وعلماى تسنن سخنان اصلاحى بيشتر از علماى شيعه عنوان شده وطرحهاى اصلاحى از جانب آنها بيشتر ارائه شده است،ولى آنهانتوانستند يك حركت اصلاحى عميق بوجود بياورند.بر عكس، علماىشيعه با اينكه كمتر در اين زمينهها حرف زدهاند در طول اين صدسال حركتهائى را رهبرى كردهاند كه نظير هيچكدامشان حتى درميان اهل سنت وجود نداشته است تا چه رسد به روحانيت مسيحى وامثال اينها... يك امريكائى كه ظاهرا مسلمان شده استبنام حامدآلگار،كتابى نوشته بنام نقش روحانيت پيشرو در نهضت مشروطيت ايرانكه به فارسى هم ترجمه شده است.البته نگارش وقايع تاريخى دراين كتاب از اول دوره قاجار آغاز شده.در اين كتاب بخوبى روشنشده است كه در طول دويست و پنجاه سال دوره قاجاريه،علماى شيعههمواره،درگير مبارزه با سلاطين و در كار رهبرى نهضتهاى ضدسلاطين بودهاند.اين كتاب با اينكه نقطه ضعفهاى كوچكى همدارد-و آنهم البته به دليل آشنا نبودن به محيط ايران بوده استولى در مجموع كتابى است كه بيطرفانه و بيغرضانه نوشته شده وبخوبى اين نكته را آشكار ميكند كه وحانيتشيعه همواره در كنارمردم بوده و همواره بسود مردم قيام و حركت ميكرده است.در هميننهضت ملى شدن نفت ايران كه خود شاهد آن بوديم،ديديم كهروحانيتبه رهبرى مرحوم آيت الله خوانسارى و آيت الله كاشانى وهمكارى فدائيان اسلام چه نقش عظيمى داشتند،اگر قدرت و نفوذ كلمه اينها نبود محال بود كه نفت ايران ملى بشود.در نهضتديگرى كه از پانزده خرداد به اين طرف آغاز شد روحانيت تنها نيروىپيشتاز بود . در صدر اسلام،مبارزه رودررو و عليه قدرت حاكم تا زمانامام حسين(ع)بشكل برخوردهاى گسترده،ادامه يافت.اما از اواخرقرن اول و بخصوص قرنهاى دوم و سوم كه دوره ساير ائمه است،در دنياى اسلام دگرگونى خاصى پيدا ميشود.به اين معنى كه باگرويدن ملل مختلف به اسلام و با بسط قلمرو دنياى مسلمان،كمكمشمشيرها كنار گذاشته شد و در عوض كتابها به عنوان سلاحى تازهبكار گرفته شد.در همه سرزمينهاى اسلامى مردم با شور و ولعميخواستند كتاب آسمانى دين تازه را بشناسند و بخوانند و بفهمند.دراين راه،تازه مسلمانان،عشقشان براى فهم و درك قرآن چند برابرديگر مسلمانها بود در همه جا مردم به دنبال كسى ميگشتند كه قرائتقرآن بداند و بتواند قرآن را از ابتدا تا انتها برايشان بخواند.اين روآورى به قرآن باعث رونق بازار مفسرها و محدثها شد.به خصوصكه بناى تفسير را براستفاده از حديث گذاشته بودند.خود اين توجهسبب پيدايش يك جريان انحرافى گرديد،جعل حديث. طبيعىاست كه وقتى تقاضاى يك كالا خيلى زياد شد و عرضه به قدر كافىنبود،ميدان براى كالاى تقلبى هم باز ميشود.خدا رحمت كندمرحوم آيت الله بروجردى را كه اين نكته از يادگارهاى ايشان است. ايشان ميفرمود:در آن ايام وضع اينطور بود كه فى المثل كسى ازمدينه بلند ميشد و به اقصى بلاد خراسان سفر ميكرد.آنجا ميپرسيدنداين كيست؟ ميگفتند از صحابه پيامبر است.پيامبر را ملاقات كرده. همين يكى دو جمله كافى بود تا دهها هزار نفر دور اين آدم رابگيرند و از او طلب حديثى را بكنند كه خودش از لبهاى مباركپيامبر شنيده است.خوب همه اين صحابه هم كه سالهاى متوالى باپيامبر نبودند،بلكه بسيارى از آنها سال آخر عمر پيامبر مسلمان شدهبودند و از پيامبر تنها چند حديث و يا چند قصه ميدانستند،ولىهجوم و اقبال مردم سبب ميشد آنهائى كه ضعيف الايمان بودندكمكم از خودشان به جعل حديث ميپرداختند و از بازار گرم سوءاستفاده ميكردند (4) .بجز اين جريان انحرافى،جريانهاى فكرى ديگرىنيز پيدا شدند.از جمله اينكه در ميان اقوامى كه اسلام بميان آنهاراه يافته بود افرادى بودند وابسته به مذاهب ديگر.اينها در مقابلهجوم اسلام،به دفاع از مذاهب خود برخاستند.به دليل آزادىابراز افكار و انديشهها در آن زمان (5) انواع و اقسام مسائل-حتىآندسته از مسائلى كه در مخالفت صريح با اساس انديشههاى اسلامى قرار داشتند-مطرح گرديد در اين مورد،داستان مفضل كه ازاصحاب امام صادق(ع)بود نمونه بسيار خوبى است. امام صادق(ع)در زمان خود همان كار را ميكند كه پيامبر(ص)ويا على(ع)و يا حسين(ع) ميكرد،يعنى انجام رسالت و وظيفه با توجه بهشرايط زمان و مكان خود.در شرايط زمان امام حسين(ع)مسئله اصلىاسلام يزيد و دار و دسته او بود.ولى در زمان امام صادق(ع)علاوهبر لزوم مبارزه با قلدر زمانه-كه امام خود بطور فعالانه در آن شركتداشت و نهضتهاى علوى را كه از روى خلوص نيتبودند،كاملاتاييد ميفرمود-مسئله مبارزه با نحلههاى فكرى و مكتبهاى انحرافىنيز مطرح بود.واضح است كه به دنبال انقلاب،آزادى از راه ميرسدو آزادى به همراه خود،تضاد افكار و عقايد و بحثهاى فلسفى وكلامى را مطرح ميكند.در اين هنگام ديگر شمشير كارى از پيشنميبرد،اينجا اسلحه مناسب،درس و كتاب و قلم است. وظيفه امام صادق در روياروئى با آنهمه انديشههاى گوناگوناز فرقههاى مختلف كلامى، فقهى و فلسفى گرفته تا مذاهب يهود ومجوس و جاثليق(كاتوليك)و مكاتب دهرى و مادى-چه بود؟ رسالت امام صادق اين بود كه در اين جبهه به مبارزه برخيزد و راهراست و مكتب صحيح را به امت نشان بدهد.نظير وضع امام صادق،در زمان حضرت رضا(ع)نيز وجود دارد.در آن هنگام مامون كه خودمردى دانشمند بود،جلسات بزرگى با شركت رجال و شخصيتهاىبزرگ علمى و مذهبى فرق و مذاهب گوناگون تشكيل ميداد و آنها را بهمناظره با يكديگر دعوت ميكرد.مباحثات امام رضا(ع)در اين جلساتبسيار آموزنده و روشنگر است. همه اينها كه عرض كردم براى روشن كردن اين نكته بودكه وقتى اوضاع زمانه آنگونه شود كه شناختحق از باطل دشوار و صعب گردد،اصلىترين وظيفه رهبر دينى نشاندادن صراط مستقيم ومبارزه با انحرافها و تحريفها است.اگر امام حسين(ع)در زمان امامصادق و يا امام رضا ميبود،بىترديد همانگونه عمل ميكرد كه آن دوبزرگوار عمل كردند. براى نهضت ما نيز چنين آيندهاى كه در آن بازار عرصه افكارداغ باشد،قابل پيش بينى است. از اين رو لازمست روحانيت دههابرابر گذشته،خود را تجهيز كند.روحانيت احتياج به تقويت دارد،احتياج به برنامه و كار منظم و حساب شده دارد.در برابر روحانيونمردم قرار دارند كه بمراتب بيشتر از گذشته به هدايت و راهنمائى وارشاد احتياج دارند.روحانيتبايد بسرعتبه فكر چاره بيفتد و تا اينسيل عظيم به راه نيفتاده است،خود را براى مقابله با آن آماده كند. وحدت و تشكيلات،خوشبختانه در تهران تا حدودى بوجودآمده است.منظورم جامعه روحانيت و شوراى روحانيت است كهتشكيل شده.من اميدوارم اين نمونه در سراسر ايران تعميم پيداكند و همه روحانيتبه يكديگر متصل و مرتبط بشوند و بتوانند ازاين طريق خود را به بهترين وجهى تجهيز كنند. مساجد از جمله بهترين پايگاههاى روحانيتبه حساب ميآيند. نگاهى به وضع مساجد نشان ميدهد كه بعد از انقلاب،اغلب مساجدخلوت شده است،يك دليل اين امر اين است كه تا قبل از پيروزىانقلاب مساجد به بهترين نحو نقش انقلابى خود را انجام ميدادند. در آنها همان مسائلى مطرح ميشد كه مردم خواستارش بودند.امابعد از پيروزى انقلاب،مساجد،خود را با اين تغيير هماهنگ نكردند. اكنون ضرورت احياى مسجد بيش از هر زمان ديگر احساس ميشود. البته لازمست در كنار مسجد راديو و تلويزيون هم برنامههاى مذهبىداشته باشند. حزب اسلامى و كانونهاى تعليمات سياسى و مذهبى هم بايد بوجود بيايند.مردم از طريق اين كانونها،ميبايد تعليماتو آموزشهاى سياسى ببينند.اما اگر همه اين نهادها،جاى مسجد رابگيرند،آنوقت فاجعه بوجود ميآيد.راه جلوگيرى از اين فاجعه تعطيلاين نهادها نيست،بلكه اين مساجدند كه بايد در وضع خود تجديدنظر كنند و در اين ميان سهم عمده و نقش اصلى به دوش روحانيتاست. انقلاب ايران اگر در آينده بخواهد به نتيجه برسد و هم چنانپيروزمندانه به پيش برود، مىبايد باز هم روى دوش روحانيون و روحانيتقرار داشته باشد.اگر اين پرچمدارى از دست روحانيت گرفته شودو به دستبه اصطلاح روشنفكران بيفتد،يك قرن كه هيچ،يك نسل كهبگذرد،اسلام به كلى مسخ ميشود.زيرا حامل فرهنگ اصيل اسلامى،در نهايتباز هم همين گروه روحانيون متعهد هستند.به اين دليللازمست روحانيت را اصلاح كرد.نه اينكه آنرا از بين برد.ثابت نگاهداشتن سازمان روحانيت در وضع فعلى نيز به انقراض آن منتهى خواهدشد. اين مطلب را حدود ده سال است كه بارها و بارها تكرار كردهامو گفتهام كه روحانيتيك درخت آفت زده است و بايد با آفتهايشمبارزه كرد.اما كسى كه ميگويد دستبه تركيب اين درخت نزنيد،معناىسخنش اين است كه با آفتهاى آنهم مبارزه نكنيد و اين باعث ميشودكه آفتها،درخت را از بين ببرند.آن كسى نيز كه ميگويد اصلا ايندرخت را بايد از ريشه كند، اشتباه بزرگى مرتكب ميشود.زيرا اگراين درخت كنده شود،ديگر هيچكس قادر نخواهد بود تا نهال جديدىبه جاى آن بكارد.به اين ترتيب آينده انقلاب اسلامى ايران،پيوندزيادى با آينده روحانيت دارد. سؤالى كه در ابتداى سخنم مطرح كردم در اينجا پاسخميگويم.اينكه روحانيتشيعه توانسته است در طول تاريخ منشاءحركتهاى بزرگ بشود،ولى روحانيتهاى ديگر نتوانستهاند،دو دليلعمده دارد: دليل اول- ويژگى خاص فرهنگ روحانيتشيعه است.خودفرهنگ شيعى يك فرهنگ زنده و حركت زا و انقلاب آفرين است.اينفرهنگى است كه از روش على(ع)و از انديشههاى او تغذيه ميكند،اين فرهنگى است كه در تاريخ خود عاشورا دارد.صحيفه سجاديه ودوره امامت و عصمت دويست و پنجاه ساله دارد.هيچ يك ازفرهنگهاى ديگر چنين عناصر حركت زائى در خود ندارند.دليل دوم- اينكه روحانيتشيعه-كه بدست ائمه شيعه پايهگذارى شده استاز ابتدا اساسش تضاد با قدرتهاى حاكم بوده است.بقول حامدآلگاردر همان كتابى كه ذكرش گذشت اساس روحانيتشيعه برانكارحقانيت پادشاه است.روحانيتشيعه از نظر معنوى متكى به خدا واز نظر اجتماعى متكى به مردم است و هيچگاه جزو دولت نبوده است. اما در مقابل،مثلا روحانيت تسنن از همان ابتدا،وابسته به دستگاهحاكم بوده است.از همان زمان كه ابو يوسف به سمت قاضى القضاتهارون منصوب شد و در عين حال سمت مفتى اعظم را هم بدستآورد،مشخص بود كه ديگر پايگاهى در ميان مردم نميتوانستداشته باشد.در زمان خود ما افرادى نظير شيخ محمد عبده كه ازروشنفكران روحانيون اهل تسنن مصر است وقتى اعتبار پيدا ميكندكه آقاى خديو عباس به اسمش ابلاغ صادر ميكند و الا مردم مصرمفتى بودن او را بىاعتبار ميشمارند.و يا شيخ محمد شلتوت،مصلحبزرگ مصرى را جمال عبد الناصر بايد به اسمش ابلاغ صادر كند ووقتيكه توى اتاقش مينشيند ميبايد عكس جمال عبد الناصر بالاىسرش باشد.مشخص است كه اين افراد ديگر نميتوانند پايگاه مردمىداشته باشند و نخواهند توانست عليه قدرت حاكم قيام كنند.اماروحانيتشيعه از ابتدا بر اساس بىنيازى از قدرتهاى حاكم پايهگذارى شد و هميشه سلاطين و بزرگان مجبور بودند آستان آنها را ببوسند و پيشانى به درگاه آنها بسايند (6) . پس سر ديگر اينكه روحانيت توانسته انقلابها را رهبرى كند،استقلال است و اين حقيقت كه آنها هيچگاه عضو دستگاههاى دولتىو غير دولتى نبودهاند.از آنها ابلاغ نميگرفتهاند،عكس آنها را بهخانهاشان راه نميدادهاند.در آينده هم بايد اين ارزشها براى روحانيتمحفوظ بماند. امام صريحا فرمودهاند كه من موافق نيستم حتى درجمهورى اسلامى روحانيون پستهاى دولتى بپذيرند البته بعضى ازكارها در صلاحيت روحانيت است،از قبيل استادى،معلمى، قضاوت...اما روحانيون نبايد كار دولتى بپذيرند،آنها بايد در كناردولتبايستند و آنرا ارشاد كنند.آنها بايد بر فعاليت دولت نظارت ومراقبت داشته باشند.شايد يك طريق معقول براى اعمال اين نظارت،تاسيس همان دايره امر به معروف و نهى از منكر است كه ميبايد مستقلاز دولت عمل كند.روحانيتبايد در حفظ مساجد كوشا باشد.امامتجماعتبايد محفوظ بماند. روضهها و ذكر مصيبتها بايد محفوظبمانند،اما لازمست اصلاح شوند و تحريفات و جعلها و دروغها ازآنها حذف و پيراسته گردد. سخن آخر اينكه روحانيت در حفظ و تداوم انقلاب نقشىاساسى بعهده دارد و ميبايد با كوشش همه جانبه،مكان شايسته خودرا حفظ بكند و در صف اول حركت مردم همچنان به هدايت آنها ادامهبدهد. و السلام پىنوشتها: 1- رجوع شود به ماهنامه توفان«ارگان حزب كمونيست كارگران ودهقانان ايران»شماره 15، دوره چهارم تحت عنوان«نه خدا،نه شاه،نه قهرمان»و به كليه نشريات گروه«فرقان»در جريان انقلاب و بخصوص بهمن 57. 2- يكى از نويسندگان غير مذهبى كه سالها قبل جزو ايدئولوگهاى حزب توده بود و بعدها تا حد زيادى در نظراتش تحول پيدا شد،چندى قبل در يكى از مجلات مقالهاى نوشته بود و نهضت فعلى ايران را با ديد نسبتا بىطرفانهاى تحليل كرده بود.در آن مقاله نويسنده، مقايسهاى ميان اين نهضت و نهضت مشروطيت و ملى شدن نفتبعمل آورده و متذكر شده بود كه گناه شكست در دو نهضت قبلى به گردن لائيكهاست-يعنى آنها كه سياستشان از مذهبشان انگيخته نميشود و تمايلات مذهبى چندانى ندارند-در ابتدا هر كدام از اين دو نهضت،دو نيرو،نيروى مذهبىها و نيروى لائيكها با هم براه افتادند،ولى در موقع بهرهبردارى، لائيكها به اين فكر افتادند كه مذهبىها را عقب بزنند و همين سبب شكست هر دوى اين نهضتهاشد.در انقلاب فعلى نيز اغلب روشنفكران،فكر ميكردند تنها دو نيروى تعيين كننده در جامعه وجود دارد،يكى نيروى اقتصادى و ديگرى نيروى سياسى.هيچكس نمىتوانست پيش بينى كند نيروى ديگرى در بطن جامعه وجود داشته باشد كه از همه نيروهاى ديگر قدرتمندتر و ريشهدارتر است و همانست كه بالاخره انقلاب را به پيروزى ميرساند. 3- نهضتهاى اسلامى در صد ساله اخير-استاد مطهرى-انتشارات صدرا. 4- البته اين امر سواى تحريفاتى است كه با قصد و غرض از طريق دستهاى پيدا و ناپيداى آنها كه هدفشان نابودى اسلام بود،صورت ميگرفت. 5- كه بسيار به وضع كنونى ما شباهت داشت. 6- زمانى كه در قم بودم،سالهاى اول مرجعيت مرحوم آيت الله-بروجردى اعلى الله مقامه الشريف،روزى يكى از بازاريهاى معروف و متدين تهران،مبلغ زيادى پول بابت وجوه شرعيه را به شكل يك حواله روى يك تكه كاغذ نوشته بود و به وسيله شخصى كه به قم مىآمد خدمت آقا فرستاده بود.تكه كاغذ را كه بدست آيت الله دادند،ايشان آنرا به كنارى انداختند و فرمودند ديگر از اين نوع وجوهات براى ما نفرستيد،شما خيال مىكنيد داريد سر ما منت مىگذاريد.روحانيت عزيزتر و شريفتر و محترمتر از اين است كه اين چنين مورد توهين قرار بگيرد.اين رهبر شيعى است كه تا اين حد استغنا نشان مىدهد.بعد هم آن بازرگان براى عذرخواهى به قم آمد و آنقدر التماس و زارى كرد تا عذرش پذيرفته شد.
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 15:10  توسط سید حسام الدین حسینی
|
استقلال و آزادى مسئله استقلال و آزادى موضوعى است كه امشب ميخواهمدرباره آن گفتگو كنم.يك طفل، ماداميكه صغير است و تحت ولايتو قيمومت پدر،پدر بزرگ يا مادر زندگى ميكند،از خودش استقلالندارد.خودش براى خودش نميتواند تصميم بگيرد،براى انجام هركارى ميبايد اجازه بگيرد.اين يك نوع،و يك درجه از عدماستقلال و وابستگى است. نوع ديگر افرادى كه استقلال ندارند بردگانند.اگر فردىبرده ديگرى باشد،قهرا نميتواند مستقيما درباره خود تصميم بگيرد،بلكه يا ديگرى براى او و به جاى او تصميم ميگيرد،يا آنكه تصميمگرفتنش موكول به اجازه ديگرى است.بجز دو موردى كه ذكركردم موارد ديگرى هم وجود دارد كه بواسطه آنها استقلال ازافراد-بدون آنكه نام صغير يا مجنون روى آنها باشد-سلب ميشود. فى المثل در بسيارى از خانوادهها،نوكرها و كلفتها حالت عدم استقلالدارند.در رژيمهاى به اصطلاح فئودالى،خصوصا در شكلى كه درمغرب زمين وجود داشته است (1) سرفها (2) يا دهقانان وابسته به زمين،غير مستقل بودهاند...اين موارد كه بعنوان نمونه ذكر شدندو بسيارى موارد ديگر،شكلهاى مختلفى از عدم استقلال و وابستگىافرادند (3) . همانطور كه درباره يك فرد مسئله استقلال و عدم استقلالمطرح است،درباره جامعه و كشور نيز به طريق اولى چنين مسئلهاىمطرح است.در زمان ما در ميان افراد،مسئله بردگى، مسئله اربابو رعيتى و...ديگر به شكل قديم مطرح نيست.اما در سطح كشورها،روابط آقائى و بندگى به شدت رواج دارد.نگاهى به نقشه سياسىجهان به خوبى نشان ميدهد كه پارهاى از كشورها،آقا و فرماندههستند و در مقابل كشورهائى هم قرار دارند كه اسما مستقلنداما عملا تحتسيطره كشورهاى دسته اول قرار دارند.اين امر را مادر منطقه خودمان به خوبى تجربه كردهايم ميدانيم كه در خليجفارس و نيز در اقيانوس هند،مبارزات سياسى شديدى ميان ابرقدرتها برقرار است.امريكا ميخواهد خليج فارس را براى خودشحفظ كند،متقابلا كشورهاى بزرگ ديگر نيز چنين مقصد و خواستىدارند.در اين زمينه امريكا تا قبل از انقلاب ايران،از ساير حريفانجلوتر بود.آنها بدون اينكه آشكار كنند،در منطقه نوكرى داشتندبه نام شاه و البته ظاهر امر اين بود كه ايران ميخواهد امنيتخودشرا حفظ كند.آنچه كه امريكائيها در اين ميان انجام ميدادند از اينقرار بود:از يك سو با پول ايران،نفت ايران را در مقياس وسيعىكه به غارت بيشتر شباهت داشت،استخراج ميكردند و از سوى ديگرقسمت اعظم پولى را كه بابتخريد نفتبه ايران پرداخت ميكردندبه اسم فروش اسلحههاى مدرن،دوباره از ايران پس ميگرفتند و درعوض ايران را به شكل ژاندارم منطقه و حافظ منافع خود درآوردهبودند.ادعاى رژيم شاه هم اين بود كه ما سياست مستقل ملىداريم و اين اسلحهها را نيز براى دفاع از خودمان خريدارىميكنيم.اين از جنبه استقلال سياسى. در زمينه استقلال اقتصادى هم شاهد بوديم كه ايرانمحكوم بود به اينكه كشاورزى و دامدارى خود را تقليل دهد تاگندم و شكر و گوشت و...را از خارج وارد كند.محكوم بود به اينكهصنايع مونتاژ و مصرف كننده و طفيلى غرب را داشته باشد.در زمينهمواد غذائى،بنا به اعتراف روزنامههاى خود رژيم،حتى نود و پنجدرصد احتياجات كشور از خارج وارد ميشد و در هيچ موردى نبود كه ما بتوانيم به خود اتكا داشته باشيم. آنچه كه ما در سابق دچارش بوديم،بدترين نوع اسارت وبندگى بود،نه تنها در مسائل اقتصادى ما را وابسته كرده بودندبلكه در ساير زمينهها،آنها بودند كه براى ما تعيين تكليف مىكردند (4) . امام در همان اوايل اقامتشان در پاريس،مكرر در اعلاميههائى كه به ايران ميفرستادند،مردم را تشويق به كشاورزى وبه خصوص كشت گندم ميكردند.و ميدانيم كه اين فرمان تا چه حدمؤثر واقع شد،بخصوص كه بلطف خدا،امسال،سال بسيار پر بركتىبود (5) . ببينيد وقتى كشورى ميخواهد روى پاى خود بايستد،خودشبراى خودش تصميم بگيرد، ميتواند با يك همت مردانه قيد وبندهاى بندگى را پاره كند.امسال شايد همين ايرانى كه گندمشرا از امريكا وارد ميكرد بتواند به خود كفائى برسد.و دور نيست آنروزى كه با همت مردم اين سرزمين،مملكت ما بتواند در همهزمينهها روى پاى خودش بايستد و بىنياز از غير شود. يادتان ميآيد كه مردم در تظاهرات چه شعار با معنائىميدادند؟استقلال،آزادى،جمهورى اسلامى.اين نشانه اين استكه يك ملت ميخواهد مستقل باشد.ميخواهد از نظر سياسى خودشبراى خودش تصميم بگيرد.از نظر علمى خودش براى خودشطرح ريزى كند، خودش براى اقتصاد خودش نظر بدهد.و بالاتر ازهمه اينها ميخواهد،استقلال فرهنگى،فكرى و مكتبى خود را بهدست آورد و خودش براى خودش فكر كند و فرهنگ بسازد.بىشك در ميان انواع گوناگون استعمار،خطرناكتر از همه استعمارفرهنگى است.مگر ممكن است ملتى را از نظر اقتصادى و سياسىاستعمار بكنند،بدون آنكه قبلا او را استعمار فكرى كرده باشند. براى بهرهكشى از فرد بايد شخصيت فكرى او را سلب كنند،او رابه آنچه مال خودش ستبدبين كنند و در عوض او را شيفته هر آنچهكه از ناحيه استعمارگر عرضه ميشود بسازند. ميبايد در مردم حالتىبه نام تجدد زدگى بوجود بياورند بطوريكه از آداب و رسوم خودشانمتنفر بشوند،اما از آداب و رسوم بيگانه خوششان بيايد.ميبايد آنهارا به ادبيات خودشان،به فلسفه خودشان،بكتابهاى خودشان،بهدانشمندان و مفاخر علمى و فرهنگى خودشان بدبين كنند و در عوضمسحور ادبيات و فلسفه و كتابهاى ديگران كنند (6) . در دنياى امروز،علوم و فنون در كشورهاى مختلف بطورمشابه مورد استفاده قرار ميگيرد و هيچ ملتى نميتواند ادعا كند كهعلم خاصى متعلق به اوست.اما علوم با مكتبها و ايدئولوژيها وراه و رسمهاى زندگى تفاوت دارند.اينجا است كه ملتها حسابشانرا جدا ميكنند.هر ملتى كه از خود مكتبى مستقل،و استقلال فكرو راى داشته باشد و زير بار مكتبهاى بيگانه نرود،حق حيات دارد وهر ملتى كه مكتب نداشته باشد و بخواهد مكتبش را از بيگانهبگيرد ناچار تن به بردگى و بندگى بيگانه خواهد داد اين متاسفانههمان بلائى است كه در گذشته بر سر ما آوردهاند.در مملكت ما گروهبه اصطلاح روشنفكران خود باخته-كه تعدادشان هم كم نيستدو دستهاند.يك دسته ميگويند ما بايد مكتب غربيها را ازكشورهاى آزاد بگيريم-ليبراليسم-و عدهاى ديگر ميگويند مابايد مكتب را از بلوكهاى ديگر غربى بگيريم-كمونيسم. در سالهاى اخير،بدبختانه گروه سومى هم پيدا شدهاند كهبه يك مكتب التقاطى معتقد شدهاند.اينها قسمتى از اصول كمونيسمرا با بعضى از مبانى اگزيستانسياليسم تركيب كردهاند و بعد حاصلرا با مفاهيم ارزشها و اصطلاحات خاص فرهنگ اسلامى آميختهاند. آنوقت ميگويند مكتب اصيل و ناب اسلام اين است و جز اين نيست. من در اينجا هشدار ميدهم،ما با گرايش به مكتبهاىبيگانه استقلال مكتبى خودمان را از دست ميدهيم.حال ميخواهدآن مكتب كمونيزم باشد يا اگزيستانسياليسم يا يك مكتب التقاطى. با اين شيوهها و با اين طرز تفكر به استقلال فرهنگى نخواهيم رسيد وبه ناچار محكوم به فنا خواهيم بود.اين اعلام خطر بزرگى است كهمن ميكنم.ما اگر مكتب مستقلى نميداشتيم،خوب در آن صورتميگفتيم چارهاى نداريم بايد يا به اين گروه ملحق شويم،يا به آنگروه.ولى درد بر سر اينست كه چنين مكتب مستقل و غير نيازمندبغيرى را داريم.اين از خودباختگى ماست كه فكر ميكنيم آنچه راكه داريم بايد از دستبدهيم و كالاى ديگران را مورد استفادهقرار بدهيم. در جامعه خودمان به كرات ديدهايم كه كسى فى المثل شيفتهمنطق ديالكتيك است و تازه واقع مطلب اينست كه همان منطق راهم بخوبى نفهميده،بلكه جسته و گريخته از گوشه و كنار بگوششخورده و چيزى در ذهنش جاى گرفته است.بعد همين آدم ادعاميكند كه منطق اسلام هم همان منطق ديالكتيك است،بدوناينكه توجه كند منطق ديالكتيك دين او را و اسلام او را از ريشهميكند و نابود ميسازد.و يا ديگرى ميبيند كه در دنيا مد شده كهميگويند زير بنا اقتصاد است.او هم بدون تعمق و طوطىوارميگويد زيربناى اسلام هم اقتصاد است.بدون اينكه بفهمد معنى اينسخن كه زير بنا اقتصاد است،محو و طرد هر گونه معنويت است،معنويتى كه اسلام بر اساس آن بنا شده است.يا خود باخته ديگرىميبيند مبارزه با مالكيت،امروز شايع و رايج است،او هم بدون آنكهبا ضوابط و معيارهاى اسلامى آشنائى داشته باشد ميگويد آقامالكيت اختصاصى نبايد وجود داشته باشد،اسلام هم منكر مالكيتاختصاصى است.من نميخواهم بگويم در اين موارد سوء نيتى در كاراست،ولى اگر كارى يا عملى،خطرى بزرگ به دنبال داشته باشد، بروز خطر،ديگر ربطى ندارد كه سوء نيت در كار باشد يا نباشد.درنظر بگيريد اگر در ساختمانى بنزين ريخته شده باشد،بعد همكسى بيايد و كبريتى بكشد،حتى اگر كبريت را براى روشن كردنسيگارش استفاده كند،باز در اصل فاجعه تفاوتى رخ نميدهد.وقتىكه فضا پر از گاز قابل اشتعال باشد،و لو سوء نيتى هم وجود نداشتهباشد،كبريت كه زديم گاز مشتعل ميشود و انفجار رخ ميدهد. به دليل همين نگرانيهاست كه من بر روى مسئله استقلال،و بالاخصاستقلال مكتبى زياد تكيه دارم.ما اگر مكتب مستقل خودمان را ارائهنكنيم،حتى با اينكه رژيم را ساقط كردهايم و حتى با اين فرض كهاستقلال سياسى و استقلال اقتصادى را بدست آوريم،اگر به استقلالفرهنگى دست نيابيم، شكستخواهيم خورد و نخواهيم توانست انقلابرا به ثمر برسانيم. ما بايد نشان بدهيم جهان بينى اسلامى،نه با جهان بينى غربمنطبق است و نه با جهان بينى شرق و به هيچكدامشان وابسته و محتاجنيست.اين چه بيمارى است كه حتى جهان بينى اسلامى را ميخواهندبا جهان بينىهاى بيگانه تطبيق بدهند. بعضيها،به آيات قرآن كه ميرسند آنقدر آنها را تاويل و توجيهميكنند تا اينكه بهر ترتيبى شده آنرا با يكى از مكاتب غربى يا شرقىمنطبق كنند.اين نكته را قبلا هم مكرر گفتهام كه بعضيها، تا اسم ملك و فرشته ميآيد،تلاش مىكنند به طريقى آنرا تعبير وتفسير كنند.من صريحا ميگويم كه اين روش خطاست.اگر شما هنوزبه درك اين مفاهيم قرآنى نائل نشدهايد بايد كوشش و مجاهده كنيدتا آنرا دريابيد.شما چه بخواهيد چه نخواهيد در قرآن دهها معجزهذكر شده است اينها از مفاخر قرآن است.اگر اين مسائل نبود اصلادين نيمى از سالتخودش را از دست داده بود.دين آمده است تاديد ما را وسيع كند.امر حسى كه نيازى به آمدن پيامبران ندارد. دين آمده است ايمان به غيب براى ما ايجاد كند.دين ميخواهد ارزش انسان را تا آنجا بالا ببرد كه بتواند از قوانين معنوى استفادهبكند و حتى آنرا بر ضد قوانين مادى بكار اندازد،قوانين ما فوقمادى آنگاه كه در قوانين مادى دخل و تصرف بكند،نام معجزه برآن ميگذاريم.در قرآن تا دلتان بخواهد معجزه ذكر شده است.مننميدانم گويا عدهاى رودربايستى دارند،تا در قرآن به معجزه ميرسندشروع ميكنند به تاويل و تعبير كردن. تا ميرسند به شكافتن دريابراى موسى،ميگويند مقصود اينست كه در آن موقع دريا در حالتجذر بوده،و در زمان غرق شدن فرعون دريا حالت مد پيدا كردهاست.اگر عصاى موسى اژدها شد،مقصود اينست كه قدرت منطقو قوه بيان موسى،بر سلاح تبليغ آنها غلبه كرد و چون اژدها،منطقهاى آنان را بلعيد.معناى چنين سخنانى انكار صريح قرآناست.معنايش اينست كه ما استقلال در فكر نداريم،معنايشاينست كه ما قرآن را پيشوا قرار ندادهايم،بنا را براين گذاشتهايمكه مكتبهاى ديگر را بپذيريم و بعد آيات قرآن را براساس آنهاتوجيه و تفسير كنيم. من بعنوان نصيحت ميگويم،كسانى كه اينچنين فكر ميكننديعنى ميخواهند مكتب اسلام را با مكاتب ديگر تطبيق دهند و ياعناصرى از آن مكتب را در اسلام وارد كنند،چه بدانند،و چهندانند در خدمت استعمار هستند.خدمت اينها به استعمار،از خدمتآنها كه عامل استعمار سياسى يا عامل استعمار اقتصادى هستند،بمراتب بيشتر است و بهمين سبتخيانتشان به ملتبيشتر وعظيمتر.از اينرو و با توجه به اين خطرات براى حفظ انقلاب اسلامىدر آينده،از جمله اساسيترين مسائليكه ميبايد مد نظر داشته باشيم،حفظ استقلال مكتبى و ايدئولوژيك خودمان است. پىنوشتها: 1- نوع نظام فئودالى در مغرب،با آنچه كه در شرق بنام فئوداليسم خوانده ميشود،تفاوتهائى داشته است.حالتى كه در مغرب براى رعايا وجود داشته،چيزى ما بين آزادى و بردگى بوده است.باين معنى كه كشاورز،برده مالك نبوده اما در عين حال از زمين نيز نميتوانست جدا باشد.اما در مشرق زمين حال بدين منوال نبود.در همين ايران خودمان،رعايائى كه در يك مزرعه كشاورزى ميكردند آزاد بودند كه در آنجا بمانند،يا آنكه بجاى ديگرى بروند.اگر رعيت از اربابش راضى بود،سال ديگر هم نزد او مىماند،چند سال ديگر هم مىماند،ولى اگر احساس مىكرد ارباب ارباب خوبى نيست و ميشنيد كه در جاى ديگر ارباب خوشرفتارى هست،ديگر هيچ كس نميتوانست جلو او را بگيرد،او آزاد بود كه برود و ميرفت.و اين ارباب بود كه بعدا مجبور ميشد رضايت رعيت ديگرى را جلب كند و او را به استخدام خود درآورد.در مغرب زمين كشاورز محكوم بود كه همراه خانوادهاش تا ابد در همانجائى كه بدنيا آمده و كار كرده،بماند.اگر احيانا مىخواستبه جاى ديگر برود جلو او را ميگرفتند و بر فرض اگر مخفيانه هم ميرفت و از مالك ديگرى تقاضاى كار مىكرد طبق قوانين مالك حق نداشت او را بپذيرد و ميبايد او را به ارباب قبليش تحويل دهد.عدم استقلال اين رعايا آنقدر زياد بود كه اگر فى المثل زمين و مزرعهاى خريد و فروش ميشد آنها نيز همراه زمين،فروخته ميشدند. Serf 2- 3- البته،گاهى فردى جزء يك جمع و گروه است.در آنصورت در كارهاى مربوط به خودش استقلال دارد اما در كارهاى مربوط به جمع به حكم آنكه قانون واحدى بر جمع حكمفرمائى مىكند،نمىتواند به تنهائى تصميم بگيرد.اما اين حالت،غير از موارد عدم استقلال است كه به آنها اشاره كرديم. 4- متاسفانه در اين مورد،كشورهاى جهان سوم كم و بيش سرنوشتى مشابه دارند.اين ماجرا را كه از قول مرحوم آيت الله امينى رحمة الله عليه برايتان نقل ميكنم شاهدى استبر اين مدعا.ايشان تعريف ميكرد يكى ازنمايندگان مجلس عراق-در زمان نورى سعيد-كه شيعه بود و از وابستگان مرحوم امينى،بخدمت ايشان آمده بود.مرحوم امينى از او پرسيده بود شما وكلا اين علم لدنى را از كجا آوردهايد؟ما در كارهاى علمى خودمان براى اظهار نظر در هر موردى احتياج به مطالعه و صرف وقت و بررسى و دقت نظرداريم،اما چگونه است كه شما اين لايحههاى سياسى مهم را كه به مجلس مىآورند در عرض دو سه ساعت،تصويب يا رد ميكنيد؟نماينده با خنده جواب داده بود،موضوع خيلى ساده است.ما صبح كه به مجلس ميرويم،اصلا نمىدانيم چه مسئلهاى قرار است مطرح بشود.اول وقتيك نماينده از جانب نورى سعيد به مجلس مىآيد خطاب به عدهاى از وكلا ميگويد.قل نعم-شما بگوئيد آرى و به گروهى ديگر ميگويد قل لا-شما بگوئيد نه.به اين ترتيب معلوم ميشود كه چه كسانى بايد در موافقتبا لايحه صحبت كنند و چه كسانى در مخالفتبا آن،بعد هم كه لايحه به مجلس آورده ميشود،تازه از محتوايش باخبر ميشويم و طبق دستور با يك قيام و قعود نسبتبه آن تصميم ميگيريم. 5- كسى از خراسان به ديدن من آمده بود،يك پير مرد شصتساله. ميگفتحتى پير مردهاى صد ساله ما هم يادشان نمىآيد كه هيچ سالى بقدر امسال،محصول خوب داشته باشيم.و اين مسئله تا آنجا كه من اطلاع دارم فقط مختص خراسان نبوده و در ساير مناطق نيز وضع به همين منوال بوده است. 6- يكى از آقايان فضلا نقل ميكرد،در اواخر دوره رضاخان شخصى كه در آن زمان وزير فرهنگ بود و بعد سناتور شد،روزى در دانشگاه تهران براى دانشجويان سخنرانى ميكرد. محتواى سخنش هم تجليل از فعاليتهاى فرهنگى دوره رضاخان بود.به دانشجويان يگفتشما بايد قدر اين دولت و تمدنى را كه برايتان بوجود آورده استبدانيد.شما ميخواهيد در اين دانشگاه رشتههاى گوناگون نظير ادبيات،پزشكى و علوم را بخوانيد و انشاء الله در اين زمينهها متخصص خواهيد شد.اما آيا مىدانيد ما در گذشته چه داشتهايم؟ بعد براى نشان دادن شرايط فرهنگى دورههاى گذشته يكى از كتابهاى خرافى مربوط به جادوگرى و مارگيرى و رمالى و از اين قبيل را بيرون آورد و مقدارى از مطالب كتاب را بر سبيل تمسخر و استهزاء براى دانشجويان خواند.دوست ما نقل ميكرد كه اتفاقا در همان ايام وزارت فرهنگ موضوعى را به مسابقه گذاشته بود و از حسن اتفاق مقالهاى را كه من نوشته بودم برنده اين مسابقه شد.طبق مقررات قرار شد كه با آقاى وزير ملاقات كنم.وقتى مرا ديد تعجب كرد كه در لباس اهل علم هستم.گفتباورم نمىشد كه يك آخوند توانسته باشد بهترين مقاله را بنويسد.بعد توضيح داد كه فلان مطلبى كه در مقاله شما بود،با آخرين نظريههاى روانكاوى و روانشناسى امروز مطابقت مىكند،وما فكر مىكرديم نويسنده اين مقاله تحصيل كرده اروپا يا امريكاست.حالامىتوانى بگوئى اين مطلب را از كجا نقل كردهاى؟در جواب گفتم اينمضمون يك حديث است و حديث را برايش خواندم.بعد هم با عصبانيتبه او گفتم،آقاى وزير!تو كه در اين جا نشستهاى فاضلترى يا من؟آن مزخرفات چه بود كه آن روز در دانشگاه،به دانشجوها ميگفتى؟چرا به ملتتخيانت ميكنى؟آيا آنچه در مدارس قديم ما تدريس ميشود،آنهائى است كهدر آن كتاب نوشته شده بود؟آيا اگر در مدارس قديم ما ادبيات تدريس نميشد،شما امروز ميتوانستيد اساسا دانشكده ادبيات داشته باشيد؟آيا تو خبرندارى كه فقهى كه در اين مدارس تدريس ميشود،با بزرگترين مكتبهاى دنيا برابرى ميكند؟و يا اصولى كه در آنجا تدريس ميشود،از نظر ملل پيشرفته،يك علم جديد است كه فلسفههاى غرب در نهايت امر دارند به آن شباهت پيدا ميكنند؟در حوزههاى ما اشارات بو على و اسفار ملا صدرا و منظومه حاجى سبزوارى و كفايه آخوند خراسانى و آثار شيخ مرتضى انصارى و صدها كتاب علمى و فلسفى و فقهى طراز اول تدريس ميشود.تو همه اينها را ناديده گرفتهاى و به جمعى جوان بىاطلاع ميگوئى در حوزه يك مشت اباطيل درس ميدهند.راستى زهى شرافت و درستى. در هر حال آنچه مسلم است اينكه از همان زمان،نقشه بر اين بود كه از ابتدا فرزندان ما را به فرهنگ خود بد بين كنند و ارتباط آنها را باگذشتهشان از بين ببرند و بجايش پيوندهاى تازهاى با غرب برايشان ايجادكنند.
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 15:8  توسط سید حسام الدین حسینی
|
متن کامل وصيت نامه سياسي– الهي امام خميني
بسمالله الرحمن الرحيم و بعد، اينجانب مناسب ميدانم كه شمهاي كوتاه و قاصر در باب «ثقلين» تذكر دهم؛ نه از حيث مقامات غيبي و معنوي و عرفاني، كه قلم مثل مني عاجز است از جسارت در مرتبهاي كه عرفان آن بر تمام دايرة وجود، از ملك تا ملكوت اعلي و از آنجا تا لاهوت و آنچه در فهم من و تو نايد، سنگين و تحمل آن فوق طاقت، اگر نگويم ممتنع است؛ و نه از آنچه بر بشريت گذشته است، از مهجور بودن از حقايق مقام والاي «ثقل اكبر» و «ثقل كبير» كه از هر چيز اكبر است جز ثقل اكبر كه اكبر مطلق است؛ و نه از آنچه گذشته است بر اين دو ثقل از دشمنان خدا و طاغوتيان بازيگر كه شمارش آن براي مثل مني ميسر نيست با قصور اطلاع و وقت محدود؛ بلكه مناسب ديدم اشارهاي گذرا و بسيار كوتاه از آنچه بر اين دو ثقل گذشته است بنمايم. شايد جملة لَنْ يفْتَرِقا حتّي يرِدا عَلَي الْحَوض اشاره باشد بر اينكه بعد از وجود مقدس رسولالله ـ صليالله عليه و آله و سلم ـ هرچه بر يكي از اين دو گذشته است بر ديگري گذشته است و مهجوريت هر يك مهجوريت ديگري است، تا آنگاه كه اين دو مهجور بر رسول خدا در «حوض» وارد شوند. و آيا اين «حوض» مقام اتصال كثرت به وحدت است و اضمحلال قطرات در دريا است، يا چيز ديگر كه به عقل و عرفان بشر راهي ندارد. و بايد گفت آن ستمي كه از طاغوتيان بر اين دو وديعة رسول اكرم ـ صليالله عليه و آله و سلم ـ گذشته، بر امت مسلمان بلكه بر بشريت گذشته است كه قلم از آن عاجز است. و ذكر اين نكته لازم است كه حديث «ثقلين» متواتر بين جميع مسلمين است و (در) كتب اهل سنت از «صحاح ششگانه» تا كتب ديگر آنان، با الفاظ مختلفه و موارد مكرره از پيغمبر اكرم ـ صليالله عليه و آله و سلم ـ به طور متواتر نقل شده است. و اين حديث شريف حجت قاطع است بر جميع بشر بويژه مسلمانان مذاهب مختلف؛ و بايد همة مسلمانان كه حجت بر آنان تمام است جوابگوي آن باشند؛ و اگر عذري براي جاهلان بيخبر باشد براي علماي مذاهب نيست. اكنون ببينيم چه گذشته است بر كتاب خدا، اين وديعة الهي و ماترك پيامبر اسلام صليالله عليه و آله و سلم ـ مسائل أسفانگيزي كه بايد براي آن خون گريه كرد، پس از شهادت حضرت علي(ع) شروع شد. خودخواهان و طاغوتيان، قرآن كريم را وسيلهاي كردند براي حكومتهاي ضد قرآني؛ و مفسران حقيقي قرآن و آشنايان به حقايق را كه سراسر قرآن را از پيامبر اكرم ـ صليالله عليه و آله و سلم ـ دريافت كرده بودند و نداي اِنّي تاركٌ فيكُمُ الثقلان در گوششان بود با بهانههاي مختلف و توطئههاي از پيش تهيه شده، آنان را عقب زده و با قرآن، در حقيقت قرآن را ـ كه براي بشريت تا ورود به حوض بزرگترين دستور زندگاني مادي و معنوي بود و است ـ از صحنه خارج كردند؛ و بر حكومت عدل الهي ـ كه يكي از آرمانهاي اين كتاب مقدس بوده و هست ـ خط بطلان كشيدند و انحراف از دين خدا و كتاب و سنت الهي را پايهگذاري كردند، تا كار به جايي رسيد كه قلم از شرح آن شرمسار است. و هرچه اين بنيان كج به جلو آمد كجيها و انحرافها افزون شد تا آنجا كه قرآن كريم را كه براي رشد جهانيان و نقطة جمع همة مسلمانان بلكه عائلة بشري، از مقام شامخ احديت به كشف تام محمدي(ص) تنزل كرد كه بشريت را به آنچه بايد برسند برساند و اين وليدة «علم الاسما ء » را از شرّ شياطين و طاغوتها رها سازد و جهان را به قسط و عدل رساند و حكومت را به دست اوليا ء الله، معصومين ـ عليهم صلوات الاولين و الا´خرين ـ بسپارد تا آنان به هر كه صلاح بشريت است بسپارند ـ چنان از صحنه خارج نمودند كه گويي نقشي براي هدايت ندارد و كار به جايي رسيد كه نقش قرآن به دست حكومتهاي جائر و آخوندهاي خبيثِ بدتر از طاغوتيان وسيلهاي براي اقامة جور و فساد و توجيه ستمگران و معاندان حق تعالي شد. و معالاسف به دست دشمنان توطئهگر و دوستان جاهل، قرآن اين كتاب سرنوشتساز، نقشي جز در گورستانها و مجالس مردگان نداشت و ندارد و آنكه بايد وسيلة جمع مسلمانان و بشريت و كتاب زندگي آنان باشد، وسيلة تفرقه و اختلاف گرديد و يا بكلي از صحنه خارج شد، كه ديديم اگر كسي دم از حكومت اسلامي برميآورد و از سياست، كه نقش بزرگ اسلام و رسول بزرگوار صليالله عليه و آله و سلم ـ و قرآن و سنت مشحون آن است، سخن ميگفت گويي بزرگترين معصيت را مرتكب شده؛ و كلمة «آخوند سياسي» موازن با آخوند بيدين شده بود و اكنون نيز هست. و اخيراً قدرتهاي شيطاني بزرگ به وسيلة حكومتهاي منحرفِ خارج از تعليمات اسلامي، كه خود را به دروغ به اسلام بستهاند، براي محو قرآن و تثبيت مقاصد شيطاني ابرقدرتها قرآن را با خط زيبا طبع ميكنند و به اطراف ميفرستند و با اين حيلة شيطاني قرآن را از صحنه خارج ميكنند. ما همه ديديم قرآني را كه محمدرضا خان پهلوي طبع كرد و عدهاي را اغفال كرد و بعض آخوندهاي بيخبر از مقاصد اسلامي هم مداح او بودند. و ميبينيم كه ملك فهد هر سال مقدار زيادي از ثروتهاي بيپايان مردم را صرف طبع قرآن كريم و محالّ تبليغاتِ مذهبِ ضد قرآني ميكند و وهابيت، اين مذهب سراپا بياساس و خرافاتي را ترويج ميكند؛ و مردم و ملتهاي غافل را سوق به سوي ابرقدرتها ميدهد و از اسلام عزيز و قرآن كريم براي هدم اسلام و قرآن بهرهبرداري ميكند. ما مفتخريم و ملت عزيز سرتاپا متعهد به اسلام و قرآن مفتخر است كه پيرو مذهبي است كه ميخواهد حقايق قرآني، كه سراسر آن از وحدت بين مسلمين بلكه بشريت دم ميزند، از مقبرهها و گورستانها نجات داده و به عنوان بزرگترين نسخة نجات دهندة بشر از جميع قيودي كه بر پاي و دست و قلب و عقل او پيچيده است و او را به سوي فنا و نيستي و بردگي و بندگي طاغوتيان ميكشاند نجات دهد. و ما مفتخريم كه پيرو مذهبي هستيم كه رسول خدا مؤسس آن به امر خداوند تعالي بوده، و اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب، اين بندة رها شده از تمام قيود، مأمور رها كردن بشر از تمام اغلال و بردگيها است. ما مفتخريم كه كتاب نهجالبلاغه كه بعد از قرآن بزرگترين دستور زندگي مادي و معنوي و بالاترين كتاب رهاييبخش بشر است و دستورات معنوي و حكومتي آن بالاترين راه نجات است، از امام معصوم ما است. ما مفتخريم كه ائمة معصومين، از علي بن ابيطالب گرفته تا منجي بشر حضرت مهدي صاحب زمان ـ عليهم آلاف التحيات والسلام ـ كه به قدرت خداوند قادر، زنده و ناظر امور است ائمة ما هستند. ما مفتخريم كه ادعية حياتبخش كه او را «قرآن صاعد» ميخوانند از ائمة معصومين ما است. ما به «مناجات شعبانية» امامان و «دعاي عرفات» حسين بن علي ـ عليهما السلام ـ و «صحيفة سجاديه» اين زبور آل محمد و «صحيفة فاطميه» كه كتاب الهام شده از جانب خداوند تعالي به زهراي مرضيه است از ما است. ما مفتخريم كه «باقرالعلوم» بالاترين شخصيت تاريخ است و كسي جز خداي تعالي و رسول ـ صليالله عليه و آله ـ و ائمة معصومين عليهمالسلام ـ مقام او را درك نكرده و نتوانند درك كرد، از ما است. و ما مفتخريم كه مذهب ما «جعفري» است كه فقه ما كه درياي بيپايان است، يكي از آثار اوست. و ما مفتخريم به همة ائمة معصومين ـ عليهم صلواتالله ـ و متعهد به پيروي آنانيم. ما مفتخريم كه ائمة معصومين ما ـ صلوات الله و سلامه عليهم ـ در راه تعالي دين اسلام و در راه پياده كردن قرآن كريم كه تشكيل حكومت عدل يكي از ابعاد آن است، در حبس و تبعيد به سر برده و عاقبت در راه براندازي حكومتهاي جائرانه و طاغوتيان زمان خود شهيد شدند. و ما امروز مفتخريم كه ميخواهيم مقاصد قرآن و سنت را پياده كنيم و اقشار مختلفة ملت ما در اين راه بزرگِ سرنوشتساز سر از پا نشناخته، جان و مال و عزيزان خود را نثار راه خدا ميكنند. ما مفتخريم كه بانوان و زنان پير و جوان و خرد و كلان در صحنههاي فرهنگي و اقتصادي و نظامي حاضر، و همدوش مردان يا بهتر از آنان در راه تعالي اسلام و مقاصد قرآن كريم فعاليت دارند؛ و آنان كه توان جنگ دارند، در آموزش نظامي كه براي دفاع از اسلام و كشور اسلامي از واجبات مهم است شركت، و از محروميتهايي كه توطئة دشمنان و ناآشنايي دوستان از احكام اسلام و قرآن بر آنها بلكه بر اسلام و مسلمانان تحميل نمودند، شجاعانه و متعهدانه خود را رهانده و از قيد خرافاتي كه دشمنان براي منافع خود به دست نادانان و بعضي آخوندهاي بياطلاع از مصالح مسلمين به وجود آورده بودند، خارج نمودهاند؛ و آنان كه توان جنگ ندارند، در خدمت پشت جبهه به نحو ارزشمندي كه دل ملت را از شوق و شعف به لرزه درميآورد و دل دشمنان و جاهلان بدتر از دشمنان را از خشم و غضب ميلرزاند، اشتغال دارند. و ما مكرر ديديم كه زنان بزرگواري زينبگونه ـ عليها سلامالله ـ فرياد ميزنند كه فرزندان خود را از دست داده و در راه خداي تعالي و اسلام عزيز از همه چيز خود گذشته و مفتخرند به اين امر؛ و ميدانند آنچه به دست آوردهاند بالاتر از جنات نعيم است، چه رسد به متاع ناچيز دنيا. و ما و ملتهاي مظلوم دنيا مفتخريم كه رسانههاي گروهي و دستگاههاي تبليغات جهاني، ما و همة مظلومان جهان را به هر جنايت و خيانتي كه ابرقدرتهاي جنايتكار دستور ميدهند متهم ميكنند. و ملت ما بلكه ملتهاي اسلامي و مستضعفان جهان مفتخرند به اينكه دشمنان آنان كه دشمنان خداي بزرگ و قرآن كريم و اسلام عزيزند، درندگاني هستند كه از هيچ جنايت و خيانتي براي مقاصد شوم جنايتكارانة خود دست نميكشند و براي رسيدن به رياست و مطامع پست خود دوست و دشمن را نميشناسند. و در رأس آنان امريكا اين تروريست بالذات دولتي است كه سرتاسر جهان را به آتش كشيده و هم پيمان او صهيونيست جهاني است كه براي رسيدن به مطامع خود جناياتي مرتكب ميشود كه قلمها از نوشتن و زبانها از گفتن آن شرم دارند؛ و خيال ابلهانة «اسرائيل بزرگ»! آنان را به هر جنايتي ميكشاند. و ملتهاي اسلامي و مستضعفان جهان مفتخرند كه دشمنان آنها حسين اردني اين جنايت پيشة دورهگرد، و حسن و حسني مبارك هم آخور با اسرائيل جنايتكارند و در راه خدمت به امريكا و اسرائيل از هيچ خيانتي به ملتهاي خود رويگردان نيستند. و ما مفتخريم كه دشمن ما صدام عفلقي است كه دوست و دشمنْ او را به جنايتكاري و نقض حقوق بينالمللي و حقوق بشر ميشناسند و همه ميدانند كه خيانتكاري او به ملت مظلوم عراق و شيخنشينان خليج، كمتر از خيانت به ملت ايران نباشد. و ما و ملتهاي مظلوم دنيا مفتخريم كه رسانههاي گروهي و دستگاههاي تبليغات جهاني، ما و همة مظلومان جهان را به هر جنايت و خيانتي كه ابرقدرتهاي جنايتكار دستور ميدهند متهم ميكنند. كدام افتخار بالاتر و والاتر از اينكه امريكا با همة ادعاهايش و همة ساز و برگهاي جنگياش و آنهمه دولتهاي سرسپردهاش و به دست داشتن ثروتهاي بيپايانِ ملتهاي مظلوم عقبافتاده و در دست داشتن تمام رسانههاي گروهي، در مقابل ملت غيور ايران و كشور حضرت بقيةالله ـ ارواحنا لمقدمه الفدا ء ـ آنچنان وامانده و رسوا شده است كه نميداند به كه متوسل شود! و رو به هر كس ميكند جواب رد ميشنود! و اين نيست جز به مددهاي غيبي حضرت باري تعالي ـ جلَّت عظمتُهـ كه ملتها را بويژه ملت ايران اسلامي را بيدار نموده و از ظلمات ستمشاهي به نور اسلام هدايت نموده. من اكنون به ملتهاي شريف ستمديده و به ملت عزيز ايران توصيه ميكنم كه از اين راه مستقيم الهي كه نه به شرقِ ملحد و نه به غربِ ستمگرِ كافر وابسته است، بلكه به صراطي كه خداوند به آنها نصيب فرموده است محكم و استوار و متعهد و پايدارْ پايبند بوده، و لحظه [اي ] از شكر اين نعمت غفلت نكرده و دستهاي ناپاك عمال ابرقدرتها، چه عمال خارجي و چه عمال داخلي بدتر از خارجي، تزلزلي در نيت پاك و ارادة آهنين آنان رخنه نكند؛ و بدانند كه هرچه رسانههاي گروهي عالم و قدرتهاي شيطاني غرب و شرق اشتلم ميزنند دليل بر قدرت الهي آنان است و خداوند بزرگ سزاي آنان را هم در اين عالم و هم در عوالم ديگر خواهد داد. «إنَّه ولي النِّعَم و بِيدِه ملكوتُ كلِّ شي ء ٍ». و با كمال جِد و عجز از ملتهاي مسلمان ميخواهم كه از ائمة اطهار و فرهنگ سياسي، اجتماعي، اقتصادي، نظامي اين بزرگ راهنمايان عالم بشريت به طور شايسته و به جان و دل و جانفشاني و نثار عزيزان پيروي كنند. از آن جمله دست از فقه سنتي كه بيانگر مكتب رسالت و امامت است و ضامن رشد و عظمت ملتها است، چه احكام اوليه و چه ثانويه كه هر دو مكتب فقه اسلامي است، ذرهاي منحرف نشوند و به وسواس خناسان معاند با حق و مذهب گوش فرا ندهند و بدانند قدمي انحرافي، مقدمة سقوط مذهب و احكام اسلامي و حكومت عدل الهي است. و از آن جمله از نماز جمعه و جماعت كه بيانگر سياسي نماز است هرگز غفلت نكنند، كه اين نماز جمعه از بزرگترين عنايات حق تعالي بر جمهوري اسلامي ايران است. و از آن جمله مراسم عزاداري ائمة اطهار و بويژه سيد مظلومان و سرور شهيدان، حضرت ابيعبدالله الحسين ـ صلوات وافر الهي و انبيا و ملائكةالله و صلحا بر روح بزرگ حماسي او باد ـ هيچگاه غفلت نكنند. و بدانند آنچه دستور ائمه ـ عليهمالسلام ـ براي بزرگداشت اين حماسة تاريخي اسلام است و آنچه لعن و نفرين بر ستمگران آل بيت است، تمام فرياد قهرمانانة ملتها است بر سردمداران ستمپيشه در طول تاريخ الي الابد. و ميدانيد كه لعن و نفرين و فرياد از بيداد بنياميه لعنةالله عليهمـ با آنكه آنان منقرض و به جهنم رهسپار شدهاند، فرياد بر سر ستمگران جهان و زنده نگهداشتن اين فرياد ستمشكن است. و لازم است در نوحهها و اشعار مرثيه و اشعار ثناي از ائمة حق ـ عليهم سلامالله ـ بهطور كوبنده فجايع و ستمگريهاي ستمگران هر عصر و مصر يادآوري شود؛ و در اين عصر كه عصر مظلوميت جهان اسلام به دست امريكا و شوروي و ساير وابستگان به آنان و از آن جمله آل سعود، اين خائنين به حرم بزرگ الهي ـ لعنةالله و ملائكته و رسله عليهم ـ است به طور كوبنده يادآوري و لعن و نفرين شود. و همه بايد بدانيم كه آنچه موجب وحدت بين مسلمين است اين مراسم سياسي است كه حافظ ملّيت مسلمين، بويژه شيعيان ائمة اثني عشرـ عليهم صلوات الله و سلم [ است ]. و آنچه لازم است تذكر دهم آن است كه وصيت سياسي ـ الهي اينجانب اختصاص به ملت عظيمالشأن ايران ندارد، بلكه توصيه به جميع ملل اسلامي و مظلومان جهان از هر ملت و مذهب ميباشد. از خداوند ـ عزوجل ـ عاجزانه خواهانم كه لحظهاي ما و ملت ما را به خود واگذار نكند و از عنايات غيبي خود به اين فرزندان اسلام و رزمندگان عزيز لحظه [ اي ] دريغ نفرمايد. روح الله الموسوي الخميني بسمالله الرحمن الرحيم اهميت انقلاب شكوهمند اسلامي كه دستاورد ميليون ها انسان ارزشمند و هزاران شهيد جاويد آن و آسيب ديدگان عزيز، اين شهيدان زنده است و مورد اميد ميليونها مسلمانان و مستضعفان جهان است، به قدري است كه ارزيابي آن از عهدة قلم و بيان والاتر و برتر است. اينجانب، روحالله موسوي خميني كه از كرم عظيم خداوند متعال با همة خطايا مأيوس نيستم و زاد راه پرخطرم همان دلبستگي به كرم كريم مطلق است، به عنوان يك نفر طلبة حقير كه همچون ديگر برادران ايماني اميد به اين انقلاب و بقاي دستاوردهاي آن و به ثمر رسيدن هرچه بيشتر آن دارم، به عنوان وصيت به نسل حاضر و نسلهاي عزيز آينده مطالبي هر چند تكراري عرض مينمايم. و از خداوند بخشاينده ميخواهم كه خلوص نيت در اين تذكرات عنايت فرمايد. اسلام و حكومت اسلامي پديدة الهي است كه با به كار بستن آن سعادت فرزندان خود را در دنيا و آخرت به بالاترين وجه تأمين ميكند و قدرت آن دارد كه قلم سرخ بر ستمگريها و چپاولگريها و فسادها و تجاوزها بكشد و انسانها را به كمال مطلوب خود برساند. 1) ما ميدانيم كه اين انقلاب بزرگ كه دست جهانخواران و ستمگران را از ايران بزرگ كوتاه كرد، با تأييدات غيبي الهي پيروز گرديد. اگر نبود دست تواناي خداوند امكان نداشت يك جمعيت 36 ميليوني با آن تبليغات ضداسلامي و ضد روحاني خصوص در اين صد سال اخير و با آن تفرقهافكنيهاي بيحساب قلمداران و زبان مُزدان در مطبوعات و سخنرانيها و مجالس و محافل ضداسلامي و ضدملي به صورت مليت، و آنهمه شعرها و بذلهگوييها، و آنهمه مراكز عياشي و فحشا و قمار و مسكرات و مواد مخدره كه همه و همه براي كشيدن نسل جوان فعال كه بايد در راه پيشرفت و تعالي و ترقي ميهن عزيز خود فعاليت نمايند، به فساد و بيتفاوتي در پيشامدهاي خائنانه، كه به دست شاه فاسد و پدر بيفرهنگش و دولتها و مجالس فرمايشي كه از طرف سفارتخانههاي قدرتمندان بر ملت تحميل ميشد، و از همه بدتر وضع دانشگاهها و دبيرستان ها و مراكز آموزشي كه مقدرات كشور به دست آنان سپرده ميشد، با به كار گرفتن معلمان و استادان غربزده يا شرقزدة صددرصد مخالف اسلام و فرهنگ اسلامي بلكه ملي صحيح، با نام «مليت» و «مليگرايي»، گرچه در بين آنان مرداني متعهد و دلسوز بودند، لكن با اقليت فاحش آنان و در تنگنا قرار دادنشان كار مثبتي نميتوانستند انجام دهند و با اينهمه و دهها مسائل ديگر، از آن جمله به انزوا و عزلت كشيدن روحانيان و با قدرت تبليغاتْ به انحراف فكري كشيدن بسياري از آنان، ممكن نبود اين ملت با اين وضعيت يكپارچه قيام كنند و در سرتاسر كشور با ايدة واحد و فرياد «الله اكبر» و فداكاريهاي حيرتآور و معجزهآسا تمام قدرتهاي داخل و خارج را كنار زده و خودْ مقدرات كشور را به دست گيرد. بنابراين شك نبايد كرد كه انقلاب اسلامي ايران از همة انقلابها جدا است: هم در پيدايش و هم در كيفيت مبارزه و هم در انگيزة انقلاب و قيام. و ترديد نيست كه اين يك تحفة الهي و هدية غيبي بوده كه از جانب خداوند منان بر اين ملت مظلوم غارتزده عنايت شده است. 2) اسلام و حكومت اسلامي پديدة الهي است كه با به كار بستن آن سعادت فرزندان خود را در دنيا و آخرت به بالاترين وجه تأمين ميكند و قدرت آن دارد كه قلم سرخ بر ستمگريها و چپاولگريها و فسادها و تجاوزها بكشد و انسانها را به كمال مطلوب خود برساند. و مكتبي است كه برخلاف مكتبهاي غيرتوحيدي، در تمام شئون فردي و اجتماعي و مادي و معنوي و فرهنگي و سياسي و نظامي و اقتصادي دخالت و نظارت دارد و از هيچ نكته، ولو بسيار ناچيز كه در تربيت انسان و جامعه و پيشرفت مادي و معنوي نقش دارد فروگذار ننموده است؛ و موانع و مشكلات سر راه تكامل را در اجتماع و فرد گوشزد نموده و به رفع آنها كوشيده است. اينك كه به توفيق و تأييد خداوند، جمهوري اسلامي با دست تواناي ملت متعهد پايهريزي شده، و آنچه در اين حكومت اسلامي مطرح است اسلام و احكام مترقي آن است، بر ملت عظيمالشأن ايران است كه در تحقق محتواي آن به جميع ابعاد و حفظ و حراست آن بكوشند كه حفظ اسلام در رأس تمام واجبات است، كه انبياي عظام از آدم ـ عليه السلام ـ تا خاتمالنبيين ـ صليالله عليه و آله و سلم ـ در راه آن كوشش و فداكاري جانفرسا نمودهاند و هيچ مانعي آنان را از اين فريضة بزرگ بازنداشته؛ و همچنين پس از آنان اصحاب متعهد و ائمة اسلام ـ عليهم صلوات الله ـ با كوششهاي توانفرسا تا حد نثار خون خود در حفظ آن كوشيدهاند. و امروز بر ملت ايران، خصوصاً، و بر جميع مسلمانان، عموماً، واجب است اين امانت الهي را كه در ايران به طور رسمي اعلام شده و در مدتي كوتاه نتايج عظيمي به بار آورده، با تمام توان حفظ نموده و در راه ايجاد مقتضيات بقاي آن و رفع موانع و مشكلات آن كوشش نمايند. و اميد است كه پرتو نور آن بر تمام كشورهاي اسلامي تابيدن گرفته و تمام دولتها و ملتها با يكديگر تفاهم در اين امر حياتي نمايند، و دست ابرقدرتهاي عالمخوار و جنايتكاران تاريخ را تا ابد از سر مظلومان و ستمديدگان جهان كوتاه نمايند. اينجانب كه نفسهاي آخر عمر را ميكشم به حسب وظيفه، شطري از آنچه در حفظ و بقاي اين وديعة الهي دخالت دارد و شطري از موانع و خطرهايي كه آن را تهديد ميكنند، براي نسل حاضر و نسلهاي آينده عرض ميكنم و توفيق و تأييد همگان را از درگاه پروردگار عالميان خواهانم. الف- بيترديد رمز بقاي انقلاب اسلامي همان رمز پيروزي است؛ و رمز پيروزي را ملت ميداند و نسلهاي آينده در تاريخ خواهند خواند كه دو ركن اصلي آن: انگيزة الهي و مقصد عالي حكومت اسلامي؛ و اجتماع ملت در سراسر كشور با وحدت كلمه براي همان انگيزه و مقصد. از توطئههاي مهمي كه در قرن اخير، خصوصاً در دهههاي معاصر، و بويژه پس از پيروزي انقلاب آشكارا به چشم ميخورد، تبليغات دامنهدار با ابعاد مختلف براي مأيوس نمودن ملتها و خصوص ملت فداكار ايران از اسلام است. اينجانب به همة نسلهاي حاضر و آينده وصيت ميكنم كه اگر بخواهيد اسلام و حكومت الله برقرار باشد و دست استعمار و استثمارگرانِ خارج و داخل از كشورتان قطع شود، اين انگيزة الهي را كه خداوند تعالي در قرآن كريم بر آن سفارش فرموده است از دست ندهيد؛ و در مقابل اين انگيزه كه رمز پيروزي و بقاي آن است، فراموشي هدف و تفرقه و اختلاف است. بيجهت نيست كه بوقهاي تبليغاتي در سراسر جهان و وليدههاي بومي آنان تمام توان خود را صرف شايعهها و دروغهاي تفرقهافكن نمودهاند و ميلياردها دلار براي آن صرف ميكنند. بي انگيزه نيست سفرهاي دائمي مخالفان جمهوري اسلامي به منطقه. و معالاسف در بين آنان از سردمداران و حكومتهاي بعض كشورهاي اسلامي، كه جز به منافع شخص خود فكر نميكنند و چشم و گوش بسته تسليم امريكا هستند ديده ميشود؛ و بعض از روحاني نماها نيز به آنان ملحقند. امروز و در آتيه نيز آنچه براي ملت ايران ومسلمانان جهان بايد مطرح باشد و اهميت آن را در نظر گيرند، خنثي كردن تبليغات تفرقه افكنِ خانه برانداز است. توصية اينجانب به مسلمين و خصوص ايرانيان بويژه در عصر حاضر، آن است كه در مقابل اين توطئهها عكس العمل نشان داده و به انسجام و وحدت خود، به هر راه ممكن افزايش دهند و كفار و منافقان را مأيوس نمايند. ب- از توطئههاي مهمي كه در قرن اخير، خصوصاً در دهههاي معاصر، و بويژه پس از پيروزي انقلاب آشكارا به چشم ميخورد، تبليغات دامنهدار با ابعاد مختلف براي مأيوس نمودن ملتها و خصوص ملت فداكار ايران از اسلام است. گاهي ناشيانه و با صراحت به اينكه احكام اسلام كه 1400 سال قبل وضع شده است نميتواند در عصر حاضر كشورها را اداره كند، يا آنكه اسلام يك دين ارتجاعي است و با هر نوآوري و مظاهر تمدن مخالف است، و در عصر حاضر نميشود كشورها از تمدن جهاني و مظاهر آن كناره گيرند، و امثال اين تبليغات ابلهانه و گاهي موذيانه و شيطنتآميز به گونة طرفداري از قداست اسلام كه اسلام و ديگر اديان الهي سر و كار دارند با معنويات و تهذيب نفوس و تحذير از مقامات دنيايي و دعوت به ترك دنيا و اشتغال به عبادات و اذكار و ادعيه كه انسان را به خداي تعالي نزديك و از دنيا دور ميكند، و حكومت و سياست و سررشتهداري برخلاف آن مقصد و مقصود بزرگ و معنوي است، چه اينها تمام براي تعمير دنيا است و آن مخالف مسلك انبياي عظام است! و معالاسف تبليغ به وجه دوم در بعض از روحانيان و متدينان بيخبر از اسلام تأثير گذاشته كه حتي دخالت در حكومت و سياست را به مثابة يك گناه و فسق ميدانستند و شايد بعضي بدانند! و اين فاجعة بزرگي است كه اسلام مبتلاي به آن بود. گروه اول كه بايد گفت از حكومت و قانون و سياست يا اطلاع ندارند يا غرضمندانه خود را به بياطلاعي ميزنند. زيرا اجراي قوانين بر معيار قسط و عدل و جلوگيري از ستمگري و حكومت جائرانه و بسط عدالت فردي و اجتماعي و منع از فساد و فحشا و انواع كجرويها، و آزادي بر معيار عقل و عدل و استقلال و خودكفايي و جلوگيري از استعمار و استثمار و استعباد، و حدود و قصاص و تعزيرات بر ميزان عدل براي جلوگيري از فساد و تباهي يك جامعه، و سياست و راه بردن جامعه به موازين عقل و عدل و انصاف و صدها از اين قبيل، چيزهايي نيست كه با مرور زمان در طول تاريخ بشر و زندگي اجتماعي كهنه شود. اين دعوي به مثابة آن است كه گفته شود قواعد عقلي و رياضي در قرن حاضر بايد عوض شود و به جاي آن قواعد ديگر نشانده شود. اگر در صدر خلقت، عدالت اجتماعي بايد جاري شود و از ستمگري و چپاول و قتل بايد جلوگيري شود، امروز چون قرن اتم است آن روش كهنه شده! و ادعاي آنكه اسلام با نوآوردها مخالف است ـ همان سان كه محمدرضا پهلوي مخلوع ميگفت كه اينان ميخواهند با چهارپايان در اين عصر سفر كنند ـ يك اتهام ابلهانه بيش نيست. زيرا اگر مراد از مظاهر تمدن و نوآوردها، اختراعات و ابتكارات و صنعتهاي پيشرفته كه در پيشرفت و تمدن بشر دخالت دارد، هيچگاه اسلام و هيچ مذهب توحيدي با آن مخالفت نكرده و نخواهد كرد بلكه علم و صنعت مورد تأكيد اسلام و قرآن مجيد است. و اگر مراد از تجدد و تمدن به آن معني است كه بعضي روشنفكران حرفهاي ميگويند كه آزادي در تمام منكرات و فحشا حتي همجنسبازي و از اين قبيل، تمام اديان آسماني و دانشمندان و عقلا با آن مخالفند گرچه غرب و شرقزدگان به تقليد كوركورانه آن را ترويج ميكنند. و اما طايفة دوم كه نقشة موذيانه دارند و اسلام را از حكومت و سياست جدا ميدانند. بايد به اين نادانان گفت كه قرآن كريم و سنت رسولالله ـ صليالله عليه و آله ـ آنقدر كه در حكومت و سياست احكام دارند در ساير چيزها ندارند؛ بلكه بسيار از احكام عبادي اسلام، عبادي ـ سياسي است كه غفلت از آنها اين مصيبتها را به بار آورده. پيغمبر اسلام(ص) تشكيل حكومت داد مثل ساير حكومتهاي جهان لكن با انگيزة بسط عدالت اجتماعي. و خلفاي اول اسلامي حكومتهاي وسيع داشتهاند و حكومت عليبن ابيطالب ـ عليهالسلام ـ نيز با همان انگيزه، به طور وسيعتر و گستردهتر از واضحات تاريخ است. و پس از آن بتدريج حكومت به اسم اسلام بوده؛ و اكنون نيز مدعيان حكومت اسلامي به پيروي از اسلام و رسول اكرم ـ صليالله عليه و آله ـ بسيارند. اينجانب در اين وصيتنامه با اشاره ميگذرم، ولي اميد آن دارم كه نويسندگان و جامعهشناسان و تاريخنويسان، مسلمانان را از اين اشتباه بيرون آورند. و آنچه گفته شده و ميشود كه انبيا ـ عليهمالسلام ـ به معنويات كار دارند و حكومت و سررشتهداري دنيايي مطرود است و انبيا و اوليا و بزرگان از آن احتراز ميكردند و ما نيز بايد چنين كنيم، اشتباه تأسفآوري است كه نتايج آن به تباهي كشيدن ملتهاي اسلامي و باز كردن راه براي استعمارگران خونخوار است، زيرا آنچه مردود است حكومتهاي شيطاني و ديكتاتوري و ستمگري است كه براي سلطهجويي و انگيزههاي منحرف و دنيايي كه از آن تحذير نمودهاند؛ جمعآوري ثروت و مال و قدرتطلبي و طاغوت گرايي است و بالاخره دنيايي است كه انسان را از حق تعالي غافل كند. و اما حكومت حق براي نفع مستضعفان و جلوگيري از ظلم و جور و اقامة عدالت اجتماعي، همان است كه مثل سليمان بن داوود و پيامبر عظيمالشأن اسلام ـ صليالله عليه و آله ـ و اوصياي بزرگوارش براي آن كوشش ميكردند؛ از بزرگترين واجبات و اقامة آن از والاترين عبادات است، چنانچه سياست سالم كه در اين حكومتها بوده از امور لازمه است. بايد ملت بيدار و هوشيار ايران با ديد اسلامي اين توطئهها را خنثي نمايند. و گويندگان و نويسندگان متعهد به كمك ملت برخيزند و دست شياطين توطئهگر را قطع نمايند. ج - و از همين قماش توطئهها و شايد موذيانهتر، شايعههاي وسيع در سطح كشور، و در شهرستانها بيشتر، بر اينكه جمهوري اسلامي هم كاري براي مردم انجام نداد. بيچاره مردم با آن شوق و شعف فداكاري كردند كه از رژيم ظالمانة طاغوت رهايي يابند، گرفتار يك رژيم بدتر شدند! مستكبران مستكبرتر و مستضعفان مستضعفتر شدند! زندانها پر از جوانان كه اميد آتية كشور است ميباشد و شكنجهها از رژيم سابق بدتر و غيرانسانيتر است! هر روز عدهاي را اعدام ميكنند به اسم اسلام! و اي كاش اسم اسلام روي اين جمهوري نميگذاشتند! اين زمان از زمان رضاخان و پسرش بدتر است! مردم در رنج و زحمت و گراني سرسامآور غوطه ميخورند و سردمداران دارند اين رژيم را به رژيمي كمونيستي هدايت ميكنند! اموال مردم مصادره ميشود و آزادي در هر چيز از ملت سلب شده! و بسياري ديگر از اين قبيل امور كه با نقشه اجرا ميشود. و دليل آنكه نقشه و توطئه در كار است آنكه هرچند روز يك امر در هر گوشه و كنار و در هر كوي و برزن سر زبانها ميافتد؛ در تاكسيها همين مطلب واحد و در اتوبوسها نيز همين و در اجتماعات چند نفره باز همين صحبت ميشود؛ و يكي كه قدري كهنه شد يكي ديگر معروف ميشود. و معالاسف بعض روحانيون كه از حيلههاي شيطاني بيخبرند با تماس يكي ـ دو نفر از عوامل توطئه گمان ميكنند مطلب همان است. و اساس مسأله آن است كه بسياري از آنان كه اين مسائل را ميشنوند و باور ميكنند اطلاع از وضع دنيا و انقلابهاي جهان و حوادث بعد از انقلاب و گرفتاريهاي عظيم اجتنابناپذير آن ندارند چنانچه اطلاع صحيح از تحولاتي كه همه به سود اسلام است ندارند ـ و چشم بسته و بيخبر امثال اين مطالب را شنيده و خود نيز با غفلت يا عمد به آنان پيوستهاند. اينجانب توصيه ميكنم كه قبل از مطالعة وضعيت كنوني جهان و مقايسه بين انقلاب اسلامي ايران با ساير انقلابات و قبل از آشنايي با وضعيت كشورها و ملتهايي كه در حال انقلاب و پس از انقلابشان بر آنان چه ميگذشته است، و قبل از توجه به گرفتاريهاي اين كشور طاغوتزده از ناحية رضاخان و بدتر از آن محمدرضا كه در طول چپاولگريهايشان براي اين دولت به ارث گذاشتهاند، از وابستگيهاي عظيم خانمانسوز، تا اوضاع وزارتخانهها و ادارات و اقتصاد و ارتش و مراكز عياشي و مغازههاي مسكرات فروشي و ايجاد بيبندوباري در تمام شئون زندگي و اوضاع تعليم و تربيت و اوضاع دبيرستانها و دانشگاهها و اوضاع سينماها و عشرتكدهها و وضعيت جوانها و زنها و وضعيت روحانيون و متدينين و آزاديخواهان متعهّد و بانوان عفيف ستمديده و مساجد در زمان طاغوت و رسيدگي به پروندة اعدام شدگان و محكومان به حبس و رسيدگي به زندانها و كيفيت عملكرد متصديان و رسيدگي به مال سرمايهداران و زمينخواران بزرگ و محتكران و گرانفروشان و رسيدگي به دادگستريها و دادگاههاي انقلاب و مقايسه با وضع سابق دادگستري و قضات و رسيدگي به حال نمايندگان مجلس شوراي اسلامي و اعضاي دولت و استاندارها و ساير مأمورين كه در اين زمان آمدهاند و مقايسه با زمان سابق و رسيدگي به عملكرد دولت و جهاد سازندگي در روستاهاي محروم از همة مواهب حتي آب آشاميدني و درمانگاه و مقايسه با طول رژيم سابق با در نظر گرفتن گرفتاري به جنگ تحميلي و پيامدهاي آن از قبيل آوارگان ميليوني و خانوادههاي شهدا و آسيبديدگان در جنگ و آوارگان ميليوني افغانستان و عراق و با نظر به حصر اقتصادي و توطئههاي پي در پي امريكا و وابستگان خارج و داخلش (اضافه كنيد فقدان مبلّغ آشنا به مسائل به مقدار احتياج و قاضي شرع) و هرج و مرجهايي كه از طرف مخالفان اسلام و منحرفان و حتي دوستان نادان در دست اجرا است و دهها مسائل ديگر، تقاضا اين است كه قبل از آشنايي به مسائل، به اشكالتراشي و انتقاد كوبنده و فحاشي برنخيزيد؛ و به حال اين اسلام غريب كه پس از صدها سال ستمگري قلدرها و جهل تودهها امروز طفلي تازهپا و وليدهاي است محفوف به دشمنهاي خارج و داخل، رحم كنيد. و شما اشكالتراشان به فكر بنشينيد كه آيا بهتر نيست به جاي سركوبي به اصلاح و كمك بكوشيد؛ و به جاي طرفداري از منافقان و ستمگران و سرمايهداران و محتكران بيانصاف از خدا بيخبر، طرفدار مظلومان و ستمديدگان و محرومان باشيد؛ و به جاي گروههاي آشوبگر و تروريستهاي مفسد و طرفداري غيرمستقيم از آنان، توجهي به ترور شدگان از روحانيون مظلوم تا خدمتگزاران متعهد مظلوم داشته باشيد؟ من با جرأت مدعي هستم كه ملت ايران و تودة ميليوني آن در عصر حاضر بهتر از ملت حجاز در عهد رسولالله ـ صليالله عليه و آله ـ و كوفه و عراق در عهد اميرالمؤمنين و حسين بن علي ـ صلوات الله و سلامه عليهما ـ ميباشند. اينجانب هيچ گاه نگفته و نميگويم كه امروز در اين جمهوري به اسلام بزرگ با همة ابعادش عمل ميشود و اشخاصي از روي جهالت و عقده و بيانضباطي برخلاف مقررات اسلام عمل نميكنند؛ لكن عرض ميكنم كه قوة مقننه و قضاييه و اجراييه با زحمات جانفرسا كوشش در اسلامي كردن اين كشور ميكنند و ملتِ دهها ميليوني نيز طرفدار و مددكار آنان هستند؛ و اگر اين اقليت اشكالتراش و كارشكن به كمك بشتابند، تحقق اين آمال آسانتر و سريعتر خواهد بود. و اگر خداي نخواسته اينان به خود نيايند، چون تودة ميليوني بيدار شده و متوجه مسائل است و در صحنه حاضر است، آمال انساني ـ اسلامي به خواست خداوند متعال جامة عمل به طور چشمگير خواهد پوشيد و كجروان و اشكالتراشان در مقابل اين سيل خروشان نخواهند توانست مقاومت كنند. من با جرأت مدعي هستم كه ملت ايران و تودة ميليوني آن در عصر حاضر بهتر از ملت حجاز در عهد رسولالله ـ صليالله عليه و آله ـ و كوفه و عراق در عهد اميرالمؤمنين و حسين بن علي ـ صلوات الله و سلامه عليهما ـ ميباشند. آن حجاز كه در عهد رسولالله ـ صليالله عليه و آله ـ مسلمانان نيز اطاعت از ايشان نميكردند و با بهانههايي به جبهه نميرفتند، كه خداوند تعالي در سورة «توبه» با آياتي آنها را توبيخ فرموده و وعدة عذاب داده است. و آنقدر به ايشان دروغ بستند كه به حسب نقل، در منبر به آنان نفرين فرمودند. و آن اهل عراق و كوفه كه با اميرالمؤمنين آنقدر بدرفتاري كردند و از اطاعتش سر باز زدند كه شكايات آن حضرت از آنان در كتب نقل و تاريخ معروف است. و آن مسلمانان عراق و كوفه كه با سيدالشهدا ـ عليهالسلام ـ آن شد كه شد. و آنان كه در شهادت دستْ آلوده نكردند، يا گريختند از معركه و يا نشستند تا آن جنايت تاريخ واقع شد. اما امروز ميبينيم كه ملت ايران از قواي مسلح نظامي و انتظامي و سپاه و بسيج تا قواي مردمي از عشاير و داوطلبان و از قواي در جبههها و مردم پشت جبههها، با كمال شوق و اشتياق چه فداكاريها ميكنند و چه حماسهها ميآفرينند. و ميبينيم كه مردم محترم سراسر كشور چه كمكهاي ارزنده ميكنند. و ميبينيم كه بازماندگان شهدا و آسيب ديدگان جنگ و متعلقان آنان با چهرههاي حماسهآفرين و گفتار و كرداري مشتاقانه و اطمينان بخش با ما و شما روبهرو ميشوند. و اينها همه از عشق و علاقه و ايمان سرشار آنان است به خداوند متعال و اسلام و حيات جاويدان. در صورتي كه نه در محضر مبارك رسول اكرم ـ صليالله عليه و آله و سلم ـ هستند، و نه در محضر امام معصوم ـ صلوات الله عليه. و انگيزة آنان ايمان و اطمينان به غيب است. و اين رمز موفقيت و پيروزي در ابعاد مختلف است. و اسلام بايد افتخار كند كه چنين فرزنداني تربيت نموده، و ما همه مفتخريم كه در چنين عصري و در پيشگاه چنين ملتي ميباشيم. و اينجانب در اينجا يك وصيت به اشخاصي كه به انگيزة مختلف با جمهوري اسلامي مخالفت ميكنند و به جوانان، چه دختران و چه پسراني كه مورد بهرهبرداري منافقان و منحرفان فرصت طلب و سودجو واقع شدهاند مينمايم، كه بيطرفانه و با فكر آزاد به قضاوت بنشينيد و تبليغات آنان كه ميخواهند جمهوري اسلامي ساقط شود و كيفيت عمل آنان و رفتارشان با تودههاي محروم و گروهها و دولتهايي كه از آنان پشتيباني كرده و ميكنند و گروهها و اشخاصي كه در داخل به آنان پيوسته و از آنان پشتيباني ميكنند و اخلاق و رفتارشان در بين خود و هوادارانشان و تغيير موضعهايشان در پيشامدهاي مختلف را، با دقت و بدون هواي نفس بررسي كنيد، و مطالعه كنيد حالات آنان كه در اين جمهوري اسلامي به دست منافقان و منحرفان شهيد شدند، و ارزيابي كنيد بين آنان و دشمنانشان؛ نوارهاي اين شهيدان تا حدي در دست و نوارهاي مخالفان شايد در دست شماها باشد، ببينيد كدام دسته طرفدار محرومان و مظلومان جامعه هستند. برادران! شما اين اوراق را قبل از مرگ من نميخوانيد. ممكن است پس از من بخوانيد در آن وقت من نزد شما نيستم كه بخواهم به نفع خود و جلب نظرتان براي كسب مقام و قدرتي با قلبهاي جوان شما بازي كنم.
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 12:53  توسط سید حسام الدین حسینی
|
متن نامه امام خميني به اين شرح است : (1 ) بسم الله الرحمن الرحيم . جناب آقاي گورباچف ! صدر هيئت رئيسه اتحاد جماهير سوسياليستي شوروي با اميد خوشبختي و سعادت براي شما و ملت شوروي از آنجا كه پس از روي كار آمدن شما چنين احساس مي شود كه جنابعالي در تحليل حوادث سياسي جهان خصوصا در رابطه با مسائل شوروي در دور جديدي از بازنگري و تحول و برخورد قرار گرفته ايد و جسارت و گستاخي شما در برخورد با واقعيات جهان چه بسا منشا تحولات و موجب به هم خوردن معادلات فعلي حاكم بر جهان گردد لازم ديدم نكاتي را يادآور شوم .هر چند ممكن است حيطه تفكر و تصميمات ديد شما تنها روشي براي حل معضلات حزبي و در كنار آن حل پاره اي از مشكلات مردمتان باشد ولي به همين اندازه هم شهامت تجديدنظر در مورد مكتبي كه ساليان سال فرزندان انقلابي جهان را در حصارهاي آهنين زنداني نموده بود قابل ستايش است و اگر به فراتر از اين مقدار فكر مي كنيد اولين مسئله اي كه مطمئنا باعث موفقيت شما خواهد شد اين است كه در سياست اسلاف خود داير بر « خدازدايي » و « دين زدايي » از جامعه كه تحقيقا بزرگترين و بالاترين ضربه را بر پيكر مردم كشور شوروي وارد كرده است تجديدنظر نماييد; و بدانيد كه برخورد واقعي با قضاياي جهان جز از اين طريق ميسر نيست . البته ممكن است از شيوه هاي ناصحيح و عملكرد غلط قدرتمندان پيشين كمونيسم در زمينه اقتصاد باغ سبز دنياي غرب رخ بنمايد ولي حقيقت جاي ديگري است . شما اگر بخواهيد در اين مقطع تنها گره هاي كور اقتصادي سوسياليسم و كمونيسم را با پناه بردن به كانون سرمايه داري غرب حل كنيد نه تنها دردي از جامعه خويش را دوا نكرده ايد كه ديگران بايد بيايند و اشتباهات شما را جبران كنند; چرا كه امروز اگر ماركسيسم در روشهاي اقتصادي و اجتماعي به بن بست رسيده است دنياي غرب هم در همين مسائل البته به شكل ديگر و نيز در مسائل ديگر گرفتار حادثه است . جناب آقاي گورباچف بايد به حقيقت رو آورد. مشكل اصلي كشور شما مسئله مالكيت و اقتصاد و آزادي نيست . مشكل شما عدم اعتقاد واقعي به خداست . همان مشكلي كه غرب را هم به ابتذال و بن بست كشيده و يا خواهند كشيد. مشكل اصلي شما مبارزه طولاني و بيهوده با خدا و مبدا هستي و آفرينش است . جناب آقاي گورباچف براي همه روشن است كه از اين پس كمونيسم را بايد در موزه هاي تاريخ سياسي جهان جستجو كرد; چرا كه ماركسيسم جوابگوي هيچ نيازي از نيازهاي واقعي انسان نيست ; چرا كه مكتبي است مادي و با ماديت نمي توان بشريت را از بحران عدم اعتقاد به معنويت كه اساسي ترين درد جامعه بشري در غرب و شرق است به در آورد.حضرت آقاي گورباچف ممكن است شما اثباتا در بعضي جهات به ماركسيسم پشت نكرده باشيد و از اين پس هم در مصاحبه ها اعتقاد كامل خودتان را به آن ابراز كنيد; ولي خود مي دانيد كه ثبوتا اين گونه نيست . رهبر چين اولين ضربه را به كمونيسم زد; و شما دومين و علي الظاهر آخرين ضربه را بر پيكر آن نواختيد. امروز ديگر چيزي به نام كمونيسم در جهان نداريم . ولي از شما جدا مي خواهم كه در شكستن ديوارهاي خيالات ماركسيسم گرفتار زندان غرب و شيطان بزرگ نشويد. اميدوارم افتخار واقعي اين مطلب را پيدا كنيد كه آخرين لايه هاي پوسيده هفتاد سال كژي جهان كمونيسم را از چهره تاريخ و كشور خود بزداييد. امروز ديگر دولتهاي همسو با شما كه دلشان براي وطن و مردمشان مي تپد هرگز حاضر نخواهند شد بيش از اين منابع زيرزميني و رو زميني كشورشان را براي اثبات موفقيت كمونيسم كه صداي شكستن استخوان هايش هم به گوش فرزندانشان رسيده است مصرف كنند. آقاي گورباچف وقتي از گلدسته هاي مساجد بعضي از جمهوري هاي شما پس از هفتاد سال بانگ « الله اكبر » و شهادت به رسالت حضرت ختمي مرتبت صلي الله عليه و آله و سلم به گوش رسيد تمامي طرفداران اسلام ناب محمدي (ص ) را از شوق به گريه انداخت . لذا لازم دانستم اين موضوع را به شما گوشزد كنم كه بار ديگر به دو جهان بيني مادي و الهي بينديشيد. ماديون معيار شناخت در جهان بيني خويش را « حس » دانسته و چيزي را كه ماده ندارد موجود نمي دانند. قهرا جهان غيب مانند وجود خداوند تعالي و وحي و نبوت و قيامت را يكسره افسانه مي دانند. در حالي كه معيار شناخت در جهان بيني الهي اعم از « حس و عقل » مي باشد و چيزي كه معقول باشد داخل در قلمرو علم مي باشد گرچه محسوس نباشد. لذا هستي اعم از غيب و شهادت است و چيزي كه ماده ندارد مي تواند موجود باشد. و همان طور كه موجود مادي به « مجرد » استناد دارد شناخت حسي نيز به شناخت عقلي متكي است . قرآن مجيد اساس تفكر مادي را نقد مي كند و به آنان كه بر اين پندارند كه خدا نيست و گرنه ديده مي شد . لن نومن لك حتي نري الله جهره (2 ) مي فرمايد : لاتدركه الابصار و هو يدرك الابصار و هو اللطيف الخبير . (3 ) از قرآن عزيز و كريم و استدلالات آن در موارد وحي و نبوت و قيامت بگذريم كه از نظر شما اول بحث است اصولا ميل نداشتم شما را در پيچ و تاب مسائل فلاسفه بخصوص فلاسفه اسلامي بيندازم . فقط به يكي دو مثال ساده و فطري و وجداني كه سياسيون هم مي توانند از آن بهره اي ببرند بسنده مي كنم . اين از بديهيات است كه ماده و جسم هر چه باشد از خود بيخبر است . يك مجسمه سنگي يا مجسمه مادي انسان هر طرف آن از طرف ديگرش محجوب است . در صورتي كه به عيان مي بينيم كه انسان و حيوان از همه اطراف خود آگاه است . مي داند كجاست ; در محيطش چه مي گذرد; در جهان چه غوغايي است . پس در حيوان و انسان چيز ديگري است كه فوق ماده است و از عالم ماده جدا است و با مردن ماده نمي ميرد و باقي است . انسان در فطرت خود هر كمالي را به طور مطلق مي خواهد. و شما خوب مي دانيد كه انسان مي خواهد قدرت مطلق جهان باشد و به هيچ قدرتي كه ناقص است دل نبسته است . اگر عالم را در اختيار داشته باشد و گفته شود جهان ديگري هم هست فطرتا مايل است آن جهان را هم در اختيار داشته باشد. انسان هر اندازه دانشمند باشد و گفته شود علوم ديگري هم هست فطرتا مايل است آن علوم را هم بياموزد. پس قدرت مطلق و علم مطلق بايد باشد تا آدمي دل به آن ببندد. آن خداوند متعال است كه همه به آن متوجهيم گرچه خود ندانيم . انسان مي خواهد به « حق مطلق » برسد تا فاني در خدا شود.اصولا اشتياق به زندگي ابدي در نهاد هر انساني نشانه وجود جهان جاويد و مصون از مرگ است . اگر جنابعالي ميل داشته باشيد در اين زمينه ها تحقيق كنيد مي توانيد دستور دهيد كه صاحبان اين گونه علوم علاوه بر كتب فلاسفه غرب در اين زمينه به نوشته هاي فارابي (4 ) و بوعلي سينا(5 ) رحمت الله عليهما در حكمت مشا مراجعه كنند تا روشن شود كه قانون عليت و معلوليت كه هرگونه شناختي بر آن استوار است معقول است نه محسوس ; و ادراك معاني كلي و نيز قوانين كلي كه هرگونه استدلال بر آن تكيه دارد معقول است نه محسوس و نيز به كتابهاي سهروردي (6 ) رحمت الله عليه در حكمت اشراق مراجعه نموده و براي جنابعالي شرح كنند كه جسم و هر موجود مادي ديگر به نور صرف كه منزه از حس مي باشد نيازمند است ; و ادراك شهودي ذات انسان از حقيقت خويش مبرا از پديده حسي است . از اساتيد بزرگ بخواهيد تا به حكمت متعاليه صدرالمتعلهين (7 ) رضوان الله تعالي عليه و حشره الله مع النبيين والصالحين مراجعه نمايند تا معلوم گردد كه : حقيقت علم همانا وجودي است مجرد از ماده ; و هرگونه انديشه از ماده منزه است و به احكام ماده محكوم نخواهد شد . ديگر شما را خسته نمي كنم و از كتب عرفا و بخصوص محي الدين ابن عربي (8 ) نام نمي برم ; كه اگر خواستيد از مباحث اين بزرگمرد مطلع گرديد تني چند از خبرگان تيزهوش خود را كه در اين گونه مسائل قويا دست دارند راهي قم گردانيد تا پس از چند سالي با توكل به خدا از عمق لطيف باريكتر از موي منازل معرفت آگاه گردند كه بدون اين سفر آگاهي از آن امكان ندارد. جناب آقاي گورباچف اكنون بعد از ذكر اين مسائل و مقدمات از شما مي خواهم درباره اسلام به صورت جدي تحقيق و تفحص كنيد.و اين نه به خاطر نياز اسلام و مسلمين به شما كه به جهت ارزشهاي والا و جهان شمول اسلام است كه مي تواند وسيله راحتي و نجات همه ملتها باشد و گره مشكلات اساسي شريت را باز نمايد. نگرش جدي به اسلام ممكن است شما را براي هميشه از مسئله افغانستان و مسائلي از اين قبيل در جهان نجات دهد. ما مسلمانان جهان را مانند مسلمانان كشور خود دانسته و هميشه خود را در سرنوشت آنان شريك مي دانيم . با آزادي نسبي مراسم مذهبي در بعضي از جمهوريهاي شوروي نشان داديد كه ديگر اين گونه فكر نمي كنيد كه مذهب مخدر جامعه است . (9 ) راستي مذهبي كه ايران را در مقابل ابرقدرتها چون كوه استوار كرده است مخدر جامعه است آيا مذهبي كه طالب اجراي عدالت در جهان و خواهان آزادي انسان از قيود مادي و معنوي است مخدر جامعه است آري مذهبي كه وسيله شود تا سرمايه هاي مادي و معنوي كشورهاي اسلامي و غيراسلامي در اختيار ابرقدرتها و قدرتها قرار گيرد و بر سر مردم فرياد كشد كه دين از سياست جدا ت مخدر جامعه است . ولي اين ديگر مذهب واقعي نيست ; بلكه مذهبي است كه مردم ما آن را « مذهب امريكايي » مي نامند. در خاتمه صريحا اعلام مي كنم كه جمهوري اسلامي ايران به عنوان بزرگترين و قدرتمندترين پايگاه جهان اسلام به راحتي مي تواند خلا اعتقادي نظام شما را پر نمايد.و در هر صورت كشور ما همچون گذشته به حسن همجواري روابط متقابل معتقد است و آن را محترم مي شمارد. والسلام علي من اتبع الهدي . 10 /11 /67 روح الله الموسوي الخميني
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 12:46  توسط سید حسام الدین حسینی
|
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 12:37  توسط سید حسام الدین حسینی
|
(تاریخچه انقلاب اسلامی ایران) انقلاب در لغت بمعنی دگرگونی است، و آن عبارت است از قیام اکثریت مردم یک جامعه علیه حکومت یک کشور، قیام امری غریزی است که ملتی وقتی شئونات خود را در خطر دید قیام میکند و تاریخ جامعه خود را تغیر میدهد و انقلاب اسلامی ایران از این نوع بود که وقتی اخالقیات و شئونات مذهبی تهدید این قیام بوجود آمد، ریشه انقلاب اسلامی ایران را بایستی از سالهای بسیار قبل مورد برسی قرار داد. کودتای 28 مرداد 1332 ، رفراندم انقلاب سفید 1341 و جزء آنها، اما آنچه به شعله ور شدن این انقلاب دامن زد احیای کاپیتولاسیون(1) در ایران بود.و بدنبال آن امام خمینی (ره) به افشاء ماهیت خیانتکارانه این موضوع و رژیم پرداختند. قیام 15 خرداد سال 1342 و بدنبال آن تبعید امام سرآغاز اوج مخالفتهای مردم با اعمال خیانتکارانه رژیم وقت بود که موقتاً سرکوب گردید اما هماننده آتش زیر خاکستر ماند تا اینکه در سال 1356 اعتراضات مردم شدت گرفت و در 22 بهمن به پیروزی منجر شد.رشد فزاینده فسادهای اخلاقی و اجتماعی مردم را به تنگ آورد، قیام 19 دی ماه مردم قم در اعتراض به مقاله ای توهین آمیز در یکی از نشریات پر تیتراژ و کشتار بیرحمانه رژیم و بدنبال آن قیام مردم تبریز در 29 بهمن 56 و سرایت آن به سایر شهرها موج عظیم اعتراضات و قیام های مردمی را بدنبال داشت. ( روزشمار انقلاب در سال1357) 4 شهریور: استعفای دولت آموزگار و انتصاب شریف امامی به نخست وزیری. 5 شهریور: تغییر تاریخ شاهنشاهی به تاریخ هجری شمسی. 13 شهریور: راهپیمایی میلیونی مردم تهران در اعتراض به اعمال رژیم. 17 شهریور: کشتار بیرحمانه مردم در میدان شهدا. 1 مهر: اعتصاب روزنامه نگاران جهت کسب آزادی. 3 مهر: انحلال تشکیلات حزب رستاخیز. 13 مهر: حرکت امام از نجف اشرف به سوی کویت و سپس بطرف پاریس. 14مهر: ورود امام خمینی(ره) به پاریس و اقامت در نوفل لوشاتو. 3 آبان: آزادی 1126 زندانی سیاسی بر اثر فشارهای روزافزون توده های مردمی. 9آبان: قطع صدور نفت ایران به خارج. 13 آبان: حوادث خونین دانشگاه تهران، مقدمه تعویض نخست وزیر. 15 آبان: استعفای دولت شریف امامی و روی کار آمدن دولت نظامی ازهاری. 11 آذر:(اول محرم) راهپیمائی ها و اعتراضات میلیونی مردم و کشتار بیرحمانه آنان(حدود 3000 شهید). 20 آذر:(عاشورا) راه پیمائی 20 میلیونی مردم در اعتراض به اعمال رژیم و خواستار استقرار حکومت جمهوری اسلامی. 12 دی: جایگزینی شاهپور بختیار بجای ازهاری. 18 دی: تشکیل شورای سلطنت. 26 دی: خروج شاه از کشور. 12 بهمن: ورود امام به میهن، آغاز دهه فجر، برپایی بزرگترین استقبال تاریخ. 16 بهمن: تعیین دولت موقت از سوی امام با نخست وزیری مهندس بازرگان. 22 بهمن: سرنگونی حکومت 2500 سال شاهنشاهی و آغاز حکومت اسلامی. ( مشاهیرانقلاب اسلامی ایران ) اگر بخواهیم تمام مشاهیر را در این بخش توضیح دهیم،امری غیر ممکن خواهد بود و در واقع باید شرح حال تمام مردم مسلمان ایران نوشته شود،چه به قول امام خمینی (ره) رهبر ما ان کودک 12 ساله ای است که نارنجک به خود بست و خود را در زیر تانک دشمن انداخت. در این بخش به شرح حال مشاهیر انقلاب اسلامی ایران میپردازیم.( زمان مشروطه و انقلاب اسلامی). (1) کنی، حاج ملا علی: از علمای طراز اول و از مخالفان سرسخت میرزا حسن خان سپهسالار وزیر ناصرالدین شاه بود که با مخارج گزاف، شاه را به سفرهای اروپا وا میداشت.ایشان به سال 1220 ه.ق در کن متولد و در 1306 ه.ق در تهران وفات یافتند، از تاّلیفات وی میتوان به الاستصحاب، تحقیق الدالائل فی شرح تلخیص المسائل، القضاء و الشهادت، الطهارة و الصلوة اشاره کرد. (2) بروجردی، آیت الّله حسین: حاج آقا حسین بروجردی از سادات طباطبائی است که نصب آنها بی واسطه به حضرت امام حسن مجتبی(ع) میرسد.در ماه سفر سال1229 ه.ق در بروجرد متولد شد، برای تکمیل معلومات به اصفهان رفت در 1318 ه.ق به نجف اشرف عزیمت نمود و در محضر آیت الّله خراسانی به تحصیل علوم پرداخت.در1328 ه.ق به ایران مراجعت و مرجع تقلید عده زیادی از اهالی ایران گردید.ایشان از سال 1363 ه.ق در قم ساکن شدند، ایشان از بانیان مسجد اعظم قم میباشند، ایشان در فروردین ماه 1340 ه.ش وفات یافت. (3) خوانساری، آیت الّله سید تقی: حاج سید تقی خوانساری در 1305 ه.ش در خوانسار متولد شد، در همانجا به تحصیل علوم پرداخت، سپس عازم نجف اشرف گردید، در جنگ جهانی اول در جبهه بین النهرین جنگید ولی سرانجام بدست قوای متفقین اسیر و به هند تبعید گردید، پس از رهایی از تبعید و حبس به ایران برگشت و به ارک رفت، در 1340 ه.ق که حوزه علمیه قم بهمت آیت الّله حائری تاًسیس گردید ایشان در آنجا به تدریس علوم الهی پرداخت و پس از فوت آیت الّله حائری ریاست حوضه علمیه قم را بعهده گرفت، ایشان در سال 1371 ه.ق وفات یافت. (4) بهبانی، سید عبد الّله: ایت الّله عبد الّله بهبهانی از روحانیون طراز اول تهران و رهبر بزگ آزادیخواهان در انقلاب مشروطه ایران بود.نخست رهبری مشروطه طلبان را بعهده داشت ولی برای سریعتر کردن روند انقلاب مشروطیت با روحانی مبارز ایت الّله سید محمد طباطبائی متحد شدند. ایشان پس از پیروزی مشروطه در شب شنبه 24 تیر ماه سال 1288 خورشیدی بوسیله چند نفر تروریست در خانه خود بشهادت رسید. قاتل ایشان شخصی بنام رجب سرائی بود که این شخص نیز خود در جنگی که در تبریز اتفاق افتاد بوسیله سربازان روسیه تزاری به قتل رسید. (5) طباطبائی، سید محمد: آیت الّله سید محمد طباطبائی فرزند مرحوم سید صادق طباطبائی از بزرگان مشروطیت و از آزادیخواهان و روحانیون معروف ایران است.در نهضت مشروطیت رهبری عده زیادی از آزادیخواهان را بعهده داشت.پس از مجاهدت های زیاد به اتفاق آیت الّله بهبهانی انقلاب مشروطیت را بثمر رساندند.وی مردی دانشمند و فقیه و آشنا به اصول حکمت اسلامی بود.ایشان در 1339 ه.ق وفات یافت و مزار ایشان در حرم حضرت عبدالعظیم در شهر ری در مقبره خانوادگی وی میباشد. (6) مدرس، سید حسن: روحانی مبارز شهید سید حسن مدرس در 1278 ه.ق در قری سرابه کچو از توابع اردستان در خانواده ای روحانی چشم به جهان گشود.ابتدا برای تحصیلات ابتدائی به قمشه و سپس جهت ادامه تحصیلات به اصفهان رفت در1311 ه.ق برای ادامه تحصیلات عالیه علوم اسلامی عازم نجف اشرف گردید.پس از بازگشت از نجف به تدریس فقه و اصول پرداخت.در 1328 ه.ق از طرف علما به مجلس شورای ملی راه یافت.در دوره کودتای رضا خان، مدرس که از مخالفان حکومت زور و استبداد بود دستگیر و به قزوین تبعید گردید و 3 ماه نیز در زندان بود.مدرس فردی بیباک و برای از بین بردن خفقان مصرانه تلاش میکرد، با استیضاح ایشان بود که کابینه مستوفی الممالک مجبور به استفا گردید.مقاومتهای پی در پی وی در مقابل زور و استبداد، رژیم را بر آن داشت تا این روحانی وارسته و آزادیخواه را به یکی از روستاهای مشهد مقدس تبعید و زندانی شدن در 27 رمضان 1317 ه.ش به دستور رضا خان، ایادی وی این مجاهد بزرگ را مسموم و سپس با عمامه خفه کردند.از سخنان ایشان است ( سیاست ما عین دیانت ما و دیانت ما عین سیاست ما است).امام خمینی(ره) در در مورد این روحانی بزرگ مقام می فرماید : تا تاریخ زنده است مدرس زنده است. (7) مصدق، دکتر محمد: وی فرزند وزیر دفتر و از رجال سرشناس ایران است.در اسفند 1329 ه.ش و 1331 و 1332 نخست وزیر بود، ملی شدن نفت ایران در 29 اسفند 1329 از اقدامات وی می باشد، در جریان کودتای 28 مرداد 1332 دستگیر، ابتدا به 3 سال حبس محکوم وسپس به روستای احمد آباد در نزدیکی تهران(زادگاه وی) تبعید و در همانجا نیز درگزشت. (8)امام خمینی،آیت الّله روح الّله الموسوی: رهبر انقلاب اسلامی در 20 جمادی الثانی 1320 قمری مصادف با سالروز تولد بانوی بزرگوار اسلام حضرت فاطمه(س) در شهر خمین متولد شدند.دروس مقدماتی را در خمین آموخته و در 19 سالگی به اراک رفته و تحصیلات دینی را ادامه دادند،در 1340ه.ق به قم رفتند و در27 سالگی به درجه اجتهال نایل امدند. بدنبال وقایع 15 خرداد42ه.ش در13آبان1343ه.ش به ترکیه تبعید شدند.سپس در نجف اشرف رهبری انقلاب را در تبعید بعهده گرفته و پس از هجرت به پاریس در22بهمن 1357انقلاب را به پیروزی رساندند.امام خمینی(ره) در ساعت22 و بیست دقیقه 13 خرداد 1368 دار فانی را وداع گفتند.ایشان کتب و نوشته های زیادی در مورد فقه و عرفان و فلسفه دارند، اشعار عارفانه ایشان نیز زبانزد خاص و عام میباشد. (9) باهنر،دکتر محمد جواد: در 1312 در کرمان متولد شد،تحصیلات مقدماتی را در این شهر اموخت،در20 سالگی به قم عزیمت کرد و دروس فقه را در محضر امام خمینی(ره) به پایان رساند و در محضر آیت الّله بروجردی و طباطبایی تحصیل نمود، سپس دانشگاه الهیات و امور تربیتی را به پایان رساند. مدتی دستگیر و در زندان قزل قلعه زندانی شد، در تاًلیف کتب درسی آموزش و پرورش فعالیت داشته و سپس به مبارزه علیه رژیم ادامه داد، در مرداد 1360 در زمان ریاست جمهوری شهید رجایی به نخست وزیری برگزیده شد و در 8 شهریور همان سال در انفجار کاخ نخست وزیری به شهادت رسید. (10) حسینی بهشتی، آیت الّله سید محمد: در آبان ماه 1307 در اصفهان متولد شد، تا سال 1320 به تحصیل پرداخت ، در 1321 طلبه شد ، پس از آموختن ادبیات عرب و منطق و اصول برای ادامه تحصیل راهی قم شد و دروس فقه را در محضر امام خمینی (ره) و محقق داماد و مرحوم آیت الّله بروجردی و طباطبائی آموخت، سپس وارد دانشگاه الهیات گردید و زبان انگلیسی را هم بخوبی فرا گرفت، سپس به هامبورگ رفت و در آنجا جمعیت اسلامی دانشجویان را رهبری کرد.در جریان انقلاب اسلامی از افراد فعال روحانی بشمار میرفت، پست های حساسی را در شورای انقلاب و دیوان عالی کشور بعهده گرفت و پلیس قضائی را تاًسیس کرد.در 7 تیر 1360 در فاجعه انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی شهید شد. (11) خامنه ای،آیت الّله سید علی: در سال 1318ه.ش در مشهد متولد شدند،از همان دوران نوجوانی به لباس روحانیت ملبس شدند،از 4 سالگی به مکتب رفته و قرائت قران کریم را شروع کردند،از 12 سالگی به آموختن دروس دینی پرداختند،در سال1337 به قم رفته تا سال 43 ادامه تحصیل داده و سپس به مشهد مراجعت و مشغول تدریس شدند، از سال 1341 وارد مبارزه جدی با رژیم شدند،در دورا ن انقلاب خدمات و اقدامات ارزنده ای انجام داده و به فرمان امام به سمت امام جمعه تهران منصوب شدند، پس از شهادت مرحوم رجایی با راًی اکثریت امت به ریاست جمهوری اسلامی ایران برگزیده شدند،ایشان پس از ارتحال امام خمینی(ره) ، در در 15 خرداد 1368 با اکثریت قاطع نمایندگان مجلس خبرگان به مقام رهبری جمهوری اسلامی ایران برگزیده شدند. (12) دستغیب، آیت الّله سید عبدالحسین: در شیراز متولد شد،پس از آموختن ادبیات و سطوح عازم نجف اشرف گردید، پس از خاتمه تحصیلات و اخذ اجازه اجتهاد به شیراز مراجعت نمود، ریاست حوزه علمیه فارس و نمایندگی امام را در آن استان بعهده داشت،از شهید دستغیب آثار زیادی باقی مانده است که از ان جمله میتوان به حقایقی از قرآن، معراج، معاد،گناهان کبیره و غیره اشاره کرد، این روحانی مبارز بدنبال جریانات 15 خرداد 42 بازداشت شد و مدتی نیز در سال 57 در تهران زندانی بود.در 20 آذر 1360 هنگامی که عازم محل برگزاری نماز جمعه بود شهید گردید. (13) رجائی، محمد علی: در قزوین متولد شد، در 14 سالگی به تهران امد،همزمان با ادامه تحصیلات به کار و فعالیت پرداخت، سپس وارد نیروی هوائی شد ولی بعلت فعالیت های مذهبی تصفیه گردید، بعد به شغل معلمی روی آورد چندین بار دستگیر و زندانی شد و همزمان با قیام مردم در سال 57 از زندان مرخص شد.پس از پیروزی انقلاب در پست وزارت آموزش و پرورش سپس در سمت نخست وزیر انجام وظیفه کرد در مرداد ماه 1360 به عنوان دومین رئیس جمهور ایران اسلامی برگزیده شدو در 8 شهریور همان سال در انفجار دفتر نخست وزیری به شهادت رسید. (14) طالقانی، آیت الّله سید محمود: در دهستان گلیرد از توابع طالقان بدنیا آمد، در قم به درجه اجتهاد نائل آمد،چندین بار دستگیر و زندانی شد، در آبان ماه 57 با قیام مردم از زندان آزاد گردید،در 5 مرداد 1358 اولین نماز جمعه را در دانشگاه تهران برگزار کرد،از ایشان اثار زیادی بجا مانده است از جمله پرتوی از قرآن ، در شهریور 1358 رحلت نمود. (15) مدنی، سید اسد الّله( اولین شهید محراب انقلاب اسلامی ایران ): در آذر شهر از توابع تبریز به دنیا آمد، برای تحصیل علوم دینی عازم قم شد و در آنجا تحصیلات خود را به پایان رساند، سپس در حوزه علمیه نجف بتدریس پرداخت. در 1349 به ایران آمد و بر اثر مبارزات زیادی که کرد به کنگان تبعید گردید، پس از پیروزی انقلاب به نمایندگی از همدان به مجلس خبرگان راه یافت.پس از شهادت آیت الّله قاضی طباطبائی به عنوان امام جمعه تبریز انتصاب گردید، سرانجام در 21/6/60 در محراب عبادت در نماز جمعه بر اثر انفجار نارنجک به شهادت رسید. (16) مطهری،استاد حجت الاسلام مرتضی: در فریمان مشهد متولد شد،ابتدا در حوضه علمیه مشهد سپس در قم به تحصیل پرداخت، از آبان 1334 در دانشکده معقول و منقول به تدریس پرداخت.استاد احاطه کامل به حکمت، فلسفه و فقه و..... داشتند و اشارات و شفا بوعلی را در دوره دکتری تدریس میکردند، در جریان 15 خرداد 42 دستگیر و زندانی شد.در جریان انقلاب جزو اعضای شورای انقلاب بود، پس از پیروزی انقلاب نیز در شورای انقلاب و تدریس و تحقیق متون علمی و ادبی به فعالیت ادامه داد. سرانجام در 12 اردیبهشت 1358 به دست گروه فرقان شهید شد، از استاد مطهری متجاوز از 50 جلد کتاب بیادگار مانده است. (17) مفتح، حجت الاسلام دکتر محمد: در همدان بدنیا آمد، پس از تحصیلات ابتدائی و مقدماتی عازم قم شد و در حوضه علمیه به تحصیل پرداخت، دوره علوم جدید را نیز گزراند و در رشته فلسفه به درجه دکتری نائل آمد. از سال 1348 در دانشگاه تهران به تدریس پرداخت، در سال 54 زندانی و سپس به زاهدان تبعید شد.در نماز عید فطر 57 در قیطریه از پیش کسوتان راه پیمایی مردم انقلابی بود و 2 ماه نیز در این سال زندانی شد. در جریان انقلاب وپس از آن نقش های فعال و ارزنده ای بعهده داشت، این استاد در 27/9/58 هنگام ورود به دانشکده بضرب گلوله شهید شد. (18) هاشمی رفسنجانی، حجت الاسلام اکبر: در 1313 ه.ش در روستای نوق از توابع رفسنجان بدنیا آمد.از 5 سالگی به مکتب رفت، در 1327 در قم بتحصیل علوم دینی پرداخت، در طول مبارزات روحانیت مبارز چندین بار دستگیر و زندانی شد، در جریان انقلاب اسلامی و پیروزی آن نقش فعالی داشت.پس از پیروزی انقلاب به نمایندگی مجلس شورای اسلامی انتخاب و دو دوره ریاست مجلس را بعهده داشته اند.حجت الاسلام والمسلمین هاشمی رفسنجانی در مرداد ماه 1368 با اکثریت قاطع آراء مردم به ریاست جمهوری اسلامی ایران انتخاب گردیدند. (19) هاشمی نژاد، حجت الاسلام سید عبدالکریم: در بهشهر متولد شد.علوم دینی را در مشهد و قم فرا گرفت، هنگام شروع مبارزات مردم ایران بعنوان فردی فعال از حوزه علمیه مشهد در این مبارزات نقش موًثری بعهده داشت، وی سالهای زیادی از عمر خود را در تدریس و آموزش علوم اسلامی گزراند و مدتی نیز ریاست حوزه علمیه مشهد را بعهده داشت.در 8 مهر ماه 1360 هنگام خروج از حوضه علمیه مشهد به شهادت رسید. ( سلام و درود خداوند بر شهدای راه انقلاب و اسلام )
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 12:30  توسط سید حسام الدین حسینی
|
|